پسر افغانی ای که کلاه لبه دار قرمز سرش بود و صورتش پاک از آفتاب سوخته بود،آرام خزید کنارم.از من خیلی کوچکتر بود.نمی دانم از کجا اعتماد به نفس پیدا کرد که پرسید ساعت چند است؟
منهم پنج دقیقه پیش بود که به به ساعتم نگاه کرده بودم و می دانستم ساعت شش و سی و پنج دقیقه است.کلی تمرین کرده بود که در جوابم بگوید "مرسی عزیزم".که گفت.این دیالوگ آنقدر عجیب و به قولی "نامتنانجنس" بود که تنها کاری که از دستم بر آمد این بود که فقط دلم برایش سوخت.
به بقیه آدمها نگاه کردم.میدان تجریش و ترمینالش آنقدر عجیب و غریب و مملو از آدمهای جورواجور است که داشتم با خودم فکر می کردم کار و زندگی و دانشگاهم را ول کنم و بیایم اینجا بست بنشینم .آخر اینجا پر است است از سوژه.
چیزی که باعث شد دوباره حس نوشتن سراغم بیاید چهارتا پسر بودند که انقدر جالب بودند هیچ جای دنیا ندیده ام.نه توی خیابانهای شلوغ تهران،نه توی پارکها،نه حتی توی کوه و سینما و کافی شاپ و هر جا که فکرش را بکنید.
اول که نشستم ندیدمشان.کمی به ساعتم نگاه کردم و اتوبوس نیامد.
حالت چهره اش توجهم را جلب کرد.پوست صورتش تیره بود و چند تار موی ژل زده اش ریخته بود روی پیشانی اش.کلاه لبه داری سرش بود که به عقب سرش هل داده بودش.روی کلاه پر بود از نوشت های انگلیسی.بار اول که دیدمش انگار یک بازیگر دهه ۶۰ یا ۷۰ سینمای امریکاست!
صورت استخوانی اش بینی باریک و گونه های صافش.به قولی قیافه اش فتوژنیک بود.
یک جلیقه سیاه روی پیراهن کرمی آستین کوتاه تنش بود.شلوارش سبز بود مثل شلوار سربازهای امریکایی.
آره خیلی توی نخش بودم.خودش هم متوجه شده بود.آمده بود و روبه رویم نشسته بود حالا و سیگار می کشید فرت فرت...
انگار تازه از سر فیلم برداری آمده بود و آنقدر غمگین بود مثل اینکه مرلین مورنلو زده بود بیخ گوشش مثلا! یا چه می دانم هر کس دیگر.
تمام اینها یک طرف موش کوچکی که از جیبش در آورد و گذاشت روی پاهایش یک طرف. موش خاکستری کاملا معمولی ای بود.از این موشهایی که وقتی سر و کله شان پیدا می شود سمفونی عظیمی از انواع و اقسام جیغها را پشت سرشان تولید می کنند.اما آدمهایی که آنجا بودند و این چیزها را می دیدند از تعجب چشمهایشان باز مانده بود و سیاهی چشمشان دو دو می د.
پسری که من توی نخش بودم به هیچکس کاری نداشت موشش را ناز می کرد.موشش با موشهای تمام عالم فرق داشت این موش دم نداشت!
چند تا خانم که اطرافش ایستاده بودند با انزجار تمام از او دور شدند.موش روی پای پسر جلو و عقب می رفت و پسر نازش می کرد.دم موش را چیده بودند چرا نفهمیدم.
همچنان سیگار می کشید و از بالای عینکش آدمها را می پایید.۱۹ یا ۲۰ ساله بود.یکی از آن چهار تا آمد و کنارش نشست.دوستش دماغ درازی داشت و شلوار لی خیلی گشادی پوشیده بود.او هم از آن کلاه های عجیب و غریب سرش بود که که معلوم نبود از کدام عطاری ! پیدا کرده.نشسته بودند و پسری که موشش دم نداشت تند تند حرف می زد.غمی توی صورت و حرکات دست و سرش بود که انگار عزبز ترین کسش را جلوی چشمش سر بریده اند.
خیلی تلاش کردم از حالت صورت و لبش چیزی بفهمم.حتی یک کلمه ،یک جمله،یک واژه ،فاصله آنقدر بود و سر و صدای آدمها و اتوبوسها آنقدر فضا را پر کرده بود که صدای حرف زدنهایشان را فقط خودشان می شنیدند و موشی که پسر گذاشته بود توی جیبش.
می خندیدند اما خنده اینها تلخ بود.دلت می سوخت برای لبخندی که روی صورتشان جا خوش کرده بود اشتباهی انگار.
سوار اتوبوس شدیم همه.بیشتر از حجم استاندارد اتوبوس.صدای له شدن آدمها می آمد و این چند پسر که شده بودند قهرمان داستانی که هنوز ننوشته ام.
دم در ایستاده بودند و داد و هوار می کردند و آواز می خواندند و مردم را دست می انداختند.انگار گستاخ بودند به نظر خانم بغل دستی ام که از وجود آن موش توی جیب آن پسر آرام غمگین خبر داشت.اما به نظر من فقط چند پسر شاد بسیار غمگین بودند که جامعه نمی پذیرفتشان و کسی نبود که دوستشان بدارد.فقط موش توی جیبش عاشقش بود.
یک ایستگاه مانده به آخر خط پیاده شد با بقیه دوستهایش.اتوبوس ساکت شد.بعضی ها می گفتند خوب شد رفتند . و من به خانم بغل دستی ام گفتم خیلی بانمک بودند.حیف که پیاده شدند. و خانم با مژه های ریمل زده چنان نگاهم کرد انگار گفته بودم "سلام من دختر خاله اون موشه هستم،از آشنایی با شما خوشوقتم."
مژه هایش دانه دانه بود و مردمکش یساه مثل اینکه حشره ای خوابیده بود داخل چشمش .و مژه ها دست و پای حشره بودند!
در هر حال آنها پیاده شدند و لابه لای رهگذر های دیگر خودشان را گم کردند.من ماندم و یک الهام و یک پسر عجیب و یک موش بی دم و داستانی که باید می نوشتم.