بساطش راچیده کنار نرده های سبز دانشکده .همان پیرمردی که به چهره تک تک دانشجویان نگاه می کند و لبخند می زند و در دلش آرزو میکند کاش ...
چند دقیقه ای نگاهش می کنم دو پسر دانشجو چند نخ سیگار از او می خرند و می روند.پولهایش را می شمارد... تا غروب خیلی مانده کاش دانشجوها ...
دختری از دانشکده بیرون می آید باد توی چادر سیاهش می پیچد فکر کنم یک بسته دستمال جیبی می خرد...
از کنارش که می خواهم رد شوم چیزی انگارنگهم می دارد و نمی گذارد که نگویم :سلام ... چند وقت بود که نبودید؟....
و او جواب سلامم را بدهد و بگوید:"چرا من همیشه هستم . محرم بود دیگر..."
راست می گوید اوهمیشه هست.خیلی ها مثل من نمی بینندش...
به بساطش نگاه می کنم . فقط کبریتش به دردم می خورد و آدامس موزی اش.چند تا ازش می خرم.به او می گویم کاش سیگار می کشیدم ! با خنده می گویم.به رویم لبخند می زند و بقیه پولم را می دهد.تشکر می کند...
در دل می گویم کاش سیگارمی کشیدم حداقل...
و بسته های کبریت و آدامس را می چپانم توی کیفم....
باور کنیدمن "جان نش"نیستم و فیلم ذهن زیبا را فقط سه بار نگاه کرده ام.این را گفتم که فکرهای بد در مورد من نکنید.آخه امروز ترم جدید شروع شد.الکی الکی سال آخری شدیم و...
امروز اولین جلسه روزنامه نگاری تخصصی هم بود.توی کلاس ۲۰۱ تشکیل شد.کلاسی که از همه کلاسهای دانشکده بیشتر دوستش دارم.مرا به یاد ترم اول می اندازدو خواب آلودگی بعد از ظهرها و حس جدید دانشجو بودن و درسهاو مباحث جدید و استادمان با لیوان گنده آبش....
به خاطر این ذهنیت ناخودآگاه خیلی خوشحال بودم.کلاس بهم انرژی داد.روی صندلی های زرد کلاس که نشستم با ورود هر کدام از همکلاسی های سابقم یعنی ورودیهای ارتباطات ۸۱ کلی ذوق می کردم و بیشتر از این خوشحال بودم که دوباره داریم دور هم جمع می شویم و یه حس خوبی بود.
توی این فکر و خیالات بودم که استاد ازم پرسید چه برداشتی از روزنامه نگاری تخصصی دارید؟
انگار یکی داشت تکانم می دادو مرا به خودم می آورد.
من هم از آرزوهای بربادرفته ام گفتم و داشتم مزاح میکردم . سر بحث می انداختم.استاد و بچه ها جدی گرفتند حالا بیا و درستش کن!
خلاصه هر کدام از بچه ها چیزهایی گفت من هم سعی می کردم روی حرفهایشان تمرکز کنم کاری که توی این ۴ سال نتوتنستم انجام بدهم.بعد دیدم کنارم یک دختر بچه نشسته با چشمهای سیاه درشتش نگاهم می کند و بهم لبخند می زند.بهش لبخند زدم.کلاه صورتی اش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بودو کوله پشتی زردش را محکم فشار می داد. می دونستم توی کیفش یک موجود مریخی دارد.یعنی دقیقتر بگویم یه بچه ۸ ساله مریخی توی کیفش بود.چون هر موقع با دستکش قرمزش کیفش را فشار می داد بچه مریخی یه چیزی می گفت و قاه قاه می خندید...
دختر بچه با موجود مریخی اش توی کلاس قدم زد از لابه لای صندلی ها رد شدروی تخته نقاشی کشید و با موبایل استاد بازی کرد و صدایش را در آورد.استاد به صدای موبایلش توجه نکرد چون می دانست یه بچه بازیگوش دارد با موبایلش بازی می کند.من هم جلوی خنده ام را گرفته بودم.بعد نفهمیدم اون دوتا کجا رفتند.یعنی همان دختر بچه با کوله پشتی زردش و موجود مریخی توی کوله پشتی اش که هی هی قاه قاه می خندید.