روی ارتفاع 3500 متری کوه های تهران ،روی سنگهای سياه «سياه کوه» يک جانپاهی هست که به آن مي گويند « جانپناه اميری».
اين جانپناه اميری خانه کوچکی است با پنجره های هلالی،ميز چوبی ای وسط خانه،نردبان چوبی که می بردمان طبقه دوم.خانه را از سنگ و چوب درست کرده اند.می پرسی کی؟ خانواده اميری که توی يک پائيز سرد مه گرفته پسر عزيزشان را کوه ازشان گرفت و علی اميری را.حالا هر کس که از آبشار دوقلو(مثل ما)يا شير پلا يا هر جای ديگر بيايد،بيايد بالا و بالاتر ،توی گرمای تابستان يا توی سرمای زمستان می داند جانپناهی کوچک آن بالا هست که سايه ای بهش بدهد تا نفس تازه کند يا گرمش کند و ته دلش به ياد کسی بيفتد که بارها و بارها آمد تا همين بلندی و يک روز پائيزی ديگر هيچوقت پائين نيامد.
روح علی همان بالاست،کنار جانپناه خودش ايستاده به چهره تک تک کوهنوردانی که مي آيند آن بالا نگاه می کند و لبخند آرامی می زند به آرامی همان فضايی که هيچ صدايی ازش در نمی آيد مگر باد و پروانه هايی که هيچوقت نمی خواهند بيايند توی خياباهای شلوغ تهران و مثل يک رويای واقعی همانجا آن بالا زندگی می کنند و باد که همه عمرش را انگار آن بالا بوده.
از جانپناه اميری که پائين را نگاه می کنم ، سعی می کنم نگاه نکنم به دود خاکستری رنگی که شهر با خانه ها و ماشين ها و و خيابانها و مردمش دارد زيرش می کند ،فقط نگاه می کنم به کوهها و کوهها و کوهها که ازشان ياد می گيرم آرام باشم و مغرور.
جانپناه اميری همانجايی ا ست که يک روز يک کوهنورد جوان جانش را بخشيد به همين سنگهای سياهش ، به آسمان مه گرفته اش و به کوههايی که سفيد بودند و سفيد، امروز هم ما راپناه داده.
استراحت که می کنم نفسم که جا می آيد ،تازه اولش است..چند ساعت مانده تا فتح قله.وسايلم را جمع می کنم و می روم بالا و بالاتر.بالاتر از علی و روحش .
همين طور که بالا و بالا تر می روم ...با خودم فکر می کنم.....
من اگر بميرم ، مااگر بميريم ، چه کسی برايمان يک يادگاری درست می کند مثل جانپناه امير.اصلا درست می کنند؟!
يک توپ طلايی جلوی پايت است و بايد شوت کنی طرف دروازه ای که دروازه بانش با چنگ و دندان جلويت ايستاده ،دستکش هايش را توی دستش محکم می کند،خم می شود و با چشمهايش به توپی نگاه می کند که جلوی پاهايت منتظر ضربه تو است.
ميليونها چشم موهای خيست را که از بس دويده ای و به پيشانی ات چسپيده نگاه می کنند . با چشمهايشان به چشمهايت نگاه می کنند و دارند نفسهايت را می شمارند و ضربان قلبت را. جورابهايت را که از بس روی چمن ليز خورده ای سبز شده و بندهايی که محکم بسته ای شايد...
حالا تو هستی ،يک توپ،يک دروازه ،يک دروازه بان ،هزارها چشم که نگاهت می کنند ...با يد شوت کنی .....
شوت کن! ... شوت کن! ..... شوت کن!......
می دو ی به توپ می رسی،حالا بايد تمام فکرهايی را که توی مغزت جمع شده، تمام آنهايی را که لبهايشان را چسپانده اند نرمه گوشت و داد می زنند:« اگه گل بشه ..اگه گل نشه...» نديده بگيری و هنوز ميليون ها جفت چشم دوخته شده به مردمکهای چشمهايت که می لرزد...
دوست داشتی جای «ترزگه» باشی و آن توپ نازنين را گل نکنی؟!
نمی خواهم بگويم زندگی هم مثل ضربه پنالتی است يا گل می کنی يا نمی کنی.نمی خواهم بگويم اعتماد به نفست در لحظه هايی از زندگی تو را برنده می کند ، نمی خواهم اين چيزها را بگويم... شايد می خواستم بگويم آقای ترزگه گريه نکن يک نفر بايد اشتباه می کرد ،.... چرايش را نمی دانم .
آقای ترزگه راستش را بگو آن لحظه چه صدايی می شنيدی وقتی توپ را گل نکردی؟ کی لب هايش را چسپانده بود روی نرمه گوشت و داشت داد می زد تو موفق نمی شوی؟
آقای ترزگه آن موقع که روی چمن های سبز ورزشگاه که کم کم از کاغذ سفيد شده بود سرگردان و هاج و واج راه می رفتی من داشتم به اين فکر می کردم اگر جای تو بودم چکار می کردم.درست است که دل خيلی ها را شکستی اما آنهايی که دلشان شکست نمی دانند اعتماد به نفس يک ثانيه خرد می شود ،خراب می شود و پخش می شود روی همان چمن سبزی که تيم برنده يک طرفش می رقصيد و می خنديد و از خوشحالی ديوانه شده بود و يک طرفش هم تيم بازنده بود که روی زمين ولو شده بودند و داشتند از ناراحتی ديوانه می شدند.
اشتباه نکنيد من اصلا از فوتبال و فوتباليستها و مخصوصا طرفداران هيجانی و .... فوتبال بدم می آيد ،از مدل موی فوتباليست ها ، از تکبری که دارند ،از دعواهايشان وقتی به هم می خورند،از تف کردنشان روی زمين، از لگد زدنشان به کيف پزشک وقتی تعويض می شوند!، از طرفدارانشان که با هم کتک کاری می کنند و صندلی ها را به سمت هم پرت می کنند، از تعصب مسخره نسبت به يک تيم آن هم يک تيم خارجی! اما ....
اما آقای ترزگه غصه نخور همه يادشان رفته . بگو چرا آن توپ طلا را گل نکردی؟!
