خانه تکانی که تمام شد،پرده های توری که شسته شد،گرد و خاک سال کهنه که پاک شد،شکوفه های عجول سيب باغ روبه روی خانه مان که گل دادند،حالا وقتش بود که يک چيز مهم فکر کنم "دعای تحويل سال"!
نمی دونم چقدر به اين حرف اعتقاد داری.اما من می دونم هر دعاِ که موقع تحويل سال بکنی حتما مستجاب ميشه.
اما يک دعا هست که خيلی ها آرزوش می کنن. اينکه زهيرمان کاش کنارمان بود! مخصوصا موقع تحويل سال.
اون لحظه که تيک تاک ساعت توی فضای خانه می پيچد و دارد سال، نو می شود توهر جای دنيا که باشی خودت را می رسانی کنار پدر و مادرت و زهيرت! يا آرزو می کنی کاش کنارشان بودی.
الان فقط اين ترانه می چسپه...
بوی عيدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر می کنم
با اينا خستگی مو در می کنم
فرهاد راست ميگه حال وهوای عيد يعنی حال و هوای بچگی.انگار عيد مال بچه هاست.از همه خوشحال ترند.مثل ماهی های گلی تنگ آب بی قرارند...
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عيدی از شمردن زياد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اينا زمستونو سر می کنم
با اينا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
چند روز ديگه سال 85 شروع می شه .قراره اتفاقات تازه ای برامون پيش بياد.که من اسمشون رو می ذارم «اتفاقات جادويی». هر روز هم پيش می آد،هر روز....مثل چسپيدن تکه ای از نقشه جهان روی يک صندلی اتوبوس با يه آدامس !
يا مثه وقتی که از پنجره اتاقت توی تهران پر از دود و دم و صدای آزار دهنده ماشين ها به درخت های آن طرف خيابان نگاه کنی و چهار تا طوطی سبز سبز سبز را ببينی نوک بلند ترين شاخه! اگه اسم اين را نذاری اتفاق جادويی پس چه اسمی می تونه داشته باشه؟
يا لحظه ای که با خودم دارم می گم " کاش اينجا بودی .با حالت مخصوص نگاهت نگاهم می کردی و دست هايت را در هوا تکان می دادی تا بيشتر مرا متقاعد کنی .منهم به مو هايت که کمی وز می شوند و از مقنعه بيرون می آيند نگاه می کنم و در جواب حرفهايت بگويم راست می گی و تو عصبانی بشی و بگی لازم ندارم حرفامو تاييد کنی!؟"
و خيلی چيزهای ديگه. حالا برم تخم مرغهای سفره هفت سين را رنگ کنم.اين راز بين خودمون بمونه اينا تخم مرغ نيستند تخم اردکه که قراره ازش چند تا جوجه اردک زشت بيرون بياد شا يد هم تخم چند تا دايناسور کوچولو ست که حواسمون نبوده از يه پيرزن جادوگر خريديم!

و کوچه تاریک
یعنی صدای روشن تو بعد از خداحافظی
من باشم یا نباشم
هر شب رویای من در این کوچه تو را می بوسد!
سفید یعنی بیمارستان
و پره های پنکه لاغر
یعنی دنیا دور سرم می چرخد
تو نیستی که شبم را پاشویه کنی
و من در ملحفه ای سفید
خودم را به مرگ زده ام.
شاعر ؟(شاید منوچهر آتشی)
....................