توی روزنامه خوندم که بیژن ترقی تو بیمارستانه.یه عکسی هم کنار مطلب بود که بیژن ترقی را با موهای یک دست سفید سفید نشان می داد.با خودم فکر کردم خدایا اگر اینا برن از شاعرهای ترانه سرا هیچی نمی مونه و اونوقت صدای مرضیه و دلکش و پوران و اون خواننده هایی که ماندگاریشان را مدیون شاعرهایی مثل این شاعرهای بزرگ هستند نه به وجود میان نه تو خاطره ها می مونن نه صدایشان خاطراتی می شود برای ما.
قبلا بیژن ترقی بود و کریم فکور و شهریار قنبری حالا کی مونده که صدا و شعرشان موندنی باشه مثل آهنگهای ابوالحسن صبا و درویش خان و خیلی های دیگه که امروز نیستند و جایشان را خواننده هایی گرفته که نه تنها صدایشان آرام بخش و خاطره انگیز نیست بلکه آدم دلش می خواد رادیو و ضبطش رو خفه کنه.
حالا هی بنیامین گوش کنیم و چاوشی و این خوانده جدید ها که نه صدا دارند نه ترانه نه موسیقی و ملودی و نه وقتی به عقب نگاه می کنیم صدایشان تکه ای از خاطراتمان شده اند.....
اولی ،برای دیدن چهره کامل تو
دومی برای دیدن چشمهایت
آخری برای دیدن دهانت
و تاریکی محض برای یادآوری همه اینها
و فشردنت در میان بازوانم.
توی نمایشگاه کتاب هستم.از خلسه آرام و خنک راه پله های مترو بیرون می آییم. نزدیکی در مترو با ورودی مصلی غافلگیرم کرده.انگار همان آدمهایی که هر سال می آیند نمایشگاه دوباره آمده اند.همه می روند یا می آیند.توی سایه ها آدمهاست که لم داده اند.خدای من چقدر زباله.انگار آدم = زباله!
از روی میز اطلاعات نقشه راهنمای نمایشگاه را بر می دارم.مسئولانش هم دوتا پسر هستند که دارند ناهار می خورند، ساعت 2بعد از ظهر است.چه پیاز سفید گنده ای روی میزشان است.راه افتاده ام تا غرفه ناشران عمومی را پیدا کنم.خدایا چقدر در هم و بر هم .من کجای نقشه هستم؟ تا چشم کار می کند هایدا فروشی! و کیوسک غذای سرد و مواد غذایی و آب معدنی و ...پس کتابها کجا هستند! چرا اینجا یه جوریه؟همه سر در گم اند.یا من سر در گمم!از پله هایی بالا می روم.به شلوغی سالهای قبل نیست انگار. تصمیم می گیرم و از اولین در می روم تو.چشمم می افتد به اسم ناشرها.آهان ...مرکز آمار...پس نشر مرکز هم همین طرف هاست.دنبال انتشارات مرکز می گردم اتفاقی پیدایش می کنم.چه کتابهای نازی! کتابهای زویا پیرزاد.مثل همیشه بی اختیار می پرم طرف "چراغها را من خاموش می کنم" .مثل همیشه به وجد می آیم و یاد تمام آدمهای توی داستان می افتم..چرا زویا پیرزاد کتاب جدیدی امسال منتشر نکرده؟
دو سه تا کتاب دیگر را ورق می زنم و عاقبت "تمام زمستان مرا گرم کن" از علی خدایی و برنده جایزه گلشیری و بهترین مجموعه داستان سال 79 را می خرم.
غرفه ها پر از کتاب و آدم و ورق زدن و پول دادن و پول خورد گرفتن و هزارتا چیز دیگه.
به زور نشر ماهی را پیدا می کنم .اینجا چرا از روی الفبا تنظیم نشده؟ از سخن پریده یه چیز بی ربط دیگری!
جلوی انتشارات ماهی پر بود از امیر مهدی حقیقت! مترجم دردها،همنام و خوبی خدا... از مسئول غرفه سراغ کتاب جدید آقای حقیقت را می گیرم.می گوید پاییز به بازار می آید. می خواهم "مترجم دردها" را کادوی تولد بدهم دوست جونم.اولش شک می کنم بخرم نخرم؟نکنه اینو خونده باشه؟ اما یاد داستانهای ساده عجیب ،قشنگ و جذابش می افتم به خصوص ترجمه بی نظرش بی هیچ شکی می خرمش...
همینطور سرگردان و ویلان و تنها! مثل همیشه از این سالن به اون سالن می روم.بابام چند بار زنگ زده ناهار چی خوردی؟ منم هی گفتم هنوز هیچی یه چیزی می خورم... آخه با این سرفه هایی که نمی دانم از کجاییم بیرون می پرند چی بخورم که سرخ شدنی نداشته باشد؟!
بی خیال کتابها می چرخم توی غرفه ها.آدمها چقدر قیافه هایشان با هم فرق دارد.چقدر به هم شبیه اند! به چی فکر می کنند؟چی می خرند؟ الهی! اون بچه کوچولو رو...کفشش بوقیه! چه ذوقی می کنه!راه می ره و می خنده! چی تو مخشه ؟کاشکی منم اینطوری بودم... بی خیال و خندون و با یه جفت کفش بوقی،سایز 39!
دارم خسته می شم.پاهام درد گرفته بگی نگی.کوله ام سنگینه.
چرا دلت گرفته دختر؟ بی خیال.از خستگیه لابد که دوست دارم از پیچ این غرفه که می پیچم تو روجلوی روم ببینم.دست بردار دختر! به خدا از خستگیه که دلم می خواد یکی از این آدمها تو باشی.مگه چی می شه بی معرفت الان اینجا باشی؟..بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم.نه ...تو نیستی ... مثل همیشه...
چرا دلم می خواد الان یکهو از وسط جمعیت صدام کنی ؟ چرا دلم می خواد قشنگترین کتاب این نمایشگاه مال تو باشد ،چرا دلم می خواهد با هم گم بشیم توی این کاغذها و کلمه ها و آدمهاو آدمها و آدمها...
آفتاب مخم را دارد جوش می آورد.دیگه بسه.از نمایشگاه و آدمهاش و کتابهاشو داستانها و شعرهایش ،از تمام نویسنده های محبوبم خداحافظی می کنم. مترو شلوغتر شده. از پله های ساکت و خنکش پایین و پایین و پایین تر می روم.چه سکوت خوبی دارد.چقدر سوژه گم شده اینجاست گیر کرده روی صندلی ها،چسبیده به لباس مسافرها،از صفحه مانیتور دارد لیز می خورد،نشسته رو بلیط آبی رنگ دستم.آهان قطار رسید.می پرم توی یکی از واگن ها.همه مردند.بلند قامت و خشن و ساکت .بعضی هم با چشمهایی فعال!خدا را شکر کن دختر اون مانتو آبیت را نپوشیدی با روسری سفیدت! خدایا شکرت مقنعه درازی ! سرم هست!
دوباه حرکت، سکوت،آدمهای جورواجور،تکانهای دوست داشتنی،رویا بافتن و بافتن و بافتن.حالم خوب می شود.از حال بد به حال خوب!
عکسم می افتد توی شیشه سیاه سیاه.همه جا انقدر تاریک.کجا دارم می رم.من کیم؟فردا چی میشه ؟این کتابها که توی کولم سنگینی می کنه چرا باهامن؟دارم چیکار می کنم؟
صدایی اسم مقصد ها را می گوید آرام،نازک.انگار دارد شعر می خواند !
پسری کنارم ایستاده.از من بلند قد تر است.هدفونی توی گوشش است. تیشرت سفیدی پوشیده ،نباید زیاد به آدمها دقیق بشم.صدای mp3 player اش آنقدر بلند هست که بشنوم هایده دارد تو گوشش چی می خواند.
چقدر صدای هایده توی این تکانها و تاریکی و سرعت و آدم و آدم می چسبد.به ایستگاه آخر رسیده ام.شاید توی خیابانهای شلوغ و گرم و پر سر و صدای تهران پیدایت کنم یک روزی.دوباره...
چند سالی می شود که می شناسمش.از یک کتاب فروشی با هم آشنا شدیم.کتابفروشی عمه ام.آمده بود رمان بخرد .آن موقع که خودم و هم سن و سالهایم هنوز از فهیمه رحیمی می خواندیم او کلیدر می خواند و شوهر آهو خانم.مدرسه نمی رفت،نمی گذاشتند که برود ،کارت سبز نداشت.پدرش مدتی بود زمین گیر شده بود.از بس با سنگین گذاشته بود روی شانه اش و این ور و آن ور برده بود.
تابستانها گوجه چینی می کرد با مادرش که مهربان و پیر و رنج کشیده بود.خودش موهای لخت بلند سیاه دارد و چشمهای کشیده و پوست گندمی و صدای آرام آرام.تنها مشکلی که هست این است که او افغانی است. ایران به دنیا آمده سال 59.هیچوقت افغانستان را ندیده.هیچ حسی هم به آنجا ندارد....
هر طور هست زندگیشان می گذرد.اما هر چه کردم این از ذهنم بیرون نرفت که خواهر کوچکترش همان که هم سن و سال من است مدتی بود از یک پیرمرد نگهداری می کرد،توی یکی از خانه های شیک تهران، توی محله پولدارها... آنقدر پیرمرد را بلند کرده و دستشویی برده روی ویلچیر گذاشته و این ور و آن ور برده دیسک کمر گرفته.فکرش را بکن.هم سن من است دقیقا . اینرا که شنیدم خواهرش را می دیدم خم شده داشت پیرمرد سنگینی را ا زمین بلند می کرد....
توی کلاس زبان هم به یادش بودم،به یاد درد کمرش،به یاد جانی که می کند تا پولی گیر بیاورد،یاد اینکه دنیا چقدر به او بد کرده بود... یکی از همکلاسی هایم توی آموزشگاه زبان دختر نازپرورده اول دوم دبیرستانی است با کلی ادا اطوار.داشت بهم می گفت یه دستبند تازه خریده که روش حک شده eminem و کلی ذوق می کرد.شش هزار تومان داده بود به این آَشغال ذوق هم می کرد" مامانم برام خریده هر چی بگم برام می خره..."
همه فکر و ذکر اون دستبد eminem بود و خود eminem و فیافه و صدا و همه چیز این دختر افغانی کمر دردی بود که رهایش نمی کرد....
همیشه به این فکر می کنم چرا ما خانواده هایمان را خودمان انتخاب نمی کنیم حتی ملیت و خیلی چیزهایی دیگر....
روزنامه یکی از دانشکده های دانشگاه تهران توی دستم بود.داشتم مطلبی در مورد" نشست اعتراضی نسبت به آبگیری سد سیوند وتهیه یک دادخواست علیه سازمان میراث فرهنگی"را می خواندم که مسافری سوار اتوبوس شد.دستش را گرفت به میله که نیفتد.مرد کوتاه قد ولاغری بود به نظر نمی آمد مسن باشد با آن موهای سیاه کم پشتی که داشت.اما چروکهای عمیق روی گونه اش از زیر چشم تا پایین چانه،چروکهای عمیق عمیق ...
لباس تنش سبز بد رنگی بود با خطهای عمودی تویش و آنقدر گشاد بود که او را لاغر تر نشان می داد.
حالا چه لزومی داشت من به او نگاه کنم و اینها را بنویسم نمی دانم،اما وقتی وسط مسیر سوار اتوبوس شد،از خستگی و بی رمقی چهره اش آنقدر دلم به حالش سوخت که رویم را از او برگرداندم.اما هر دفعه که اتوبوس ترمز تندی می کرد و او که توی آن بعد از ظهر خواب آلود و آفتابی دلش صندلی خالی می خواست که چرتی بزند و خستگی در بکند...اعصابم خرد شد.وقتی کسی داشت پیاده می شد با چنان چشمان مشتاقی به دنبال یک صندلی فزرتی خالی می گشت که انگار قرار بود تمام دنیا با تمام خوشی ها و تفریحات و پولها و راحتی ها و آرامش هایش مال او شود.
روزنامه هنوز توی دستم بود. دوباره چشمم افتاد به خبر اعتراض به آبگیری سد سیوند.چه معادله مضحکی !چقدر آبگیری یک سد و احتمال خرابی آثار باستانی در برابر فقر و بد بختی این کارگر بیچاره در نظرم مضحک آمد.آبگیری کردن یا نکردن این سد در حال و روز این بدبخت چه فرقی داشت. از بین رفتن آرامگاه کوروش هم ،اصلا او قدرت مسافرت کردن داشت و دیدن این اماکن باستانی؟ حالا هر چه می شود بشود به حال این بدبخت چه فرقی دارد؟
با خودم فکر کردم مردم آنقدر مشغله و گرقتاری دارند که دیگر برای آثار باستانیمان دل نمی سوزانند یعنی بلد نیستند فراموش کرده اند.
نمی دانم اگر کوروش کبیر زنده بود از ساخت فیلم سیصد بیشتر ناراحت می شد یا آبگیری سد سیوند؟!