امروز موقع ناهار ، وقتي من و بابا و مامان دور هم نشسته بوديم غذا مي خوريم.به چهره بابا مامانم نگاه كردم ديدم خوشحال اند.بابا سر حال بود مامانم غذاش رو مي خورد، ياد خواهرم افتادم كه تنهاي تنها توي خونه اش توي جم داشت واسه خودش و شوهرش غذا مي پخت و تا ساعت 8 شب كه شوهرش از سر كار بر مي گردد هيچكس نيست كه باهاش حرف بزند.مگه كسي تلفن كند بهش.بعد با بغض غذام رو خوردم. موقع ظرف شستن اشكام مي ريخت توي سينك و قاطي كف ورنگ زرد خورش قيمه چسبيده به بشقاب ها و قاشق ها مي شد و از سوراخ سينك مي رفت و مي رفت و گم مي شد.
بچه كه بودم، عروسي كه مي رفتيم.آخر عروسي كه دست عروس رو مي ذاشتن تو دست داماد و" جون تو و جون دخترمون مي كردن" و عروس شروع مي كرد به گريه كردن و تمام ريملهاش با كرم پودر صورتش قاطي مي شد و تمام آرايشش خراب مي شد و عروس شبيه هيولاها مي شد ! خواهر و مادر عروس هم گريه مي كردند .من مسخره مي كردم و نمي فهميدم اين چيز ها رو.با خودم ميگفتم خوب شوهر نمي كردي كه حالا داري آبغوره مي گيري؟!!
اما الان با پوست و استخوونم مي فهمم كه خواهرت شوهر كنه بره غربت يعني چي؟ اونم يه جاي دوري مثه عسلويه و جم.هر چي هم با هواپيما يك ساعت باشه .اما اينا همه اش حرفه.دلم كه براي دوريش مي گيره ، گريه مي كنم مثه ديروز كه انقدر گريه كردم واسش كه تا امروز صبح سرم درد مي كرد.وقتي هم ما زنگ بزنيم يا اونا ، با خوشحالي و انرژي حرف مي زنيم كه يه وقت غصه دار نشه كه دلمون واسشون يه ذره شده.اما اون دفعه كه برگشته بود و داشت واسه دوستش تعريف مي كرد كه وقتي سيما بعد از دو هفته كه پيشم مونده بود برگشت تهران، هنوز به فرودگاه عسلويه نرسيده بود كه من شروع كردم به گريه كردن تا يك ساعت تموم گريه كردم.بعد من كلي غصه خوردم و به روش نياوردم و گفتم كه خيلي خلي بابا.
حالا من حواسم هست به اون گل رزهايي كه خشك كرده و توي يه سبد حصيري گذاشته و زده روي ديوار و من هميشه سرم مي خورد بهشون و ريز ريز مي شد و مي ريخت رو فرش و خواهرم از دستم حرص مي خورد ! الان ديگه مواظبم مواظبشونم.حالا كه اتاقمون كاملا مال من شده.كتابا و بعضي از لباس خوشگلاش و حالا كه تمام اتاق رو به سليقه خودم چيدم دلم نمياد جاي بعضي چيزها رو كه خواهرم گذاشته عوض كنم مثل اون جعبه چوبي منبت كاري شده كه رو ميز تواته به نظرم فقط جا تنگ كرده و توش رو پر كرده كش مو و رژ لب و گردنبندهاي نقره اي و برق لب و گير آبشاري و چيزهايي كه نمي دونم از كجا كنده شده اند و ته جعبه با سليقه هميشگيش چيده.
الان چند روزه دلم خيلي گرفته ، خيلي پره ، خيلي تنهام هر چند توي عكسش با اون لباس قرمز چيني اش كنار شوهرش وايستاده و روز شب، روز شب و با چشماي نگرانش منو مي پاد.
این داستانم توی شماره جدید مجله عروسک سخنگو چاپ شده...
كرم كتاب خيلي خيلي ريز درشتي بود كه توي يك كتاب به اسم ‹بر آب رفته› زندگي مي كرد او هر چند ماه يكبار كه از كتابش خسته مي شد مي رفت و توي كتاب ديگري زندگي مي كرد.او همه چيز مي دانست؛ او مي دانست چطور مي شود قلاب باقي كرد و براي خودش هم يك كلاه خوشگل بافته بود كه روزهاي سرد سرش مي گذاشت.
كرم كتاب مي دانست خوشمزه ترين دسرها و كيك و شيريني را براي خودش بپزد.پايتخت همه كشورها را مي دانست.حالا چند روزي بود كه حوصله اش سر رفته بود و از خانه اش خسته شده بود.
او تصميم گرفت تولدش را جشن بگيرد.او داشت 365 روزش تمام مي شد.
شب تولدش خيلي به خودش رسيد .بهترين لباسش را كه پليور سرمه اي بود با راه راه هاي زرد تنش كرد و سه دانه مويش را شانه زد.
دوستهايش كه يك كرم دندان بودند و يك كرم خاكي و و يك كراوت دراز و يك متر خياطي و يك كرم ميوه از راه رسيدند و هي زدند و رقصيدند و حسابي بهشان خوش گذشت.
همه با هم يك كتاب گنده هديه دادند به او. كرم كتاب خيلي ذوق كرد ،آنقدر كه دو تا از كشبافهاي لباسش در رفت.مهمانها كه رفتند او پريد روي كتابش .روي كتاب با رنگ طلايي نوشته شده بود "داستانهاي عاشقانه 21 قاره".
او بدون اينكه متوجه گذر زمان بشود خواند و خواند و خواند و روزها و ماهها و فصلها.نه غذا مي خورد ،نه مي خوابيد نه جواب تلفن را مي داد نه با دوستهايش به سينما مي رفت، نه مدرسه مي رفت ،نه براي خودش بافتني مي بافت و نه غذاي جديد مي پخت ،نه دستشويي مي رفت نه سه دانه مويش را شانه مي زد، نه هيچ كار ديگر .فقط كتاب مي خواند و مي خواند و مي خواند.وقتي كتاب تمام شد او كتابش را بست و شروع كرد به گريه كردن.دو ماه تمام گريه كرد.
شبها به جاي لامپ و مهتابي فقط شمع معطر روشن مي كرد با بوي فرمه سبزي و فقط آه مي كشيد.
يك روز كرم ميوه كه اسمش اي ي ي ي بود و توي يك سيب قرمز درشت روي درخت سيب همسايه زندگي مي كرد آمد ببيند چرا كرم كتاب جواب تلفن هايش را نمي دهد.آمده بود سرش داد بكشد كه :اوهوي حداقل جواب smsهام رو بده.مگه الاغي؟ كه ديد دوستش دارد فقط گريه مي كند و آه مي كشد و روي كتاب نشسته و توي اشكهاش دارد غرق مي شود و
اي ي ي هاج و واج مانده بود.زنگ زد كرم دندان كه اسمش آقاي دكتر بود ،.او با عجله آمد و بلا فاصله براي دردش خمير دندان با فلورايد تجويز كرد.
چند دقيقه بعد همه دوستانش آنجا آنجا جمع شده بودند و داشتند كرم كتاب را نگاه مي كردند كه هنوز داشت گريه مي كرد و مثل رابينسون كروزوئه روي يك كتاب معلق مانده بود و دور تا دورش امواج خروشاني در حركت بود.كرم خاكي كه پيچي به بدنش داد و باز و بسته شد جمع شد و فكر كرد.
آقاي دكتر گفت:" شايد خمير دندون ژله اي خوراكي حالش رو خوب كنه."
كرم خاكي گفت:" ايم م م م ..
اي ي ي كه از همه ريزه تر بود و براي اينكه يك جمله بگويد بايد 6 بار بالا پائين مي پريد گفت:" هر ...چي ...هست...زير... سر...اون ... چيزه ...كه ... نشسته ...روش!
گفت اين طوري نميشه.كرم خاكي با سرش سوراخ گنده اي درست كرد تا زير زمين و اشكهاي كرم كتاب از سوراخ هورتي رفتند توي زمين و كرم كتاب با بيرون رفتن آب پرت شد يه گوشه و كتاب هم پاره پوره افتاد كف اتاق.حالا همه مي خواستند بدانند كه چه اتفاقي افتاده؟
كرم كتاب توي دستمالش كه روش نوشته بود « k » اول كلي فين كرد،بعد صدايش را صاف كرد و تو 6 تا چشم دوستاش نگاه كرد و سرش را انداخت پايين، فس فس كرد :" فكر كنم،اينجور احساس مي كنم،كه شايد ممكنه، احتمالا امكان داره عاشق شده ام !"
آقاي دكتر،اي ي ي ،كرم خاكي، با 6 تا چشم گشاد شده و 6 تا سوراخ بيني باز شده و سه تا دهان كه زبان كوچولويشان هم معلوم شده بو داد زدند...
كرم كتاب گفت مي خواهيد عكسش را نشانتان بدهم؟
بعد دويد و كتاب پاره پوره اش را آورد و يك صفحه اي را باز كرد.وسط كتاب عكس يك شاهزاده زيباي مو طلايي بود با تاج براقي روي سرش.شاهزاده داشت به آنها نگاه مي كرد و مي خنديد.كنار بركه كوچكي ايستاده بود.كرم كتاب به محض ديدن شاهزاده خانم دوباره به گريه افتاد و چشمهاي قرمزش آبي تر شد.
كرم خاكي حيف كه دست نداشت وگرنه حتم مي كوبيد توي سرش .گفت :" تو عاشق يه شاهزاده آدمي شده اي؟"
آقاي دكتر گوشي اش را گذاشت روي قلب خودش و آرام گفت:" تو عاشق يك شاهزاده آدمي شده اي؟ "
اي ي ي نفس بلندي كشيد و شروع كردبه استارت زدن: " تو... چي ... كار...كرده اي؟عا...شق..يه ...شاهزاده...آدمي...شده اي؟... "
كرم كتاب 18 بار پلك زد و انگشت شست نداشته اش را گذاشت روي صورت شاهزاده زيباي خندان و گفت: " هي رفقاي خنگ ، من عاشق ايشون شده ام. "
بعد انگشت نداشته اش را برداشت.6 تا چشم از آن طرف اتاق آامدند تا بالاي كتاب و نگاه كردند به ده باز شاهزاده خانم و دندانهاي سفيدي كه برق ميزد و ناگهان چيز ديگري به چشمانشان خورد.
كرم كوچولويي با موهاي طلايي و مژه هاي مصنوعي و رژ لب صورتي رنگ، از لاي دندان شاهزاده خانم داشت آن سه تا خنگ را تماشا مي كرد.
كرم كتاب كه دوباره چشمش افتاد ه بود به كرم دندان زيباي مو طلايي آه كشيد و 5 ونيم قطره اشك از چشماش ريخت پايين.
دوستهاي كرم كتاب فكر كردند فكر كردند فكر كردند اما به هيچ نتيجه اي نرسيدند.چون مغز انها از يك نخود پخته شده له شده كوچكتربود.
خود كرم كتاب عكس كرم زيباي مو طلايي را داد به روزنامه ها و پايين عكس نوشتند:" گمشده در فلان تاريخ براي خريد نيم كيلو سيب زميني از منزل مراجعت كرده و و هنوز كه هنوز است برنگشته وما را سر كار گذاشته."
بلا فاصله مردم به آنها تلفن زدند براي ابراز همدردي و اعلام گراني سيب زميني .عاقبت يك نفر زنگ زد. وگفت دنبال چي مي گرديد
- همين ايشونه .
- اين شاهزاده خانمه؟
- نه جناب جان اين كرمه
- اين كرم نيست فتوشاپه
- فتوشاپ يعني يه گونه نوع خاصي از كرم؟
- بله البت...من درستش كردم.
اين طوري بود كه اي طور شد و كرم كتاب دنبال كرم جيگولو موطلايي رفت و رفت و رفت كه با نيم كيلو سيب زميني برگردد.
هر وقت توي اتوبوس مي شينم ، مخصوصا روزهايي كه هوا گرمه و دلم مي خواد روسريم رو از پنجره پرت كنم توي خيابون و هيچكس خوشحال نيست و من همانطور كه هدفون توي گوشم آهنگ گوش مي كنم و عرق مي ريزم و بند هدفونم رو قايم مي كنم كسي پي به حالم نبره به اين فكر مي كنم چقدر از جايگاهي كه بايد باشم دورم بعد عرق مي ريزم و دلم آشوب مي شه . اتوبوس با سر و صدا توي همه ايستگاهها نگه ي داره و من همانطور كه صورتم رو توي دستهايم گرفته ام به اين فكر مي كنم كه به هيچ چيز فكر نكنم.به اين فكر نكنم كه دارم از همه چيزها مي برم .بذارم اتوبوس راه خودش رو بره.منم سرم رو بندازن پايين از لاي عرق و ادكلن مردم راهي به پياده رو پيدا كنم و همينطور كه سرم رو اندداخنم پايين با يه اخم گنده توي صورتم از لابه لاي آدمها خودم رو برسونم به جاييكه آروم بشم.
دلم واسه يه خوشحالي بي حد و مرز و بي دليل تنگ شده.تنگ شده.
يه دختري تازه اومده تو شركت. سر تا پا سياه مي پوشه و اخموست.معلومه كه سن زيادي نداره.وقتي مي بينمش يه حسي بم دست مي ده.انگاربا سكوتش داره مي گه "من دارم با زندگيم مي جنگم." خيلي غمگينه .
امروز ساعت يك بعد از ظهر كه هيشكي توي دفتر نبود و داشتم كارامو مي كردم ، هي از اتاق غذا خوري اومد بيرون و دعوتم كرد واسه ناهار.منم هي گفتم ديگه الان مي رم خونه غذا مي خورم.هي چند بار با لب و دهان چربش اومد بيرون.بوي خوبي ازاتاق غذا خوري مي اومد.آخرش گفت :"من تنها نمي تونم غذا بخورم هيچوقت."بعد احساس كردم به يكي احتياج داره باش حرف بزنه.قبول كردم شريك غذاش بشم.داخل اتاق كه شدم ديدم روي زمين روزنامه پهن كرده و توي يه بشقاب كوچولو نصف بيشتر غذاشو ريخته واسه من.در قابلمه غذاش رو باز كرد بوي قرمه سبزي جا افتاده خورد توي صورتم و گيج ويج شدم.توي دلم گفتم خب زودتر مي گفتي خره كه غذات قرمه سبزيه!
الكي با غذام بازي بازي كردم تا اون حرفهاشو بزنه. از توي بچه هايي كه ميان اونجا فقط با من حرف مي زنه.چند روزي نيست كه ديپلمش رو گرفته اما با چنگ و دندون داره كار مي كنه و پول پس انداز مي كنه.گفتم واسه چي كار مي كني.اصلا خجالت نكشيد گفت به پولش خيلي احتياج دارم.مي خوام برم كلاس كنكور بعدش برم دانشگاه و مديريت بازرگاني بخونم.و كلي از نقشه هاش واسم تعريف كرد.گفتم چرا از بابات پول نمي گيري .گفت :" اگه قبول نشدم خجالت مي كشم ازش."فهميدم كه وضع ماليشون درست و حسابي نيست.
گفت:" تا چند وقت پيش يه جايي كار مي كردم از سالمندان و مريضها مواظبت مي كردم .خيلي سخت بود.اين كارم راحت تره."كله ام سوت كشيد. چون كار الانش وحشتناك زجر آوره .همين طور كه قاشقم برنجهاي رنگي و لوبياها رو له مي كرد نگاش كردم و بش لبخند زدم.اون از الان و چه بسا از خيلي وقت پيش شروع كرده به جنگيدن.تقريبا اشتهام كور شد وقتي گفت:" يه برادر 19 ساله و يه خواهر 11 ساله دارم كه هر دوشون معلولن.پول ويزيتشون هم هر دفعه 20 هزار تومنه.اما همه زندگيم اونان."
كاشكي كاري ازم برمي اومد. كاشكي حداقل نمي گفت :"من اصلا آدم شادي نيستم."
نذاشتم بفهمه كه چقدر دلم واسش سوخت در عوضش كلي پرت و پلا بش گفتم. گفتم:" خيلي پشتكار داري مثه آدماي موفق رفتار مي كني.اعتماد به نفست خوبه اين طوري پيش بري به هر چيزي كه بخواي مي رسي " و كلي دري وري ديگه كه تنها چيزهايي بود كه توي اون لحظه تونستم از توي مغزم بكشم بيرون و تشويقش كنم به آرزوهاش دل ببنده.
معلم دوم ابتداييم رو توي يه مراسم ختم چند روز پيش ديدم.هيچ كيفي نكردم از ديدنش.
اون موقع ها سرد بود و جدي و نامهربان. همه بچه تنبل ها رو هم هميشه مي خواست بذاره پاي ديوار و روشوم گل و آجر بذاره و باهاشون ديوار درست كنه.منم دلم واسه بچه تنبل هاي كلاس مي سوخت كه با چشماي معصوم و ساكتشون اون رو نگاه مي كردند.اونايي كه اسمشون رو يادم رفته.فقط صورت سبزه يكيشون توي يادم هست كه خيلي خيلي كم حرف بود.معلم هشت سالگيم هيچ بچه اي رو لاي جرز ديوار نذاشت اما ترسش توي دل هممون موند تا الان.
چند روز پيش معلم كلاس دومم از من كوتاه قد تر بود و همون جوري بود.سفيد رو و تپل.
گفت سيما خوبي؟ ماشا ا.. چه خانم شدي! يه ديالوگ معولي معمولي.مثلا مي تونست بگه wow: ! هنوز خال گوشه لبتو داري عزيزكم!
تنها اين دو تو را از جملهّ رنج ها مي رهاند
( اكنون برگزين )
مرگ زود هنگام
يا عشق طولاني ؟
فردريش نيچه
عاشقانه هاي آلماني/ترجمه علي عبداللهي/انتشارات مرواريد
توي شيشه ماشين هاي پارك شده جلوي دفتر روزنامه كه عكس ساختمان بلند اطراف با پنجره هاي بسته و كج و معوج مي افتد، مقنعه ام را صاف و صوف مي كنم و وارد ساختمان مي شوم.دكمه آسانسور را كه فشار مي دهم، تا وقتي آسانسور پايين برسد و عدد هاي كنار در پواش يواش كم و كمتر بشوند ، پيش بيني مي كنم توي فضاي كوچك آسانسور چه بويي جا مانده از آدمهايي كه آمده اند و رفته اند و عجله داشته اند يا نداشته اند. با خودم شرط مي بندم كه اگر بوي ادكلن آشنايي باشد كه امروز روز خوبي است. اگر نه كه هيچي .مهم نيست خودم را الكي شاد نشان مي دهم.آسانسور كه مي آيد ، درش را باز مي كنم و مي پرم داخلش .قبل از اينكه در بسته بشود بوي تند سيگار را مي شنوم.هر چه باشد از بوي تند عرق كه بهتر است .پس امروز روز معمولي است .اين ديگر به خودم بستگي د ارد ."هر چه بيشتر لبخند بزنم و به چيزهاي خوب فكر كنم ، تاثير خوبي روي چهره ام مي گذارد و تمام نيروهاي مثبت شهر جمع مي شود توي وجود خودم، زير پوستم!!.خوش شانس مي شوم و كارم خوب پيش مي رود!" اما حالا چي.يه نفر قبل از من سيگار كشيده و گند زده به امروزم.اما نه بوي سيگار هم نوستالژي خودش را دارد.پس دوباره لباسهايم را صاف مي كنم و رو به روي در مي ايستم و لبخند مي زنم به در آسانسور.جوري كه دندانهايم معلوم شود.طبقه چهارم كه مي رسم.بيرون مي پرم.در دفتر بسته است.قبل از اينكه زنگ را فشار بدهم و صداهايي از آن طرف در چوبي بيايد و به گوشم بخورد سعي مي كنم ياد چيز خنده داري بيفتم كه تازه اتفاق افتاده .چيزي يادم نمي آيد.زنگ مي زنم.در را كه برايم باز مي كنند داخل مي روم و به همه يه سلام پر از انرژي و لبخند مي كنم و دعا دعا مي كنم پف هاي زيز چشمم به چشم كسي نيايد.شايد فردا آسانسور بوي ادكلن دوست داشتني خنكي را بدهد شايد هم بوي تند آدمي كه چند روز است حمام نكرده و زير بغل لباسش يك نيمدايره تيره تر از رنگ لباسش شده، شايد بوي يك دسته گل وحشي آب رنگ، يا بوي كاغذ هاي تازه يا شايد هم بوي لاك ناخن.يا شايد....
مرنجان دلت را خدا را ، رها كن غمت را رها كن ، مخور غم مخور غم نگار ا،
اينجايي كه دارم كار مي كنم يه دفتر روزنامه است با هفت هشت تايي دختر و زن جوان. چند تايي از اونها بازار ياب اند. اين روزنامه كارهاي تبليغاتي و بازاريابي هم انجام ميده .قرار نبود دلم واسه كسي بسوزه.اما اينجا هر روز ، هر ساعتي كه اونجام دلم واسه اين چند نفر مي سوزه.واسه خنده هايي كه مي كنند.واسه سختي هايي كه تحمل مي كنند تا پولي به دست بيارن.واسه تحملشون..واسه فك زدن با مردهايي كه از توي پنج نفرشان حداقل دو نفرشان يه پيشنهاد هايي بهشون مي كنن و اونا هم با خنده ميان اينا رو واسه هم تعريف مي كنن و من همين طور كه سرم توي كار خودمه و دارم گزارشهامو كامل مي كنم و پاكنويسشون مي كنم حرفهاشون رو مي شنوم. و دلم واسه اين اجباري كه توي زندگيشون هست مي سوزه.دلم واسه مسن ترينشان مي سوزه كه گاهي دختر كوچولوش رو مياره ميذاره تو دفتر. اونم ساكت يه گوشه مي شينه و با آهنگهاي قري و شادي كه از كامپيوتر منشي دفتر پخش مي شه رو صندلي خوشو تكون مي ده و موهاي بافته شده بلندش تكون تكونمي خوره و ديگه شكلاتي ته كيفم قاطي آشغال پاشغالام نمونده تا بدم بهش بخوره و يادش بره كه خودش و مامانش چقدر بدبختن و اين حقش نيست كه اينجا الكي بشينه و بي خودي با ادب باشه و در و ديوار رو نگاه كنه و منم يواشكي دور از چشم سر دبيرمون جند تا كاغذ سفيد بدم بهش كه نقاشي بكشه .اين حق مامانش نيست كه توي اين گرما بره و عرق بريزه و دعوا كنه تا بتونه زندگي راحت تري داشته باشه.اين زندگي حق هيچكس نيست.خودم رو باهاشون مقايسه مي كنم.نه كه از خودم بدم بياد نه.اينا حالا كه كم كم منو شناختن تعجب مي كنن كه چرا ليسانس دارم و يه جورايي همكارشونم اما خودم رو نمي گيرم واسشون.اونا هر روز بيشتر خوششون از من مياد. منم هر روز بيشتر از يه سري چيزها بدم مياد و « نيروي كار ارزان» از اين طرف مغزم مي ره اونطرف و من با زمين و زمان بد مي شم.
خيلي خوشحالم كه مجبورم روسري بپوشم! خيلي عاليه كه اين مقنعه سرمه اي ام مخم رو جوش مياره توي اين گرما !خيلي لذت بخش است دور گردنم خيس خيس ميشه وقتي اين روسري شالي ها را سر مي كنم!
دارم كيف مي كنم از اين حجاب از اين شكنجه لذت بخش!
خيلي خوشم مياد تمام موهام عرقي ميشه و عرق لييييييييييييز مي خوره تا پايين. كلا اين روسري اين مقنعه و اين چادرهاي سياه بي ريخت خيلي خوبن.مخصوصا وقتي آدم گرمش باشه و هيچ جاي سايه اي توي اين گرما پيدا نشه تا آدم از زيرش رد بشه و چند دقيقه اي لذت اين حجاب داشتنش رو فراموش كنه!
راستي چرا هيچكس از ما نپرسيد حجاب رو دوست داريد يا نه. حجاب رو مي خواهيد يا نه؟!