گفتم :" من هنوز مي ترسم ..." داشت گلنگدن اسلحه اش را تكان مي داد و لبخند مي زد.
فشنگها از سوراخ اسلحه روي زمين ,كنار پوتين هايش افتادند و دنگ صدا كردند. صداي ظريف فلز با زمين سخت .
دستهايم را به هم قلاب كرده بودم و به كارهايش نگاه مي كردم .سايه ساكت من وسايةدراز ومتحرك او روي موزائيكهاي حياط افتاده بود.
اسلحه را به طرفم گرفت :"بگير..." رگهاي دستش بيرون زده بود.
به قوطي هاي خالي كنار ديوار نگاه كردم كه منتظر شليك من بودند.
اسلحه سنكين بود.
"ببين ,اينطور بگير ...اين دستت را صاف كن ...هدف رو نگاه كن ...اونجا..."
دوست داشتم اسلحه سنگين را اين شئ مزاحم را از خودم دور كنم .
باز گفتم "مي ترسم ..."نگاهم كرد , اسلحه را گرفت , نوك آنرا روي شقيقه اش گذاشت و گفت :"نگاه كن خاليه ...خالي... خالي" و ماشه را چكاند..................
پوكه خالي فشنگ روي موزائيكهاي كف افتاد. خون قرمزي از شقيقه اش بيرون مي زد و از كنار سايه ام رد مي شد.
لباس سبز سربازي اش پر از لكه هاي قرمز شد.
سوم مرداد ۸۳

فکر رفتن به ظهیرالدوله و قبر فروغ فرخزادمساوی است با چروبحث همیشگی با پیرزنی که چلوی در قبرستان ایستاده ونممی گذارد بروی تو.می گوید پنچشنبه ها خانم ها چمعه آقایون .کاش دیروز می آمدم.
به خانم هایی که کنارم ایستاده اند و التماس می کنند نگاه می کنم.کاش می شد...
وارد قبرستان که می شوی قبر فروغ را پیدا می کنی.امروز چمعه آدمهای زیادی آمده اند اینچا .آدمهای آشنا و ناآشنا و غریبی که آمده اند فروغ را ببینند شاید هم زیارت کنند...صدای بم مردی با صدای نازک دخترکی "تولدی دیگر"را می خوانند .پسری کلمه کلمه شعر فروغ را با دود سیگارش بیرون میریزد...
حتی اگر با مشروب سنگ قبرش را بشویی یا با گلاب حتی اگر فاتحه بخوانی یا نخوانی و از نهایت شب ونهایت تاریکی حرف بزنی فرقی نمی کند الان تو اینجایی...
انگار حقیقت ندارد که او اینجاست و تو هم اینجایی .هر دو با هم در سفر حجم زمان.
نه ...فروغ توی کتابهایش است توی شعرهایش توی خاطره های تو ًُتوی اندوه صدایی که به تو می گوید " دستهایت را دوست می دارم."
اصلا فروغ توی ذهنت است و دارد با صذای محزونش شعر می خواند و با تو دارد راه می رود .وقتی از پیاده روی شلوغ و از لابه لای آدمهای رنگ و وارنگ رد می شوی دست فروغ را می گیری.
کاش کافه نادری همین طرفها بود.کاش الان برف می بارید.تو داری زمزمه می کنی با خیلی از آدمهایی که شبیه تو و فروغ و شعرهایش هستندو داری به یک رهگذری فکر می کنی که با لبخند بی معنی کلاهش را از سرش بر می دارد وبه تو می گوید
"صبح به خیر".
اصلا فروغ خود تو هستی .اصلا بلند بلند شعر بخوان چه اهمیت دارد که کسی بگوید خودظاهری یا دیوانه یا مرفه بی درد!
دوست دارم هر هفته بیایم اینجا .حتی اگر پیرزن صاحب قبرها جلویم را بگیرد و بگوید :"چرا همه فقط می آیند فروغ را ببینند؟!" خودم هم نمی دانم چرا.
کوچه ظهیرالدولهمال فروغ است مال علی کوچیکه مال پسرهایی که هنوز عاشقت هستند با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر .مال دخترهایی است که روی ناخنهایشان برگ گل کوکب می چسبانند مال هرکسی که دلش گاهی می گیرد.
كسي نيست كه ...
كه بداند قافيه هاي شعرم دارند مي ميرند
که آخر تمام قصه های دنیا
در آخر دفتر من گم مي شوند.
كه كلاغان قصه هاي مادر بزرگ
روي كهنسال ترين درخت كوچه مي ميرند
وخانه هايشان
زير صداي هق هق شاعر هاي عاشق
ويران مي شود.
كه چيزي ميان صدايم
چشمهايم
خط خطي هاي نوشته هايم
هنوز نفس مي كشد.
نامه هایت بوی دستهایت را می دهند
هنوز
بعد از این خروارها سال
نامه هایت
نامه هایم
بی جواب مانده اند هنوز.
یادت رفته است
یادم رفته است
بوی دستهایم
بوی دستهایت
حرفهایم
وارد اتاق شدم.بافتني اش را را ميان انگشتان زبرش گرفته بود و دانه دانه مي بافت .نوك قلاب گم مي شد پيدا مي شد ،گم مي شد پيدا مي شد..
كامواي قرمز خودش را پيچيده بود دور انگشت اشاره اش و پايين مي آمد از روي گلهاي زرد چهار پر روي پيراهنش مي گذشت ،از روي گلهاي قالي مي گذشت و جلوي پاي من ايستاده بود.
نور طلايي پنجره تابيد روي روسري گلدارش و نصف صورتش روشن شد .
مادر بزرگ سر بلند نكرد كه مرا نگاه كند .كلاف قرمز را برداشتم ،نخ از روي گلهاي فرش بلند شد ،مادر بزرگ سر بلند كرد.
انگشت اشاره اش بي حركت ماندو به ديوار روبرو اشاره مي كرد .پسري توي قاب عكس داشت به پيرزن نگاه مي كرد كه حالا داشت چيزي را زمزمه مي كرد زير لب.
كلاف را مي پيچيدم.
تا پسر دستش را مشت كند و بالا بياورد و فرياد بزن مرگ بر شاه تير خورده بود توي قلبش.خون بيرون زده بود و پسر افتاده بود روي آسفالت خيابان .مردم پسر را روي دست گرفته بودندو برده بودند.خونش چكه چكه مي ريخت روي آسفالت و گم مي شد زير قدمهاي مردمي كه توي صداي تير مي دويدند و شعار مي دادند.
وقتي به مادر بزرگ گفتند جيغ زده بود صورتش را چنگ انداخته بود و موهايش بيرون ريخته بود.
گفتم امروز پنجشنبه است.
داشت يك رديف ديگر مي بافت.باچشمهاي خسته نگاهم كرد و دهان بي دندانش باز ماند.آرام از زمين بلند شد و ايستاد روي پاهاي لاغرش .دنبال چادر مشكي اش مي گشت.تاي چادر را باز كرده بود ،الان مي رفت قبرستان ،سنگ قبر را مي شست فاتحه مي خواند چادرش را كه مي كشيد روي صورتش صداي گريه اش مي پيچيد توي قبرستان و روي سنگ قبرها و لابه لاي آدمهايي كه مي آمدند و مي رفتندو او هنوز داشت دستهايش را روي سنگ قبر مي كشيد.
جلوي در كه رسيد برگشت پسر توي قاب نگاهش مي كرد و نوري افتاده بود روي موهاي سياهش .در را كه پشت سرش بست يادش رفت برگرددو لالة سرخ گوشة پايين قلب را نگاه كند.
بارون دوست دارم هنوز چون تو رو يادم مياره
حس مي كنم پيش مني وقتي كه بارون مي باره
بارون دوست دارم هنوز بدون چتر و سر پناه
وقتي كه حرفاي دلم جا مي گيرن توي يه آه
شونه به شونه مي رفتيم من وتو تو جشن بارون
حالا تو نيستي و خيس چشماي من و خيابون
بارون دوست داشتي يه روز تو خلوت پياده رو
پرسة پاييزي ما "مرداد داغ دست تو"
بارون دوست داشتي يه روز عزيز هم پرسة من
بيا دوباره پا به پام تو كوچه ها قدم بزن....
دوستت دارم را نتوانستم بگویم
"به تو "
تا تو هم
در جواب نگاهم کنی...
لبخند بزنی و...
دوستت دارم را نتوانستم بگویم
هنوز هم نتوانسته ام
به یادت که دستهایش را گرفته ام
که همیشه کنارم قدم زده
بگویم...
یک حرف ساده را.
حالا هم نتوانستم بگویم که...
چقدر دوستت داشته ام.
فراموش کرده ام چقدر...
...که را...
دوست داشته ام.
کاغذ ها از عشق سیاه دوستت دارم من
سیاه می شوند
کبود می شوند
می میرند.