تبليغاتX
انگشتان جوهري

                                           

                                 

توی اتوبوس از میدان انقلاب تا ایستگاه آخر فقط گریه می کردم.صدای دکتر توی گوشم بود هنوز.مثل دختر بچه های کوچکی که مامانشان را گم کرده اند یک ریز اشک می ریختم. نوار مغزم توی بغلم داشت خیس می شد.نوار مغزم شبیه نقاشی های برادر زاده سه ساله ام بود با همان خطهای دراز و درهم و برهم، درهم و برهم ...

یک ریز اشک می ریختم.چقدر واقعا گریه کرده بودم؟نمی دانم...

365 روز پیش بود.همان روز توی سایت دانشکده ، دم غروب ، وقتی توی راهروها و کلاسهای دانشکده هیچ صدایی نمی آمد، فقط توی سایت صدای تق تق کیبورد هرازگاهی بلند می شد.چهار پنج نفر بیشتر نبودیم،توی صندلی ام فرو رفته بودم و تند تند اسم بیماری ام را توی گوگل تایپ می کردم،یک فشار دکمه اینتر و ... بهت و ناباوری و ترس و... دستهایم که ناامید دنبال دستمال کاغذی دیگری می گشت...کنار مانیتور پر بود از دستمال کاغذی های خیس و مچاله ومن که صدای هق هق گریه ام را می خوردم: « چرا من؟»  ...

آن شب هر چه خواستم در مورد این بیماری فهمیدم و خواندم..

تا خوابگاه پیاده رفتم.تنهای تنها.آنقدر تنها بودم که خودم هم باور نمی کردم.توی خیابان ماشینها همانطور مثل همیشه تند تند می رفتند. آدمها ، دانشجوهای دختر و پسر توی خیابان فراموش نشدنی امیر آباد و بغضی که با تنهایی هام قاطی شده بود و من، بیماری و تنهای و تمام کسانی را که دوست داشتم گریه می کردم...

خدا جون ، خب اولش  ترسیده بودم.اما حالا دارم باهاش زندگی می کنم، مثل یک آدم جدید درونم زندگی می کند،با من کتاب می خواند،با من می خوابد، با من روسری هایش را روی سرش امتحان می کند،با من به شیشه عینکش "ها" می کند،با من از خیابان رد می شود و گاهی جلوی پایش را نگاه نمی کند، همراه من دلتنگ می شود، همراه من آه می کشد ،همراه من چیز می نویسد و به آرزوهای خنده دارش می خندد.

365 روز گذشته اما یه ماچ گنده به خدا بدهکارم که منو خیلی دوست داشته و به یادم بوده مواظبم بوده که من یه بیماری بد ولاعلاج و دردناک نگیرم. هر دانه قرصی که می خورم یه یادتم بهت عشق می کنم ! تو توی هر دانه قرص منی .خدایا دمت گرم...                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:24  توسط سيما   | 

قبل ترها دم دمای سال تحویل دل تو دلم نبود.خرید لباس عید بود وخونه تکونی های مفصل ، طوری که تمام خانه خالی می شد توی حیاط کوچکمان و یک گرد گیری جانانه مامانم راه می انداخت و من و خواهرم قایم باشک بازی می کردیم با وسایل خانه مان. دید و بازدید ها هم فت و فراوان بود. وای که چقدر آن موقع ها آدم بود واسه اینکه بریم خانه شان و عیدی بگیریم!10 تومانی و 50 تومانی تا نخورده !وای که چقدر چیز میز می خوردیم!

سفره هفت سین هم عالمی داشت.مادر بزرگم با صلوات و دعا وبا آداب خاصی می انداختش رو به قبله و تاکید می کرد شعله چراغ نفتی را که به جای شمع توی سفره بود ما بچه های بازیگوش یکهو خاموش نکنیم که آمد ندارد!(شگون ندارد).سبزه و تخم مرغ رنگی هایی که خودمان برایش چشم و ابرو گذاشته بودیم،سبزه و سیب و سمنو و ...یک طرف ماهی گلی های توی تنگ بلور هم یک طرف.از وقتی یادم می آید سفره هفت سین ما هیچوقت ماهی نداشت!مادر بزرگم اعتقاد داشت سالها پیش ماهی گلی خریده و نمی دانم کی از توی فامیلمان فوت شده و بدین ترتیب ماهی گلی از سفره هفت سین ما حذف شده! به همین راحتی .از وقتی دست چپ و راستم را هنوز تشخیص نمی دادم  تا الان که در خدمت شما هستم عقده ماهی گلی دارم از اونهایی که دمهای دراز دارند و هی دورخودشان می چرخند و قرمز قرمزند.البته سیاه کوچولوهایش هم به یاد صمد بهرنگی یه دنیا حرف دارند که واسه آدم تعریف کنند.

اما امسال چم شده؟ دمدمای عید توی خونه تکونی همه اش به مامانم می گفتم :"بابا بی خیال فکر کن فلان جا را تمیز کردی ...فکر کن زیر آن را هم جارو زدی که چی دوباره خاک می گیره... !"

از وقتی مادر بزرگم مرد سفره هفت سین را من می اندازم.من هم شیک ترین و جلوی چشم ترین جای خانه را هول هولکی تبدیل می کنم سفره هفت سین!وقتی که کارم تمام می شود یادم می آید که زکی! دوباره که امسال نه قل هو والله خواندی نه یه صلوات نه دعای سال خوشی ؟! با اینکه همه چیز می گذارم به غیر از همان ماهی گلی! اما خداییش یه چیزیش کمه. خوب که فکر می کنم می بینم جای مادربزرگم خالیه که با دستای هنری لرزان و کشیده و چین خورده اش سفره را بیندازد یه جای درست و حسابی و با حال!اما 8 سال است که به جای او بی کارترین و دل خوشترین و سرکارترین عضو خانه ما یعنی بنده! مآمور اجرای این امر خطیر می شوم با مدلهای جدید سره هفت سین آرایی برنامه به خانه بر می گردیم!

این همه انرژی ماشاا... نمی دانم از کجا آورده ام. با اینکه یه باغ پر پر پر از شکوفه های سفید و صورتی درست جلوی خانمان است و باد بوی شکوفه ها را می آورد توی خانه و می زند توی سر و صورتم،انگار به یه کارت پستال کوفتی نگاه می کنم. یه کارت پستالی از دوستی که سالهاست فراموشش کرده ام و حوصله تلفن کردن بهش را ندارم ، یا مثه یه پوستر پشت یه مینی بوس درب و داغان که توی یه جاده شلوغ داره واسه خودش می رود و می رود و منهم مثل منگها فقط نگاهش می کنم.

بهار آمد، 13 روز اولش هم رفت ، یعنی به هدر رفت هنوز احساس تازگی سرسبزی جوانی  نمی کنم...انگار امروز هم ادامه دو هفته پیش بود.مثل قبلا نیست که توی ذهنم زمستان کات بخورد و برود ته تهای خاطره هایم.امسال هیچ چیزی کات نشد.هنوز توی خاطرات اون هفته، دو هفته پیشم...

دوباره همه چیز داره برام مسخره می شه.مهمانی رفتن،آجیل ومیوه خوردن، چای خوردن توی استکانها و فنجانهای بد مدل،غیبت کردن ، حرف زدنهای بی دلیل ، عیدی گرفتن که از همه مضحک تر این جای قضیه است که به یکی مثل من،یه دختر 24 ساله با 168 سانت قد عیدی می دهند!!

خدایا کمکم کن نجاتم بده...

دوباره بی حوصله شده ام و به هیچکس نمی توانم انرژی مثبت بدهم یکی باید به خودم انرژی بدهد....(اینجایش قابل توجه ... که می گه وقتی باهات حرف می زنم انرژی می گیرمL)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:22  توسط سيما   |