تبليغاتX
انگشتان جوهري

انگشتان جوهري

ساعت نه ونیم شبه. می پرم تو مترو کرج. دل دل می کنم که با عادی برم یا تندرو. با همین می رم. هر واگنی که شد. این ساعت شب همه واگن ها خلوته. حوصله واگن زنها رو ندارم انقدر رژ لب و کلیپس و شورت و سوتین می فروشن که اعصابم درد می گیره. قطار راه می افته.کتاب دستم رو می خونم.شب بیرون قطار همه جا تاریکه با سوسوی روشنی های گهگاه و عکس خودم توی شیشه قطار و عکس مسافر آن طرفی که پیراهن آستین کوتاهی پوشیده با کراوات سیاه و عینک دارد و کتاب انگلیسی می خواند. همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه به ایستگاه ورزشگاه ازادی می رسیم. سرو صدای وحشی پخش می شود همه جا. مسابقه فوتبال بوده یا خدا. همه استادیم میریزند داخل قطار بیچاره.مشت می کوبند به بدنه قطار لگد می زنند به شیشه پنجره ه ایی که ما داریم با وحشت نگاهشان می کنیم.

اقای کراواتی بهم می گوید خانم کیفتان را بگذارید صندلی روبرو کسی کنارتان نشنیند. همه شان حمله می کنند داخل قطار. مترسیم. ما طبقه پایین هستیم. گروپ گروپ پا کوبیدنهایشان می خواهد سفق را سوراخ کند.همه به سقف نگاه میم کنیم. بوی تند عرق تمام واگن را پر می کند با یک عالمه پسر دبیرستانی که روی صورتشان با جوهر آبی نوشته اند" s " هنوز شعار می دهند به در و دیوار می کوبند. به قرمزها فحش می دهند. به خواهر مادرهایشان. جالب بود استقلال از الهلال برده بود اما آنها هنوز فحش به پرسپولیسی ها می دادند. هی زدند و سر و صدا کردند تا ایستگاه چیتگر دود سفیدی همه واگن ما را گرفت یکی ازین پسر بچه ها داد می زد اشک

اور زدند همه در جای خودمان می لولیدیم عاقبت یکی گفت گاز کولره انقدر از بالا کوبیدند روی سقف سوراخ شده. تا مقصد ما سرطان تنفس کردیم. با خودم می گویم یعنی برای این است که نمی گذارند زنها بروند استادیمو یا برعکس.از بس نرفته اند اینطور شده است. حالم از فرهنگ فوتبالی کشورمان بهم می خورد. چند بار دعوا می شود.شیشه ای از جایی می شکند. قطار عزیزم دارد درب و داغان می شود. پیرمردی حالش بهم می خورد  قرص زیر زبانیش را می دهند بهش.به پسرکی که روبرویم بشسته می گویم شما وقتی تیمتان می بازد چکار می کنید؟ کج و کوله جواب می دهد. می گویم استقلال باز بازی دارد می گوید آره.می خواهم وقتم را تنظیم کنم این موقع تو قطار گیر نیفتم. می گویم امیدوارم ببازید. با خجالت سرش را می اندازد پایین.حالم دارد بد می شود نفس کم می اورم.فکر نمی کنم زنده بمانم. اما زنده می مانم. جلو در که می ایستم  همه جا را گرد سفیدی پوشانده. کف واگن انگار برف باریده جای پا می ماند. شیشه خرد شده هست.عکس می گیرم.یکیشان می گوید می خواهی بفرستی نود؟ توی دلم می گویم بد فکری هم نیست. حال بدب دارم که پیاده می شود. از فوتبال خوشم نمی امد اما از امشب دیگر از فوتبال و فوتبالیست و طرفدارانشان متنفر می شویم. یک دشمن قسم خورده. قرمز و آبی هم ندارد. هیچ کدامشان فرهنگ فوتبال نگاه کردن ندارند. ما ایرانیها بیفرهنگ هستیم از طرفدارهای فوتبال بفهمیم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:18  توسط سيما   | 

                                   

تو واگن مترو  یه فروشنده اومد دونات و لواشک می فروخت ,مثل بقیه زنهای فروشنده.اما این یکی یه دختر بچه فسقلی همراهش بود که دو تا کیسه پر دونات و    لواشک رو دنبال مامانش می کشید کف واگن. کیسه ها خیلی براش سنگین بودند.مامانه بی هوا دوناتهاش رو تبلیغ می کرد و پول می گرفت و پول می داد. داشتم مجله داستان می خوندم. خرده روایت های زن و شوهری. حتی یه لبخند خوشحالی هم گوشه لبم بود.این دو تا که جلو سبز شدند تو دلم گفتم یا خدا یکی دیگه. بعد دیگه نتونستم از بچهه چشم بردارم. موهای صاف سیاه داشت یه لباس آستین بلند سفدی و شلوار جین تنش بود. صورت سبزه ای داشت که کثیف بود. اونم دونات تبلیغ می کرد.اولش خیال کردم لابد این بچه رو همراهش آورده دل مردم آب شه ازش خرید کنن.بعد یه نگاه به مامانه کردم.لاغر و سیاه سوخته بود.کپ هم بودن. آخرش زنه تیر خلاص رو کوبید تو قلب من بدبخت گفت این چند تا رو هم ازم بخرید تا برگردم ورامین خونه ام. پسرم کلاس اول سر کوچه وایساده تا ما بیایم تنهاست. بعد یه پسری اومد تو ذهنم موهای از ته زده شده رد اشک رو صورتش نگاهش به ته خیابون اونجا که اتوبسها می پیچن و یهویی معلوم میشن.... بعد با خودم گفتم این زن بیچاره هر روز همین کار رو می کنه از ورامین پامیشه میاد و هر روز  کیسه های برزگ کیک کوفتی و لواشک ترش بوگندو رو این ور اونور می کشونه تا به مردم بفروشه این بچه کوچیکشم دنبالش اینور اونور می دوئه. ناهار خوردن؟ ساعت چهار بود. ایستگاه بعدی پیاده شدند. دخترکه تو اسمش یه مصوت " آ " داشت درست نشنیدم.آینه؟ آیه؟ شایدم چیز دیگه.

ازین فروشنده ها زیادن.خیلی زیادن.تو مترو فراوونن. یه بار یکیشون زندگیشو واسم تعریف کرد .یه آخر شبی که بر می گشتیم تو مترو. سی و سه سالش بود انگار چهل و سه ساله. ازش که جدا شدم.تا منتظرم شم یکی بیاد دنبالم تو تاریکی خیابونها بغضم رو گریه کردم.

 

من عاشق شل سیلور استاینم. یه جور بدجور.تا حالا اعتراف نکرده بودم. برای زندگی کردن تو یه جریره اگه قرار باشه این اتفاق بیفته و بگن (کی بگه!) یه کتاب می تونی ببری از کتابهای سیلور استاین می برم. خلاصه منظور اینکه در این حده. اما اینجور وقتهایی که بچه های کوچیکی رو می بینم که خوب زندگی نمی کنن زندگیشون سیاهه کار می کنن گرسنه ان مریضن کسی اذیتشون می کنه به هر حال تو ذهن کوچیکشون ممکنه به این نتیجه برسن دنیا جای زشتیه , قیاقه سیلور استاین می آد جلو چشمم و به این فکر می کنم آقای شل عمو شلبی خودم اگه زنده بودی واسه اینا چی داشتی؟(شایدم هست من نخوندم) گاهی ادبیات چقدر مسخره میاد دربرابر ناراحتی این بچه ها.ادبیات شاد کودکانه ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:49  توسط سيما   | 

                   

می خوام تشکر کنم از همه معلم هام. خانم حیدری, خانم محمد پور ,قائمی,تقدیری, زمانیان , (این آخری رو یادم نبود از بقیه کمک گرفتم!) و همه معلم های دوره راهنمایی بروجردم که امیدوارم سر به تن هیچکدوم نباشه الهی آمیییین. معلم سوم راهنمایی ریاضی که منو از ریاضی متنفر کرد چون یه عوضی از رو دستم کپی کرد به هردومون صفر داد منم از خودش و درسش متنفر شدم.شاید اگه اینطور نمی شد الان یه مهندس موفق تو خارج بودم!!!  معلم زبانمون خل خوبی بود.از همین جا براش بوس می فرستم. فروزان جان من هنوز زبانم می لنگه ! معلم فلان فلان شده فلان درس که به روز ما رو می برد نماز بخونیم.روحش شاد. امیدوارم تا الان تیکه تیکه شده باشه. تو حیاط دنبالمون می کرد به خدا. تا اینجا که من معلم خوبی نداشتم تو دبیرستان خوشگل باحال فواره داشتیم و درخت و معلم مرد! تا ترم اول بهشون می گفتیم اجازه خانم! معلم ادبیات خوبی داشتم عاشق انشاهای من بود.زنگ نگارش.وقتی فهمید می خوام انسانی بخونم اخم کرد  گفت برو تجربی بچه!بچه تبلا میان این رشته تو که درست خوبه حیفی! گفتم خانوم می خوایم نویسنده بشیم.( خاک بر سرم) مثل اینکه به یک دیوانه نگاه کنه گفت به شرطی که حتما اینطوری بشه. ( آه خدایا فراموش کرده بودم)!

اصلا یادم رفت چی می نوشنم . خلاصه این باحال بود. یه معلم فیزیک داشتیم خیلی خوشگل بود مونیکا بلوچی بود واسه خودش اما اخلاقش مثل جادوگر دزد عروسکها بود بیچاره. انقدر ترسناک بود من نمی فهمیدم فیزیک چیه . چی به چیه. چند سال پیش زندگی دکتر حسابی رو که می خوندم نوشته بود همه رشته ها  رو خوند تا بالاخره فهمید فیزیک اون چیزیه که می خواد باهاش می تونه جهان رو بفهمه. باهاش بره به عرش تا فرش!  کلی از دوستیهاش با اینشتین گفته بود.بعد من گفتم اه اه فیزیک چیه همون دزد عروسک ها؟ چند تا کتاب خوندم. بعد فحش کشیدم به معلم اول دبیرستانم.(چقدر بی تربیت شدم!) جانم معلم خیلی مهمه هر چند من خمیرش رو نداشتم!

                              

بعد معلم شیمیمون ناز بود.اما تا اومدیم به شیمی علاقه مند شیم از اداره بخشنامه اومد که جدول مندلوف حذف! پس من چیزی نفهمیدم از شیمی! معلمها اومدن و رفتن واسه خودشون پلکیدن. اما دو تا بودن که خوب بودن.سوم دبیرستان معلم فلسفه و یکی دیگه معلم علوم اجتماعی. خانم علوم اجتماعی سر کلاس بحث می کرد.روزنامه می آورد. می گفت همیشه دیدی انتقادی به همه چیز داشته باشید. معلم فلسفه از اینکه هی سرکلاس سوال می پرسیدیم با دوست جونم خوشش می اومد! دیمی درس نمی داد.شعور داشت. امیدوارم خدا همه معلمهام رو اگه زندن بکشه این دوتا رو با خونوادشون سالم نگه داره.آمیین

عمه جانم هم هشت سالم که بود ریاضی باهام کار کرد.ساعت خوندن رو یادم داد. رو یه مقوا یه ساعت درست کرد با عقربه های بزرگ و کوچیک! با چه زور زدنی ساعتها رو می گفتم که بالاخره یاد گرفتم. اینجا سطرهای نانوشته ای هست.نمی نویسم تا شعار نشه. روزت مبارک.از ته دل.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:30  توسط سيما   | 


هنوز بعد سی سال نفهمیدم چطور معلمها می گفتند بچه ها کادو نیارید بعد چرا همه رو با خودشون می بردن! چون هدیه ها رو هم سر کلاس باز می کردیم از روی صورت لامصبشون می شد فهمید از کدوم هدیه خوششون اومده.گرونها. هر چیز گرون که گوشه ای از زحمتش رو جبران کرده باشه. هدیه کج کوله بچه ندارها آبشون می کرد پشت نیمکتهاشون.منم که از هفت دولت آزاد هیچوقت روز معلم هدیه به معلمی ندادم. فقط سوم ابتدایی یه جوراب گ...زو  رنگ پا پاریزین با یه رژ لب مسی دادم ! ته دلم هم راضی نبودم!

 

اگه من معلم بودم.معلم بچه های ابتدایی دخترا مثلا.چون پسرها شورت و زیرپوش و جوراب میارن فقط برای آقاشون ! چیکار می کردم هم اینکه کادوشون رو آوردن با یه لبخند رو لبشون هم اینکه شاید نداشته بودند ! و بهشون فشار اومده مثلا مامانش گفته بیا بگیر اینم پول مخم رو خوردی برو واسه معلم پفیوزت ( مفت خورت بهتره) یه گه بخر! اون هدیه روز معلم قبول کردنی بود یا نه؟

 

اصلا مردم چرا روز مرگ یه آدم رو می کنن روز خوشحالی و بزرگداشت و غیره. آقای مطهری اون دنیا وایساده چوب تو آستین هممون کنه.چون روز مرگش زدیم رقصیدیم تبریک گفتیم آذین بستیم شیرینی پخش کردیم گل دادیم! راستی ها!!! به همین خاطر روز معلم یه روز دیگه باشه.مثلا توی اسفند که هیچ  خبری نیست یا فروردین . تقویم ناجوری داریم.پر مرگ و میره.


چند ماه پبش معلم خصوصی یه پسر بچه بودم.اول راهنمایی.جغرافیا! ازون بچه لقمه حاضریهای حال به هم زن که یکی باید درس رو بلند بلند بخونه تا اون بفهمه. جغرافیشون انقدر باحال بود. خودم می خوندم و حض می کردم. رو پرتقال براش کره زمین کشیدم .از مهارت هایی که  برای یادگیریش استفاده کردم خودم هم در کار خودم موندم! روشم توپ بود.اما یارو پسر ریقوئه نمی دونم حواسش کدوم خر اب شده ای بود. بعد کلی تدریس در حد مدارس عالی دنیا گفت من از جغرافی بدم میاد.  خسته شدم.همونجا بود که کشتمش. بدنش رو به قسمتهای مساوی تقسیم کردم و تو گلدون ها خاک کردم. قبل از خاک کردن روی شکمش یه نقشه جغرافیای ماه ماه کشیدم. برای روح همه کشتگان علم و دانش.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:21  توسط سيما   |