بعد با شوخی و خنده یکیشون پاشد و شیرینی رو چرخوند.به من که رسید یاد تمام آدمایی افتادم که این چند روزه مرده بودند و اسمشون شده بود اراذل اوباش. یکی مثل من.یکی مثل تو. یاد ندا افتادم که افتاده بود کف خیابون و توی ناباوری خودش داشت می مرد.اون لحظه که چشاش آروم آروم رفتند پشت پلکاش و مردم هر کاری کردند فایده نداشت.خون یه دفعه از بینی و دهنش شره کرد.از روی صورتش آروم شره کرد و ریخت روی آسفالت سیاه خیابون ....
به شیرینی ها نگاه کردم .به شیرینی خامه ای هایی که انقدر عاشقشون هستم.اما نمی تونستم بخورم.نخوردم.....
خیلی ها مرده بودند خیلی ها کتک خوردند خیلی ها اغتراض داشتند .چطور میشه واسه اینجور چیزها آدمهایی خوشحال باشن و جشن بگیرن.
( دوست جون می گه دختره دیوونه این چیزا چیه تو وبلاگت می نویسی.دنبال شری؟ می گم من که چیزی نمی نویسم خاطره می نویسم.خاطره هم خودشون ساخته می شن.دست من که نیست.)
بچه ها این قسمت اسمش آسیاست
شکل یک گربه در اینجا آشناست
چشم این گربه به دنبال شماست
بچه ها این گربه , ایران ماست
بچه ها این سرزمین نازنین
دشمن بسیار دارد در کمین
داغ دارد هم به دل هم بر جبین
بوده نامش از قدیم ایران زمین
یادگار پاکه قوم آریاست
بچه ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بایست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر به راه مملکت باید نهاد
مام میهن عاشق صلح و صفاست
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ
پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم زجنگ
خاره چشم دشمنان چشم تنگ
افتخاره ما به آن بی انتهاست
بچه ها این خانه ی اجدادی است
مرحم دردش کمی آزادی است
گشته ویران تشنه ی آبادی است
خسته از شلاق استبدادی است
...
بچه ها این کار فردای شماست
ضمنا روسری شالی قرمزم رو نمی تونم سرم کنم. فعلا یه مدتی توی کمدم آویزون می مونه.این روزها عجب هوس دوباره خوندن " قلعه حیوانات " جورج اورول به دلم افتاده....
از موزه هنرهای معاصر بیرون اومدیم. بابام تابلو خواهر جان را که دوماه پیش توی هفتمین نمایشگاه دوسالانه مینیاتور شرکت کرده بود زیر بغلش زده بود و حالا داشتیم کمی با احساس ناراحتی از موزه بیرون می آمدیم. ما از آنجا ناراحت بودیم که تابلو گل و مرغش را که با رنگ سفید روی کاغذ سرمه ای کار شده بود به بخش نمایشگاه راه نداده بودند! خیلی عجیب بود.
وقتی رفته بودیم از طبقه پایین پایین موزه تابلو را از قسمت امور مربوط به نمایشگاه بگیریم. هزار ها هزار تا تابلو بود که کنار دیوار چیده بودند. آقاهه که اونجا مسئول بود گفت :" جا خیلی کم است و تابلو هم زیاد و استادها نقاشی های شاگردهای خوشان رو انتخاب می کنن برای نمایش."
یعنی اگر کار خواهر جان نمایش داده نشده به خاطر ضعف کاریش نیست به خاطر اینه که کسی پارتیش نبوده. بابا جانم کلی دمغ بود.به خاطر این باند بازی مسخره که توی هنر هم هست حتی.بعد همین طور که پیاده داشتیم می اومدیم طرف انقلاب توی شلوغ پلوغی پیاده روی های کارگر شمالی , همین طور که از کنار مغازه های لباس فروشی, ساندویچی, کتاب فروشی و آشغال پاشغال فروشی های مورد نیاز زندگی می گذشتیم یهو یه بابا و دختری جلون سبز شدند.دختر نوجوان عقب افتاده که بابای پیرش براش پیراشکی خریده بود و دختره همین طور که کج کج راه می اومد و روسری اش نامرتب روی سرش بود و پاهاش را بد می گذاشت روی زمین و باباهه نگرانش بود.بابا جانم یه پوزخند زد به خودش.گفت ببین من واسه چی ناراحتم این مرد بیچاره واسه چی؟ ناراحتی آدمها در مقابل ناراحتی دیگران چقدر کوچیک می تونه باشه و ناپایدار. کاش اون بابای نگران و پیر هم شاد بود.غصه دخترش رو نمی خورد.پس من و بابام متنبه شدیم( در آخر ماجرا).
هر چند این رو هیچ وقت فراموش نمی کنیم که هیچ کس سر جای خودش نیست و این پارتی بازی احمقانه و باند بازی هم هست.اونهم توی هنر!
یه تراس بزرگه.کمی بزرگتر از یه فرش شش متری. گلدون های شمعدونی با گلهای قرمز قرمز و سرخابی سرخابی دور تا دور تراس کنار نرده های سفید نشسته. سر شاخه های درخت های باغ همسایه بالا آمده اند تا نزدیکی های نرده های سفید. آسمون آبی با ابرهایی که دم به دم شکل عوض می کنه , انگار یه نقاش سرسری تیکه رنگی گذاشته و یا قلمو کشیده روش. پرستو ها و کلاغهایی که از میان آسمان بالای تراس می روند و میایند. پشت بامهای خانه های دور و نزدیک.کبوتر هایی که دو به دو روی کولر ها نشسته اند .بند رخت هایی که لباسهای رنگی رویش آرام آرام خشک می شوند و من که بی حوصله ام و کم حرف و خسته دراز می کشم روی تراس. به پرستوها و کلاغهای همیشگی و بدون اسم آسمون نگاه می کنم و ابرهایی که با خودشون شعر دار." تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن."
قرمزی شاد شمعدانی ها و بوی تازه شان و خنکی دم غروب و آسمونی که لحظه رنگ یه رنگ می شه.رنگ عوض می کنه.آبی کمرنگ.آبی پر رنگ,بنفش تیره, آبی تیره, سیاه.سیاه.شب.یه مشت ستاره نقره ای. اینها حالم را خوب می کنه.هر چند اگر ساعتی هیچ حرف نزنم و فقط صدای بغبغوی کفتر ها بیاید و صدای یکنواخت موتور کولر و بادی که برگهای شمعدانی ها و دسته موی ریخته روی پیشانی ام را تکاه می دهد.حالا دیگردلم نگرفته.باور کن.وقتی که اینجا هستم.وقتی که اینجا دراز کشیده ام.وقتی لازم نیست با کسی حرف بزنم.
خب من دلیلی برای خودکشی ام پیدا کردم. این دلیل هم وقتی پیدا شد که دیروز توی یه مراسمی بودم.وسط جمعیت نشسته بودم که یه دفعه در باز شد و یه خانمی که روسری قرمز قرمز ساتن سرش بود و پوست سفید عجیب غریبی داشت وارد مراسم شد. بعد همین طور که از جلوی ما رد می شد به دماغ سر بالاش نگاه کردم و دوباره به نوک خاکی کفشهام نگاه کردم و یکدفعه ای یادم اومد که این خانمه یکی از همکلاسی های سوم راهنماییمه. بعد رفت یه گوشه ای نشست که من از لابه لای کله آقایون فقط یه تیکه از روسری قرمزش رو می دیدم.تا آخر مراسم که گفتم برم.نرم.آخرش پاشدم رفتم پیشش. آروم دست گذاشتم روی شونه اش. با اسم کوچیکش صداش کردم. برگشت و هاج و واج نگاهم کرد.اومدم جلوش وایسادم تا خوب منو به یاد بیاره.مگه توی دنیا چند تا سیمای دراز عینکی خندون وجود داره.اما اون ظالم نه اسم من یادش بود نه فامیلیم.مدرسه مون رو هم به زور یادش اومد! می خواستم بگم همونی ام که وقتی می خندیدی بر می گشتی منو نگاه می کرد.یه عادت همیشگیش بود. موهاش مثل اون موقع هاش حنایی حنایی بود که با حوصله بهش مدل داده بود و از روسریش بیرون اومده بود.
بعد برگشت گفت: "وای سیما اصلا عوض نشدی!(فکر می کرد با این حرفش خیلی خوشحال می شم!) هر کی ندونه فکر می کنه هجده نوزده سالته! "
من از همین جا اعلام می کنم که دیگه حالم از این جمله به هم می خوره.اگه بخوام خودم رو بکشم به خاطر این جمله است.
به دو دلیل شماره اش رو ازش گرفتم .اول اینکه توی مراسم ختم روسرس قرمز براق پوشیده بود.دوم اینکه از لحن صداش خوشم اومد.از ظرافتی که کلمه ها داخل دهانش پیدا می کردند.همین.
توی ماشین برگشتنی به حرفهاش فکر کردم.به این حرفش فکر کردم که گفت تو چه حافظه خوبی داری که اسم من و قیافه ام تو ذهنت مونده؟راستی چرا من این چیزهای ریز یادم مونده؟ بهش نگفتم هنوز جای تک تک کک و مکهاش یادمه.مانتوی گشاد سرمه ایش.قیافه معلمهامون.اسم بیشتر بچه ها.خصوصیاتی که داشتند و مهمتر از همه برگهای درخت سپیداری که از پنجره های بزرگ کلاس پیدا بود و سایه می انداخت روی نوشته های کتابهایم و با باد روی صفحه ها جا به جا می شد و رنگ زرد طلایی دیوانه کننده برگها در پاییز, که دیوانه ام می کرد.آرام آرام.
ساعت چهار و نیم صبح بود. " تازه وارد" با پدر و مادرش داشت برمی گشت خونه شون دیگه.یه جای دور دور. چمدونهاشون رو خیلی وقت بود که برده بودند توی کوچه و من نزدیک بود خواب بمونم و از مراسم ماچ کردن جا بمونم. هوا هنوز تاریک بود. لامپ های هال و اتاق ها خاموش بودند فقط اتاق" تازه وارد" روشن بود. مامان تازه وارد داشت از این ور اتاق می دوید اون ور اتاق و وسایلش رو جمع و جور
می کرد.تازه وارد بغل پدر بزرگش بیدار بیدار بود و با چشمهای خاکستری روشنش همه جا رو نگاه می کرد به غیر از موجودات زنده.یعنی ماها رو! و ضمنا دهن نیمه باز بود و هر کسی که در اون لحظه تاریخی توی اتاق بود می تونست بقایای استفراغ سفیدش رو ببیند .تازه وارد داشت می رفت.کاش زبونش کار می کرد که برگرده بگه:" خاله جون ناز من دوست دارم و دلم خیلی برات تنگ می شه. مواظب خودت باش و موهات رو شونه کن. قرصهات رو هم با آب زیاد بخور نه یه قلپ.خاک بر سرت خاله قشنگم." اما فقط دور و بر رو نگاه می کرد و لامپ کم مصرف سقف رو.هم لجم گرفت هم اشکای فضولم اومدند و اومدند تا پشت مردمکهام. بعد بقیه اتفاقات با سرعت نور گذشت.تنها جایی از بدن تازه وارد که بابا مامانش اجازه داده اند ماچ کنیم کف پاهای صاف و فسقلی و صورتیشه.پس منم همون جا رو بوس کردم.تند تند.لباساش بوی خوب
می داد.بویی مثل بوی نوزاد! بعد دیگه " مواظب خودتون باشید و بوس بوس.تف تف ".
این" تازه وارده" توی پتوی صورتیش با اون چشاش یه جوری نگاهمون کرد که من تا اخر دنیا و وقتی زنده ام یادم نمی ره.(نمی تونم توصیفش کنم.اصرارر نکید.نگاهی که قابلیت این رو داشت که اشک آدم با سرعت از چشاش بزنه بیرون) بعد دیگه رفتند و ما بازمانده ها مثل کتک خورده های بدبخت برگشتیم ادامه خوابمون رو ببینیم. اما من انقدر گریه کردم که خون دماغ شدم! اون روز تا شب سر درد داشتم.
نتیجه گیری اخلاقی: به این فکر کردم که قلب آدم به اندازه تمام کسانی که دوستشون داره تقسیم می شه
( مساوی و غیر مساوی). تیکه تیکه می شه.تیکه های بزرگ یا تیکه های کوچیک. به هر حال تیکه می شه. و این قلبه دیگه به شکل اولش برنمی گرده.این خیلی خوبه ها......