تبليغاتX
انگشتان جوهري
  اولین بار استاد داستان نویسی ام بود که سرزنشم کرد.سرزنشم کرد چون توصیف انگشتهای کشیده ات با داستانم جور نبود.اخم کرده بود:"این انگشتای کشیده خیس که داره یه لیوان آب بهت می ده به داستانت نمی خوره! "

حالا که چند سال گذشته هنوز ربطی بهم پیدا نکرده ای.

نه به من نه به داستانم نه به زندگی ام...

نگاه کن همه دارند سرزنشم می کنن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:31  توسط سيما   | 
اگه دلت می خواد کاریکلماتور بخونی حال کنی یه سر مرحمت بفرما به koodakedaroon.blogfa.com ضرر نمی کنی.کامنت یادت نره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:17  توسط سيما   | 
دارم نگات می کنم

حرفی نمی زنم

می ذارم چشام منو لو بدن!

آخه به ما دخترا یاد دادن

نگاه کنیم حرف نزنیم بذاریم چشامون ما رو لو بده!

حالا نوبت تو إ....

یه چیزی بگو....

             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:14  توسط سيما   | 
 

                              

جمعه همین هفته رفته بودم کوه.البته نه خودم تنها.رفته بودبم دربند و آبشار دو قلو و شیر پلا و اوسون.متوجه که شدید خیلی راه رفته بودیم البته درستش اینه که خیلی کوه نوردیده بودیم.کلی برف بود و برف بود و برف .دورنمای خاکستری تهران و ...

از صبح ساعت ۳۰/۵ تا ۵ غروب همه اش راه رفتیم .

حالا چرا من دارم اینا رو واسه شما می گم؟ قبلش این سوال را جواب بدید.مگه جوانها هم خسته نمی شن؟مگه کمر اونها هم درد نمی گیره ؟مگه از خستگی نمی میرن ؟ خوب قربون آدم چیز فهم.خوب منم جمعه غروب داشتم ریق رحمت را سر می کشیدم (نه دیگه به این شور) .منتظر اتوبوس شدیم.اتوبوس کلی دیر آمد وقتی هم آمد اول و آخر خط مسافرها قاطی پاطی شد و اما خب آخرین صندلی به من رسید که از تخت پادشاهی هم راحت تر و عزیز تر بود اما از شما چه پنهون همین موقع یه خانم مسنی هم بالا آمد اما چون جا نبود سر پا وایستاد.فکر کنید ار تجریش تا آزادی ! خانمه انقدر پیر هم نبود اما خب در هرم سنی بالای ۶۰ سال راداشت و جز افراد مسن حساب می شد یه کیسه نایلونی سفید هم دستش بود و صورتش پر چروک.فکر نکنید من پا شدم و جایم را دادم  بهش نه! یه مدتی  خودم را به  خواب زدم بعدش کلی اس ام اس بازی کردم با دوستام بعد آب خوردم و کمی چرت زدم.خانمه هم همینطور تا آخرش سر پا بود.

عجب آدمهایی پیدا می شن! چرا خانمهای مسن سوار اتوبوس می شن باید با تاکسی یا سواری برن.عجب مملکتیه!

حالا فکر نکنید من پشیمونم یا اعتراف می کنم!!

خانم مسن من و تمام مسافر های توی قسمت عقب اتوبوس را ببخش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:50  توسط سيما   | 

 

شب شده بود توی يکی از خيابانهای شلوغ تهران،توی هياهوی اول شب،سوار یه ماشین شدم.فضای داخل تاکسی پر بود از بوی داغ نان بربری و من که دستهایم یخ زده بود و یک راننده خنده رو که بهم نان تعارف می کرد.کمی از بربری خورده شده بود.دلم می خواس تمتم نان را تا آخرش بخورم.اما الکی تعارف کردم،تعرف هم که آمد و نیامد دارد، وقتی به خودم آمدم ديدم دارم یه تکه گنده نان داغ داغ ترد ترد را می خورم.به که چقدر می چسبید!

ما پشت چراغ قرمز ایستادیم.من همیشه به آیینه جلو نگاه می کنم و دقت می کنم ببینم رانده چه چیزی را از آن آویزان کرده.عروسکی که راننده ها آویزان می کنند تکه ای از شخصیت آنهاست که با آدم حرف می زنه.

اما این راننده چیزی آویزان نکرده بود و اتفاق مهمی که توی اون ماشین برام افتاد از اون اتفاقهایی بود که برای هر آدمی شاید یکی دو بار پیش بیاید یا اصلا اتفاق نیفتد.نه من را ندزدیدند!خیالتون راحت...

وقتی ثانیه شمار قرمز دیجیتالی ،ثانیه ها را لحظه به لحظه از دست می داد تا سبز شود و ما راه بیفتیم راننده سر حرف را چند ثانیه ای بود که با من باز کرده بود.از زندگی توی خوابگاه ،استقلال جوانها،جنبه داشتن و نداشتن دانشجو ها و نسل ما اینطور نبوده ...راننده از توی آیینه نگاهم کرد و و پرسید رابطه ات با قرآن چیه؟

چی می تونستم بگم ؟بگم اصلا لای قرآن رو باز نمی کنم .فقط دو سال پیش ماه رمضان تصمیم گرفتم30 جز قرآن را بخوانم اما ولش کردم...خب منهم راستشو گفتم.گفتم راستشو بخواهید اصلا قرآن نمی خونم...

ااحساس کردم می دونست که قراره این جواب را بهش بدهم.بهم گفت:با خوندن قرآن یاد می گیری،می فهمی که چطور زندگی کنی.وفتی با قلبت به این ایمان آوردی که خدا هر چه بخواهد می شه اونوقت احساس می کنی خیلی چیزها واقعا توی زندگی بی اهمیت هستند.شروع کرد داستان حضرت مریم را برایم تعریف کردن.با سرعت کم راندگی می کرد که دیر به مقصد برسیم.گفت که حضرت به فرشته ها م یگه نمی تونم باردار بشم وقتی ازدواج نکرده ام.اما خدا بهش می گه خدا هر چه بخواهد می شه و دیگه هیچ چیزی اهمیت ندارد.بعد که باردار می شه گریه می کنه می گه به مردم چی بگم؟خدا می گه گریه نکن روزه سکوت بگیرو ...

گفت این را برات تعریف کردم که بدونی قدرت خدا خیلی بیشتر از این حرفهاست.بغد داستان حضرت موسی را تعریف کرد.این موقع دیگه به مقصد رسیده بودیم.گفتم من پیاده می شم.نگه داشت اما ماشین را خاموش کرد ! کدوم راننده ای را سراغ دارید که اینطوری باشد؟!

درباره بنی اسرائیل گفت و نافرمانی شان و اینکه می خواستند خدا را ببینند.حضرت موسی به خدا می گه ،و خدا نورش را به کوه نشان می دهد ،کوه متلاشی می شود چون طاقت دیدن خدا را ندارد!و حضرت موسی غش می کند!...

 

پرسیدم چکاره اید شما؟لبخندی زد و دستهایش را توی هوا تکان داد که یعنی مگر چه فرقی می کندشغلم چیه.گفت در مورد قرآن تحقیق می کنم،بهم گفت اولش سخته عربی خوندن اما بعد که راه افتادی می بینی نمی توی قرآن رو زمین بذاری.آیه ها،حرفهاش،نکته هاش،همه جا باهاته.

من که بهتم زده بود چون خیلی وق بود از ته دل از خدا خواسته بودم کمکم کنه قرآن را بخوانم و بفهمم نه فقط ذوق کنم که قرآن را ختم کرد آن هم فقط با آیه  های عربی اش و هیچی هم نفهمیدم کاری که همه دارند می کنند بعد ذوق هم می کنند...

حالا خدا داشت باهام حرف می زد خدا توی تاکسی بود کنارم نشسته بود،یا شاید هم دانه های اکلیلی بارانی بودکه می نشست رو شیشه ها و با بوی نان مدتها بود که قاطی شده بود ،شاید خدا همین آقاهه بود که نشسته بود پشت فرمان ماشینش و داشت حرف می زد و تاکید می کرد " نمازت رو حتما بخون"

این آخرین جمله اش بود...خدا همان طرفها بود و من احساس کردم مقنعه ام زیادی عقب رفته و موهام واسه فضولی بیرون زده اند!!

اون شب یه حالی بودم.همان شبی که اولین برف پاییزی باریذ.همان شبی که تا صبح برف و باران آمد و مدام با خودم فکر می کردم چکار خوبی کرده ام که خدا این آدم را سر راهم قرار داده؟!

حالا تو فکر کن یه روزی شاید یه کار خیلی خیلی قشنگ انجام داده ای خدا هم خوشش آمده و حالا تو داری وبلاگ من را می خونی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:42  توسط سيما   |