
عاشق که شدم
دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر که رفت
که به خورشید چسپید و ترکید
حالا مواطبم دفعه بعد که عاشق شدم
یه نخ به سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره...
آخه می ترسم این بار هم یا گمش کنم یا بترکه!
فرانک ژاکوبه(فالکو) از کتاب هجده سال به بالا ممنوع!
فکرش را که می کنم می بينم خيلی جالب است.اصلا هيجان انگيز است،مثل شرط بندی می ماند،مثل گل يا پوچ .خيلی جالب است اينکه نفر بعدی که تخت و اتاقت را اشغال می کند کيه؟ نفر بعدی که توی کمد تو وسايلش را می چيند.نفر بعدی که به جای برچسبهای قلبی شکلی که روی در کمدت چسپانده بودی چيز تازه ای می چسپاند.روزنامه هايی را که انداخته ای کف طبقه هاي کمدت مچاله می کند و می اندازد توی سطل زباله ای که تو قبل ترش تويش آشغال می انداختی.لباسها و مواد غذايی و کفشهايش را می چيند توی کمدی که تو چند ماه قبل مال خودت می دانستی.تازه توی قفسه تو کتابهايش را می چيند.حتما يک کارت پستال می گذارد کنار کتابهايش. مثل کارت پستال تو که چهار تا بچه کوچولو با لباس های زرد ليمويی بودند توی و هر کدامشان يک جوری نگاهت می کرد و برايت شيرين کاری می کرد و هر وقت نگاهت بهشان می افتاد.نفر بعدی روی موکتی راه می رود که تو رويش راه رفته ای و چند جايش را با ته قابلمه داغت داغ گذاشته ای ،انگار يادگاری.
نفر بعدی قرار است توی تختی بخوابد که تو می خوابيدی و به سقفی چشم بدوزد که چشم می دوختی ،شبهايی که خوابت نمی آمد،يا قرار است وقتی هنوز چشمهايش گرم نشده و طرف شانه راستش خوابيده و چشمش می افتد به آسمان سياه شب،هواپيماهايی را بشمرد که تو می شمردی.قرار است روی ديواری پوستر بچسپاند که تو چسپانده بودی. روی يک تکه کاغذ نوشته بودی «همانگونه می شوی که اغلب به آن فکر می کنی.»
قرار است روی ديوار صورتی چرک کسی با نوک پهن مدادش يادگاری بنويسد.
قرار است دستی کليد برق کنار تختت را روشن کند که نور لامپش هر شب صفحه کتابت را روشن می کرد يا دفتر خاطراتت را.
قرا است کسی از نردبان آهنی و سرد تختت پايين بيايد و يک روز پرت شود وسط اتاق و مچ پای راستش در بود! مثل خودت.
قرار است کسی روزهای بارانی توی خوابگاه که دلش گرفته برود توی تراس و« بارون دوست دارم هنوز چون تو رو يادم می آره» سياوش قميشی را بلند بلند بخواند و بگذارد دانه های باران صورت و دستهايش را خيس خيس کند و يک نفر ديگر از ساختمان روبه رو همراهش بخواند.
قرار است نفر بعدی روی رخت آويز و طنابی لباسهای شسته اش را پهن کند که تو رويش پهن می کردی و همان خورشيد سابق خشکشان کند.
قرار است از دريچه کولر صدای زمزمه «مراببوس برای آخرين بار» بيايد و باز کسی توی دلش غر بزند وقتی پهلو به پهلو می شود....
قرار است که نفر بعدی توی جاکفشی ای کفشهايش را بگذارد که تو کفشهای خاکی يا خيس يا برفی ات را گذاشته بودی يک روز.
قرار است هر شب مسئول حضور غياب بيايد به جای اسم خط خورده تو اسم يک نفر جديد را بگويد .
قرار است به جای صدای خنده های آخر شبت که پخش می شد توی اتاق و از دريچه گولر می رفت توی اتاق بغلی و يکی شان می آمد تذکر می داد صدای خنده های کس ديگری بلند شود و بيايند به او تذکر بدهند.
قرار است نفر بعدی مانتو و شلوارش را بيندازد روی چوب لباسی که تو هشت ماه می انداختی و با عرق و ادکلن لباسهای بقيه قاطی می شد..
قرار است روی در با ماژيک يا خودکار آبی اسم يک نفر ديگر را به جای تو بنويسند که هی فلانی من تو حمامم بيا کليد را بگير....
قرار است کليد اتاقت را بدهند به يک نفر ديگر .کليدیکه رويش يک تکه چسپ چسپانده اند و سه شماره رويش نوشته اند.سه شماره که انگار هيچ نسبتی با هم ندارند و قوم و خويش هم نيستند اما سالهاست که همديگر را کنار هم تحمل می کنند و قبول کرده اند مثل تو و هم اتاقی هايت.....
قرار است آدمی بيايد به جای تو که انگار خيلی شبيه توست و انگار خيلی هم متفاوت از توست. انگار قرار است از يک کره ديگر بيايد و پايش را بگذارد خوابگاه دخترها و پسرها.
آدمها را فقط آرزوهايشان عجيب و غريب ، شاد ، راضی ، بی حوصله يا کج خلق می کند.حالا آدمی که قرار است بيايد روی تخت من بخوابد و هويت مرا بدزدد می تواند تکه ای از خودم باشد که توی يک غروب بارانی وقتی داشتم خودم را از لابه لای ماشينها و بوقشان می رساندم آن طرف پياده رو مثل تکه کاغذی که رويش اسم و شماره دانشجويی ام را نوشته بودم از لای کتابم افتاد کف خيابان و من اصلا يادم نمی آيد که گمش کرده ام.شايد هم آدمی که می خواهد بيايد به جای من آن قدر آرزوها و حرف زدن ها و همه چيزش با من فرق کند که انگار دو تا موجود از دو تا سياره ديگر هستيم !
نمی دانم کسی که قرار است جای ما بيايد کيست فقط اين يادمان باشد،ما مدتهاست داريم به جای هم می آييم و می رويم ، می آييم و می رويم و داري» سعی می کنيم آرزوهايمان را پيدا کنيم و لمس کنيم و حالا وقت ما تمام شده ،مثل آنهايي که وقتشان تمام شد و مثل همين اينها که يک روزی وقتشان تمام می شود.................!

نوشته هایی هست که آدمها برای دلشان می نویسند.که خودشان بدانند و صفحه سفیدشان و قلمی که در میان انگشتانشان می فشارند.نوشته هایی هم هست که نمی دانم چرا با اینکه برای دلمان هست می گذاریم روی وبلاگمان !
مثل چیزی که دارم برایتان می نویسم و شما دارید می خوانید.
عشق همیشه انرژی مثبت داده .همیشه همینطور بوده.نه زود قضاوت نکنید من عاشق نشدم!!! اما چشمهای اونهایی رو که عاشق هستند دیدید؟برق توی چشماشون را دیدید؟ شعراشون را خوانده اید؟ چرا هر کسی که عاشق می شه شعر میگه ؟! واسه عزیز ترین کسش؟!
من دو روزه گیجم منگم . دنیا برام یه جور دیگه شده.به همه لبخند می زنم.مدام دارم خدایی را شکر می کنم که اعتقاد داشتم خیلی دوره از من و گریه هام از من و آرزوهام .از من و بغضهام.خدا را فقط وقت نماز می شناختم.آن هم خدایی که دور بود دور دور .فقط وقت نماز پیداش می شد.من هم ذکرها و آیات نمازم را تند تند می گفتم و آخر نماز از اون نیروی دست نیافتنی بزرگی که آنقدر از من دوره می خواستم که چه و چه بکند و چه و چه نکند.
اما توی این دو روزه دیدم فروغ راست می گه .راه می رم توی اتاق توی پیاده روهای شلوغ وسط روز یا پیاده روهای خلوت آخر شب و با خودم می گم"پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست".پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست .پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست.پشت این پنجره .........یک نامعلوم یک خدا نگران منه نگران توئه.تو که با تمام وجود دوستت داشتم و تمام شعرهای گفته و نگفته ام را حتی قبل از اینکه روی کاغذ بنویسم تقدیمت کرده بودم.
نمی دانم چرا دارم اینها را می نویسم.اینها را می نویسم که می دانم آدرس وبلاگم را نداری! اینها را می نویسم که بگویم چرا ما توی قفس تصوراتمان زندگی می کنیم ۸ سال ده سال هزار سال. اینها را می نویسم که یادم بماند خدا صدای گریه هایم را شنید وقتی بغض می کردم دست گذاشته بود روی بغض گلوم که داشت مثل چتر باز می شد.(به قول اخوان ثالث).
ما نمی دونیم اما .........
دارم خودسانسوری می کنم خفن!!!!
اینها را برای تو نوشتم چون مطمئنم هیچوقت اینها را نمی خوانی!
خدا را شکر کردم چون دوباره به این ایمان آوردم او خیر ما را از خود ما بهتر تشخیص می ده به خدا!
حالا دو روزه برای این گیجم که تازه فهمیدم ....................نمی تونم بنویسم.باور کنید دکمه های این کیبورد از شعف و عظمتش ذوب می شه چون نمی تونه تحمل کنه چون یه خاطراتی فقط مال خود آدمه خود خود خودش.اگر اینجا نوشته بشوند تبدیل می شوند به یک مشت نوشته های عشقی بی سر و ته و مسخره و بی ارزش.
اینها را نوشتم که گفته باشم خدا پشت بنجره اتاقت نشسته داره تماشات می کنه و زیر لب برایت دعا می خواند .اینها را نوشتم که یادم بماند مهم نیست دستهایش را بگیری و سفت فشار بدهی و آن قدر محکم بغلش کنی که هم نفس تو بگیرد هم اون. مهم اینه که هیچوقت یادت نره اون هم خیلی دوستت داشته با وجودی که نه تو یکبار بهش گفتی و نه اون و دنیا چرخید و چرخید تا فهمیدی شعرهایت را بیخودی بهش تقدیم نکردی و درسته که خیلی دیره واسه اینکه بهش بگی دوستت دارم و داشتم .با وجودی که خیلی خیلی خیلی دیره.....
اما......

خانه پدری صادق هدایت

صادق هدايت در پنج سالگي با لباس سفيد، همراه با خواهران، برادران و عموزادههايش، در باغ پدربزرگ (نيرالملك) 
صادق در ده سالگي به همراه برادرانش عيسي (نشسته) و محمود (سمت چپ) در حياط خانهي پدري 
در شانزده سالگي 
پاريس، 1305 
صادق هدايت همراه دانشجويان، فرانسه، 1306 
صادق هدايت همراه دانشجويان، فرانسه، 1306 

پاريس، 1307، اين عكس پس از خودكشي اول او، در خانهي عيسي هدايت گرفته شده است 
پاريس، 1307 
لوهاور، 1308 
صادق هدايت و صادق عظيمي، اتروتا، 1308 
صادق هدايت در جشن بالماسكه، تهران، 1309 
از راست: آندره سوريوگين (درويش نقاش)، صادق هدايت، مسعود فرزاد با ويولن، نفر ششم بزرگ علوي، مجتبي مينوي، اطراف تهران 
حوالي تهران، 1328 
سالهاي آخر اقامت در تهران 
در سالهاي آخر 
آخرين عكس صادق هدايت، 1329 (او اين عكس را براي تمام خويشان خود فرستاد) 
صادق هدايت، سه شنبه 20 فروردين 1330 در آپارتمان اجارهاي شمارهي 37 مكرر، خيابان شامپيونه، پاريس. پيكر او را بعد از خودكشي با گاز، روي تخت خواب قرار دادهاند 
سنگ كنوني مزار صادق هدايت 
اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمد او در موزهي رضا عباسي نگهداري ميشود 
اتاق صادق هدايت در تهران، تابلو نقاشي روي ديوار توسط حسين كاظمي در 12 فروردين 1324 كشيده شده است
با خود فکر می کردم،زندگی ما بخشی از يک ماجرای بی نظير است.با اين همه اغلب ما فکر می کنيم جهان کاملا «طبيعی» است و هميشه در پی شکار چيز عجيب و غريبی هستند فرشتگان يا موجودات مريخی هستيم.علتش آن است که درک نمی کنيم جهان پديده ای راز آميز است،تا آنجا که به خود من مربوط می شد احساسم کاملا فرق می کرد.از ديد من يک رويای شگفت انگيز بود.در جستجوی توصيفی بودم که نحوه ارتباط چيزها را با يکديگر نشان دهد.

راز فال ورق ،يوستين گوردر،ترجمه،انتشارات،سال،ص 164