فکرش را که می کنم ممکن است تو با انگشتان کشيده ات روی نقشه تهران، دنبال اسم خيابانی بگردی که من تويش هستم...
فکر اينکه انگشتانت را می کشي روی نقشه تهران ،روی کاغذ سرد چسبيده به ديوار و دنبال می کنی اسم خيابانها را ...
حالا مرا پيدا کرده ای .لبخند می زنی...من را پيدا کرده ای توی شلوغی اين شهر،توی ماشينها و اتوبوسهای اين شهر شلوغ که ما را گم می کنند...
ديگر لازم نيست شب بيايی روبروی نقشه شهری بايستی که هم درش زندگی می کنم هم تو و بگردی دنبال اسم خيابانم ،حالا می دانی من کجا هستم،هم روز ،هم شب.
دلم که برايت تنگ می شود،می گردم و دوباره اسم خيابانت را پيدا می کنم.انگار از توی نقشه شهر،داری نگاهم می کنی و کتابت را گرقته ای دستت.دلم برايت تنگ می شود...
راستی دل تو هم برايم تنگ می شود...يعنی مرا پيدا می کنی از توی خيابانهای اين شهر.يعنی...
دلم که برايت تنگ می شود دست می کشم روی خيابانی که تو تويش زندگی می کنی و صدای خش خش کاغذ سکوت اتاق مرا، اتاق تو را، پر می کند.اتاق ،من ، تو ، دلتنگی ها مان را هيچکس نمی فهمد...حتی خودمان.حتی اين رويا بافتن و بافتن و بافتن...

تا مريض نباشی و دکتر بهت نگويد نبايد روزه بگيری نمی دونی يعنی چه.نمی دونی چه معنی ای می دهد وقتی بسته قرصهايت را می گيری دستت و نگاهش می کنی و به اين فکر می کنی سالهای پيش که مريض نبودی و سر و مرو گنده واسه خودت می چرخيدی و غر می زدی سر خدا و احتمالا پيامبرش و اينکه می خواسته بگويد سه روز روزه بگيريد از دهانش يکهو پريده سی روز! و پيامبر خدا هم که اشتباه نمی کند! تو تشنه ،گرسنه،خسته،دلت ضعف می رود،چشمت سياهی می رود،سرت درد می کند،(اين سر درد از همه بدتر)مغزت درست کار نمی کند،دهانت بد مزه شده و...منتظر افطاری...
اين حکايت وقتی بود که سالم بودی طبق معمول قدرش را ندانستی .مثل خودم از زير روزه گرفتن به هر شکل و نقشه ای بود در می رفتم و توی اين سالهايی که گذشت در رفته بودم.مگر اين چند سال گذشته که دانشگاه می رفتم و عاقل تر شده بودم!
اما امسال نمی تونم روزه بگيرم.خيلی دلم شکسته .دم افطار صدای شجريان که ربنا را می خواند دلم را می لرزاند،اشک توی چشمام حلقه می زند ،باهاش تکرار می کنم...تمام وجودم معنی اين دعا را می فهمد،پروردگارم.... بعد هم اذان موذن زاده اردبيلی است که ديگر نمی شود آدم جلوی گريه اش را بگيرد...پناه می برم به سجاده ام،جانمازم و اتاق تاريک و ساکتی که کسی مزاحمم نشود.با گريه نماز مغرب و عشائم را می خوانم .به پهنای صورت گريه می کنم و بغضی که با اوج صدای موذن زاده تنگتر گلويم را فشار می دهد.
دعا می کنم خدايا...باز هم شکرت ...تو می توانستی بيماری بدتر بهم بدهی ...اين قرصها باعث نمی شود ازت دور بشوم...انگار بهت نزديکتر شده ام.حسرت اين را می خورم که دور سفره افطار کنار بقيه بنشينم خرما و شير و شله زرد و زولبيا باميه بخورم...قبل از افطار دعا بکنم با دهان روزه...
قرصهای ساعت 8 صبح،4 بعد از ظهر ،12 شب مرا بيشتر به يادت می اندازند اين روزها.انگار دلم بيشتر برايت تنگ می شود...
خدای خوبم بهم قول بده سال ديگه بهم اجازه می دی روزه بگيرم.قول بده...
(آهای اونايی که روزه ايد به ياد ما هم باشيد!)