تبليغاتX
انگشتان جوهري

 

 

هنوز جلوی آیینه آرایشگاه ایستاده بود.لباس نقره ای اش با تکان تکانی که می خورد جا به جا برجسته می شد انگار.ناخنهای مصنوعی که چسبانده بودند روی ناخنهای خودش به خنده انداختنش.دلش برای ناخنهای خودش تنگ شده بود،همان ناخنهایی که روزی زبری صورت امیر را احساس کرده بود.

ابروهایش را انگار با میخی نامرئی بالاتر از حد معمولش کوبیده بودند و او وقتی نگاه می کرد انگار داشت مچ همه را می گرفت و شکل لب هایش با رژی که برایش زده بودند داشت حالش را به هم می زد.

دوربین فیلمبرداری جلو آمد.خواهرش با خنده گفت :"بخند ...بخند ... ببینم عروس خانوم!" و زوم کرد روی صورت براقش.نیلوفر کج خندید و چشم دوخت توی لنز دوربین.

داماد که داخل آمد دسته گل را داد دستش.نیلوفر به دسته گل نگاهی انداخت،انگار چیز کثیفی را گرفته باشد اخم کرد توی صورت داماد.زیر لب غر زد :"این گل قرمز چیه؟!"و لبهایش را روی هم فشار داد و خواست آنرا بکوبد توی سر داماد که موهایش را از قبل کوتاهر کرده بود و بوی ادکلنش دوباره او را به عطسه انداخت ،مثل همیشه.

دست داماد که خورد دستش سردش شد.انگار توی کت و شلوار مشکی اش گم شده بود.گل روی یقه اش انگار  داشت گریه می کرد برایش، کج شده بود داشت می افتاد.

توی مبل فروشی هم دستش خورد به دست او.فروشنده عینک قاب طلایی اش را بالا داد و به هر دویشان نگاه کرد.توی مشتش سرفه کرد و جدید ترین مدلها را نشانشان داد .

توی یکی از آیینه شمعدانهای مغازه به خودش و او نگاه کرد.موهایش کوتاه کوتاه بود.همیشه دکمه های پیراهنش را تا آخر می انداخت ،تا آخر.هر وقت نگاهش می کرد،دست می گذاشت روی گلویش ،انگار گلوی او را گرفته باشند و فشار بدهند:"نفس نکش ... نفس نکش..."

به خودش نگاهی انداخت،موهایش یک طرفی از از شال گل گلی اش بیرون افتاده بود و رژ لبش را مدتها بود که از روی لبش خورده بود.روی شیارهای لبش رنگ صورتی ماسیده بود.

احساس کرد چیزی را گم کرده،عکس خودش توی آیینه و عکس او انگار دو مشتری بودند ناآشنا و غریبه با هم.مغازه دار هم فهمیده بود انگار که اینطور نگاهشان می کرد.

دلش می خواست زار بزند،تا اشکهایش با ریمل مژه هایش قاطی بشود و سر بخورد تا پایین . تا پایین چانه اش و زیر چشمهایش را سیاه کند،چه اهمیتی داشت مگر؟

دنباله شالش را صاف کرد و دنبال مردی دوید که تا چند هفته دیگر می شد شوهرش.

چرا بله گفته بود؟چرا قبول کرده بود؟ توی پیاده رو ایستادند جلوی لباسهای عروس . نورهای رنگی افتاد روی پولکها و تورها و ساتن های سفید لباسها و یادش رفت برای چه آنجا ایستاده.

با هم وارد مغزه شدند.مانکن های بی سر لباسهای سفید به تن کرده بودند.دور مانکنها چرخید ، روی پارچه صاف براق لباسها دست کشید.باید یکی از آنها را انتخاب می کرد و می پوشید ...داماد دستش را گذاشت روی شانه نیلوفر،احساس کرد دوباره سردش شده به خودش آمد و لبخند محوی زد.مانکن های بی سر انگار به او  زل زده بودند .

 

                                  *    *    *   *

انگشتانش را فشار داد روی شقیقه هایش که بالا و پایین می پرید.سعی کرد نمناکی مژه هایش را پنهان کند.به دانه های برف بیرون پنجره کافه نگاه کرد و آه کشید...

امیر به صورت نیلوفر خیره مانده بود .به انگشتان باریکش نگاه کرد . تصور یک حلقه طلا دور انگشتان نیلوفر دیوانه اش کرد.با اصرار از کافه بیرون رفتند.برف می نشست روی موهای سیاه امیر و یقه سرمه ای کاپشنش.نیلوفر سرش را بالا گرفت و دلش خواست مثل قبل تر ها زل بزند به دانه های برفی که از آسمان طوسی بالای سرش راهشان را گم می کردند روی موهای امیر و روی مقنعه سیاه خودش.دلش می خواست امیر دوباره توی چشمهایش نگاه کند ،اخم کند و بگوید :"دوباره دستکش هات یادت رفت؟" و نیلوفر انگشتان یخ زده اش را توی جیب پالتویش مشت کند و کنار هم روی پیاده رو،روی جا پاهای آدم های دیگر،جای پای تازه درست کنند و بروند تا گم بشوند مثل همان دانه برفی که دارد می بارد.

برفها را زیر پایشان لگد کردند،نیلوفر داشت سعی می کرد دیگر او را دوست نداشته باشد. آدمی را  که آلان کنارش بود و داشت با او روی برف های سفید یک دست پیاده رو پا می گذاشت.از آن شب که مهمان آمده بود خانه شان،نیلوفر چادر سفیدی پوشیده بود پر از گلهای ریز آبی و قرمز و آنرا تا روی ابروهایش پایین کشیده بود.چای آورده بود.از همه مهمانها بدش آمده بود،آنقدر که جواب سر بالا داده بود و از خنده های یک طرفی داماد،صدایش،نگاهش، خونش به جوش آمده بود.خودش نفهمید چرا ولی قبول کرده بود. اما او یک چیز را خوب احساس می کرد،خاطره هایش مال خودش بود و هیچکس نمی توانست آنها را از او بگیرد نه حتی این حلقه طلا با گلهای ریز برلیانش که هی برق می زند و برق می زند ، نه حتی بله ای که گفته بود،نه آن دست سردی که همیشه مور مورش می کرد...نه هیچ چیز دیگر.

نیلوفر دستهایش را گلوله کرد توی جبیهایش و یاد اولین روز افتاد.داخل مغازه شلوغ کتاب فروشی شده بود،زنگوله بالای در جرینگ صدا کرده بود اما آنجا آنقدر سر و صدا بود که کسی متوجه ورود او نشده بود.همانطور که مبهوت کتابها و اسمهای آنها شده بود چشمش خورده بود به پسری که داشت از نردبان فلزی پایین می آمد و بند کفشش باز بود.نیلوفر اسم کتاب را به او گفته بود ،او هم دوباره از نردبان بالا رفته بود تا کتاب نیلوفر را پیدا کند.نیلوفر خواسته بود داد بزند که" هی آقا بند کفشتان..! "اما فقط مجال پیدا کرده بود بگوید کفش! و  امیر از بالای نردبان افتاده بود روی یکی از قفسه های کتاب. کتاب را نداشتند اما چند روز بعد باید سر می زد و او هم دوباره سر زده بود .همان پسر دوباره بالای نردبان بود از همان بالا با شیطنت داد زده بود :"خانم بند کفشتان باز است!"نیلوفر نگاه کرده بود پسر راست می گفت بند سفید کفشش مدتی بود که باز مانده بود و حسابی خاکی شده بود.نیلوفر سرش را بالا کرده بود و لبخند زده بود.

اما الان می خواست با کسی زندگی کند که آن آدم امیر نبود.مردی که قرار بود بعدا با او دعوایش شود،سر اینکه چرا غذا سوخته،شوره؟چرا موهایت از مقنعه ات بیرون آمده،چرا مانتوی این رنگی خریدی؟چرا رنگ شاد می پوشی؟ سر هم فریاد بزنند ، با هم قهر کنند ، چه اهمیتی داشت؟امیر که نبود سرش داد می کشید و سیاهی براق چشمهایش توی چشمش میخ شوند و عربده بکشند...یک آدم دیگر سرش داد می کشید.اما امیر با پیراهن سفید و شلوار لی آبی کمرنگش همیشه نشسته بود روی صندلی پشت به قفسه های کتاب و داشت کتاب باز روی پاهایش را می خواند.هر روز، همیشه ، هر ثانیه که نیلوفر به یادش می افتاد.

همانطور پیاده رو را بی هدف بدون حتی یک کلمه حرف طی می کردند.نیلوفرداشت با کسی ازدواج می کرد که دوستش نداشت و تصمیم گرفته بود دوستش بدارد.مثل دانه گیاه بی نامی که کم کم سر از خاک در می آورد و بزرگ می شود ، شاخه و برگ و گل می دهد و شاید روزی آنقدر بزرگ شود که گلدان برایش کوچک شود.

 

                     *         *        *           *

کارت عروسی اش را نگاه کرد.نوشته های نقره ای روی کارت داشتند برق می زدند.توی دستش تکانش داد و چشمهایش را دوخت به لاک قرمز انگشتانش.تا آنروز فقط یک «واو» پیوند داده بود انگار آنها را به هم.کارت عروسی اش را توی دستش چند بار تکان داد.نور لامپ بالای سرش سایه می انداخت روی نوشته های شاد و نقره ای کارت عروسی.جلوی آیینه اتاقش نشست.تصویرش توی آیینه انگار دختر دیگری بود که داشت او را می پایید.او هم دست گذاشته بود زیر چانه اش و موهای سیاهش ریخته بود روی شانه هایش.چهره دختر توی آیینه چهره تازه ای بود که برای نیلوفر غریبه بود.از چند ماه پیش که جلوی پدر و مادرش و تمام فامیل قبول کرده بود با کسی ازدواج کند که دوستش نداشت تا خاطره امیرهمیشه دست نخورده برایش باقی بماند مثل یک داستان قشنگ بدون هیچ خط خوردگی . به قامت سفید قاب گرفته اش روی دیوار نگاه کرد.توی همه عکسها ، توی لباس یک دست سفید و تور روی موهایش ، کلمه« بله» از روی لبش داشت لیز می خورد و می افتاد.از روی لب رنگ پریده دختر درون آیینه هم داشت لیز می خورد ،تغیر شکل پیدا می کرد،کج و کوله می شد و می ریخت کف اتاق و همان جا جان می داد.

دختر درون آیینه گوشی تلفن را برداشت  و تند و تند شماره گرفت.چند بار نفس عمیق کشید.صدای نفسهای خودش می پیچید توی دهنی گوشی .مثل این بود که از توی سیم دارد طوفانی می آید مستقیم توی دهانش و بعد سر تا پایش را می پوشاند و او را با خودش و تمام خاطره هایش از روی زمین می کند و می برد.تلفن چند بار زنگ خورد.صدای گرفته خودش بود که همیشه وقتی گوشی را بر می داشت چند ثانیه مکث می کرد و بعد حرف می زد.حالا هم خودش بود که گوشی را برداشته بود و بعد از کمی مکث صدایش پیچید توی گوشی و به گوش نیلوفر رسید که توی اتاق خودش در را بسته بود وتوی تاریکی اتاق نشسته بود.

انگشتری با تمام شکوفه های ریز برلیانش روی میز جلوی آیینه داشت برق می زد. 

                                                                                                                  تابستان 85

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:59  توسط سيما   | 

همين ۵شنبه من بيچاره كنكور كارشناسي ارشد دارم. امروز هم بايد كارت بگيرم.خدايا چرا توقعات و آرزوهاي ما تموم شدني نيست؟خودت حيروني از ساخت ما مخلوقات سيري ناپذير.۴سال پيش تنها آرزوم قبولي تو دانشگاه بود الان اصلا يادم رفته كه من مرحله مرحله به آرزوهام رسيدم حالا هم نوبت بعديه.۵شنبه قراره خدا تك تك جوابهاي درستو نشونم بده و من همه را علامت بزنم.اگه قبول نشدم بدونيد به توافق نرسيديم!

من كه زحمت خودم رو كشيدم. يكي از دوستام ديشب مي خواست دلداريم بده گفت تو اگه دكترا هم بگيري نهايتش بايد....بچه بشوري!

بدين وسيله به تمام اونايي كه امسال كنكور فوق دارن يا بعدا دارن اعلام مي كنم بابا بي خيالش!انسان در هر حال همينه كه هست...تازه دختر خانوما يه گزينه ديگه دارن ؛خونه شوهر؛ و آقا پسر ها هم گزينه بهتري دارن ؛خونه زن و بچه ؛براتون و برام آرزوي موفقيت دارم چه با قبولي چه بي قبولي!به قول بابام مگه شاملو ليسانس و مدرك و ال وبل داشت.همين فروغ خانم خودم.شما هم درس نخونيد مثل شاملو.

                                     

ضمنا اين بچه طفل معصوم ۵شنبه كنكور داره.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:52  توسط سيما   | 
داروخانه چقدر شلوغ است.

داروخانه اي اخم كرده...

دواي من در نسخه مچاله دستش نيست!

شعرهاي عاشقانه جهان را بايد برايش بنويسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:25  توسط سيما   |