چشمهای سبزش را دوخته به چشمهای من.به روميزی نگاه می کنم.هی حرف می زند، حرف می زند حرف می زند.نگاهش می کنم دوتا چشماش...
مامانش می گويد:اين گردنبند زمرد برای عروسمه و من احساس می کنم گونه هايم دارند قرمز می شوند.دويده ايم توی حياط خانه شان تا قايم باشک بازی کنيم .پيشانی ام را چسپانده ام به درخت سيب وسط باغچه ومی شمارم ...يک ... دو...سه....
آرزو دارم که...حرفش را خورد.اگه می شد با من ازدواج...
عکس دختری را نشانم می دهد.دختر نشسته روی پله های مرمری خانه ای و سرش را کج گرفته و موهای سياه صافش ليز خورده تا پايين،تا لای انگشتهايش که گذاشته روی زانوهايش .
خوشگله ...اسمش آرزوِ...
بخار از چای بلند می شود.دهنم بد مزه است.زبانم چسپيده به سقف دهانم.سرم درد گرفته.انگار چند تا زنبور دارند توی مخم را نيش می زنند.سرم با می کند...پوست پيشانی و صورتم کش می آيدو می ترکد...پخش می شود روی ميز،روی گلهای مريم توي گلدان، روی دستهايش که گذاشته روی ميز ،توی فنجان چاي اش ،روی قندی که گذاشت دهانش ...
يکی از دندانهای جلويش شکسته بود .مامان گفته بود بچه ها که با هم باشند بيشتر درس می خوانند.درسهايمان را که نوشته بوديم،روسری پلنگی مامانش را پيچيده بود دورش و دور تا دور اتاق دويده بود،رفته بود توی طاقچه و خودش را انداخته بود روی پلنگی که داشت رد می شد. اما افتاد کف اتاق و از دهانش خون آمد ...يکی از دندانهای جلويش شکست...
باز داشت حرف مي زد...
انگشتانش را کرد لای موهای کوتاهش...
موهايش را که خيس می کرد بيشتر فر می شد،می خنديد وقتی بهش می گفتم سامان فرفری..
خط لب توی دستم است مدادقرمز را می خواست تا لب های عروس را قرمز کند،گفتم اينا کين؟! قهقهه زد توی اتاق و دندان نصفه اش معلوم شد.داماد موهای فرفری داشت وچمشهايش سياه سياه بود.
دارد حرف می زند...زنگ موبايلش بلند می شود..
تلفنی خبر دادند بياييد عروسی سامان وآرزو...دروغ می گفتند هميشه عادت داشت چاخان بگويد.يک بار هم مامانش زده بود روی دشتش و بهش شام نداده بود.
مامان می گويد پسر خوبيه .خانواده اش را می شناسم.يکبار با هم حرف بزنيد شايد ازش خوشت اومد...
خوشم اومده ازش،دختر خوبيه ،به قول ما پسرا با معرفته،همه جوری امتحانش کردم.اگه بابا و مامان راضی بشن باهاش عروسی می کنم.تو چی می گی؟
مامان اخم کرده.يه کم به خودت برس . جوون مردم با اين وضع تو ببينه قبضه روح می شه.در جعبه کرم پودر را باز می کنم و دور چشمهام و تمام صورتم را سفيد مي کنم.
عروس چه صورتش برق مي زند.چه مژهايي برايش گذاشته اند.چه قشنگ به سامان نگاه می کند،سامان هم همه حواسش به اوست.عروس که می خندد روی دندانهای جلويش رژ لب چسپيده.
نشسته اند روی مبلهای داخل پذيرايی .پسر با پدر و مادرش و لابد خواهرش. پسر چشمهای سبزی دار.دسته گل را مامان آورده آشپزخانه می گذارد توی گلدان بلوری.می گويد چای بريزم و ببرم.عطر گلهای مريم پيچيده توی آشپزخانه...
اتاقم بوی عطرش را گرفته.اسم ادکلنش چيه؟عجيب غريب بود مثل خودش.ساعتی می نشت توی اتاقم پشت ميزم،حرف می زد، حرف می زد حرف مي زد و من گوش می دادم ونگاهش می کردم، به موهای سياه فرفری اش ، به چشمهای سياه سياهش،به ته ريشش که انگار صورتش را سياه قلم نقاشی کرده اند.حرفهايش که تمام می شد کنار پنجره می ايستاد و به کوچه نگاه می کرد.
گلها را آورده ام توی اتاقم.نشسته ايم روبه روی هم . او حرف می زند و با چشمهای سبزش به من نگاه می کند.
عینکمو لباسامو
کیف پولم رو که کارتونک بسه بود
حتی گردنبندی رو که تو بهم دادی
بعد هلم دادن تو یه دخمه.
اما این راز بین خودمون بمون
رویاهام هنوز باهامه
مثل آواز تو حنجره گنجشک اونور دیوار
مثه ساس توی این پتوی کهنه سربازی.
از یغما گلرویی....