دکتر اسم بیماری ام را می گوید
صدایش می پیچد میان ناباوری ام.
می گوید نباید اضطراب داشته باشی
می گوید نباید زیاد فکر کنی
می گوید فراموش نکنی یکی صبح یکی شب...
و من زیاد فکر می کنم...
به اعترافت
به اعترافم
به عشقی که هنوز به دنیا نیامده بود مردمثل یک کودک ناقص
من زیاد فکر می کنم آقای دکتر...
صبح شب صبح شب فکر می کنم ....
آقای دکتر...
دارم فراموش می کنم ...
صبح شب صبح شب...
به بیهودگی عشق...
به بیهودگی قرصها...
فکر می کنم.
به تولد یک کودک ناقص...
"عشق شاعرشان کرد
مطمئن باش "
این را روی گوری نوشته بودند یا در خیالاتم بود؟
دارم برای سنگ قبرم
یادداشتی می نویسم.
من شاعری هستم
که هستی اش را مرده است
عشق مرا شاعر کرد
یا اینها فقط نوشته های یک سنگ قبر است؟

می خواستم راجع به خیلی چیز ها بنویسم مثلا پشت کنکوری البت از نوع فوق لیسانسش! یا در مورد اتوبوسها و آدمای تویش و یا در مورد آمار!
منظورم آمار گیری نیست که این روز ها دارند می گیرند منظورم کلاس آمار است درس شیرین آمار...!
خداییش خیلی باحاله اما چرا این عدد و رقم ها دست از سر کچل من بر نداشته اند تا الان .از سن ۷ سالگی بگیر و بیا تا الان...گفتم می روم دانشگاه رشته ارتباطات می خوانم که کاری به عدد و رقم ندارد! اما امان از دل غافل ۷ واحد بی سر و ته آمار خواندیم حالا هم خیلی از آرزوهام به همین مقاس نسبی وترتیبی و رگرسیون و انحراف استاندارد و میانگین بسته شده.امروز سر کلاس یه لحظه که مخم هنگ کرد از پنچره بیرون را نگاه کردم .کلاس ما طبقه سوم است فکر کنم! سر شاخه های درخت های توی باغچه وسط حیاط با برگهای طلایی طلاییشان تکان تکان می خوردند و خورشید داشت غروب می کرد اما توی دور دور های آسمان بالای خونه های کوچولوی انطرف دانشکده یه پرنده تنها داشت توی نسیم دم غروب پرواز می کرد با خودش فکر می کرد زندگی می کرد از عمرش لذت می برد خودش را دور از آرزوهاش نمی دید.آرزوش همان باد خنک پاییزی بود که می خورد تو پراش....
خداییش حال کردید سر کیف اوومدید یا وقتی می نوشتم : در یک جامعه فرضی مقدار میانگین نما مد را حساب کنید سپس واریانس آنرا حساب کرده ....فعلا اینها را حل بنمایید تا ادامه سوال فعلا با شما کار داریم!؟
اما وقتی از این چیز ها خسته می شم به خاطر خانوم چاقه حوصله ام بر می گرده!(اگه ایجا رو نفهمیدی کتاب فرنی و زویی سلینجر را بخون )
تو هم یک زن معمولی هستی
و ما هر دو نیازهای معمولی داریم
نیاز به آب و غذا و کمی هوا
و این که با هم باشیم
و همدیگر را دوست داشته باشیم
واین که خیلی معمولی
بمیریم...
پس چرا سعی می کنی همه چیز را انقدر سخت بگیری عزیزم؟
وقتی که زندگی
تا این حد معمولی است
پس بدترین چیزی که می تواند برای من اتفاق بیفتد
چیزی نیست
به جز
یک اتفاق معمولی!...
شل سیلور استاین/ترجمه چیستا یثربی/۲۵ دقیقه مهلت