
کتاب "حکایت حال "که مجموعه مصاحبه های لیلی گلستان است با احمد محمود ، اخیرا تمام کردم.در این کتاب لیلی گلستان از احمد محمود راجع به همسایه ها می پرسد ، مدار صفر درجه و زمین سوخته،راجع به داستان نویسی ، و رویدادهای جاری و گذشته و کلی کلاس داستان نویسی است برای خودش این کتاب!این چند جمله از حرف های او است که خیلی به دلم نشست.
- نویسنده وقتی نمی نویسد نویسنده نیست.در لحظه خلق اثر نویسنده است.
- آنچه را که آدمی فکر کرده غالبا به تمامی به لفظ در نمی آید.
- نویسنده باید آدمهای داستانش را بشناسد، نه فقط آنچه را که انجام می دهند،نه فقط آنچه را که بالفعل است،بلکه آنچه را که در توانایی آنهاست هم باید بداند،حتی اگر در داستان از قوه به فعل در نیاید.
- از روزی که شروع کردم به نوشتن،حس تجربه کردن همیشه در من بوده است.
- در داستان دو مقطع مهم است،آغاز و پایان.پایان و تاثیر گذاری باید چنان باشد که خواننده وقتی کتاب را بست بتواند همچنان با داستان باشد و آنرا در ذهنش ادامه دهد.
- کتاب موفق وقتی بسته شد در ذهن خواننده ادامه پیدا می کند.
- گاهی البته گرفتار این مساله می شوم که آنچه را بخواهم در بیاورم در نمی آید و این طبیعت نوشتن است که در این صورت با کار درگیر می شوم،کلنجار می روم،یکی می زنم تو سر خودم و یکی هم تو سر داستان و آدمهای داستان! به هر حال نوشتن کار راحتی نیست...
- [در داستان] مقصود انتقال دقیق و مو به موی حرکات و گفتار آدمها به داستان نیست که نقض غرض است.بلکه منظور انتقال دقیق احساس و مفاهیم مورد نیاز است.
- زبان نوشتاری توانایی انتقال کامل مفاهیم ذهنی را ندارد.
- در مورد خلاقیت ادبی خیلی به الهام و کشف و شهود معتقد نیستم،بیشتر معتقد به تجربه هستم.(جنم مهم است)
- موقع نوشتن نه به خواننده فکر می کنم نه به منتقد،نه به هیچ کس.کل حواسم و کل فکرم به نوشتن است.این نه به آن معناست که برای هیچ کدام حرمت قائل نیستم.برای هر دو حرمت قائلم هم مردم هم منتقد.اما وقت نوشتن هیچیک از آنها اصلا در ذهنیتی که آن موقع نوشتن دارم حضور ندارند.من کار خودم را می کنم.
- هر دست به قلمی، در مملکت ما آثار هدایت را باید خوانده باشد.
- جنگ و صلح را سه چهار بار خوانده ام.
- حالا فکر می کنم دنیا همه اش نوعی شوخی است.زندگی هم شوخی است.
- داستان باید واقعیت داستانی داشته باشد
- [جوانهای نویسنده] اگر طاقت بیاورند خوب خواهند شد.
- داستان نویسی نوعی بیماری جوانی است.بیماری جوانانه!هر جوانی که با داستان نویسی آشنا می شود،دوست دارد خودش هم بنویسد.از هر هزار جوان که داستان نویسی را آغاز می کنند،شاید یک نفر بتواند بماند و ادامه دهد.بقیه در امور دیگر زندگی حل می شوند.
- فقط یک توصیه دارم.جوانها وقتشان را با محفل بازی تلف نکنند.بخوانند و بنویسند.کار بکنند.برای مطرح شدن وقت هست،عجله نکنند و باید از مطرح شدنهای مقطعی صرف نظر کنند.

قراره یه مجله کودک این قصه رو چاپ کنه.کی حاضره اینو واسه بچه اش بخونه؟من که نمی خونم!
بچه سگ نشسته بود کنار مامان سگ و بابا سگش وداشت مشق می نوشت.بابا و مامانش هم داشتند تلویزیون نگاه می کردند.
یکدفعه از توی کوچه صدای وحشتناکی آمد.بچه سگ ترسید و دوید توی بغل مامانش نشست.بابا سگش نازش کرد و گفت :" پسرم نترس .صدای شلیک تفنگ بود. دارند آدمهای ولگرد رو جمع می کنند."
بچه سگ از بغل مامانش بیرون آمد و رفت کنار پنجره ایستاد. پرده را کنار زد و دید توی کوچه مامورهای شهرداری چند تا آدم را کشته اند و گذاشته اند توی ماشینی که همیشه زباله ها را جمع می کند.
دلش برای آدمها سوخت.توی مدرسه به آنها یاد داده بودند که با آدمها مهربان باشند،به آنها سنگ نزنند،اذیتشان نکنند،توی بزرگراهها زیر چرخ ماشینشان آنها را له نکنند.اما حالا داشتند توی کوچه ها می گشتند و آدمهای ولگرد را پیدا می کردند و می کشتند.دلش برای آدمها سوخت و خدا را شکر کرد که سگ به دنیا آمده نه آدم.
کانال چهار همان موقع داشت رازبقا نشان می داد.آدمها به جان هم افتاده بودند.توی همه کشورها جنگ بود،همدیگر را می کشتند.آدمها همدیگر را دوست نداشتند.تفنگی روی دوششان بود .همین بهتر که مامورهای شهرداری هر شب آنها را می کشتند.آنها حیوانات بدی شده بودند.
بعد از یک پیاده روی دیوانه وار توی هوای گرم گرم آتیشی ، از میدان ولی عصر تا انقلاب ،بعد تا آخر امیر آباد. با سر درد رسیدم خونه. هیچ قرص و معجون خونگی هم افاقه(اینجوری می نویسن؟!) نکرد. بعد حال تهوع . دلم می خواست بمیرم.اما هر کاری می کردم نمی مردم.به قول بابام با این همه نازی که داری چطوری می خوایی بمیری؟(البته قبلا گقته بود نه اون شب که داشتم می مردم).
توی ماشین تا درمانگاه الکی گریه کردم که چرا من این همه مریض می شم.تا اینجای قضیه خوب بود بعد دکتر که فشارم رو گرفت و گفت رو 9 و گفت چی خوردی وگفتم کباب دانشکده و گوشی رو گذاشت رو شکمم و گفت خیلی صدا می ده مطمئنی کباب قورباغه نخوردی؟ من به جای اینکه مثل همیشه نیشم باز بشه و هرو کر کنم ،زدم زیر گریه ! از اون گریه های بی مزه و بی معنی که منبع و مآخذی نداره !
چشم دکتره شد این هوا ! بیچاره فکر کرده بود من واسه اون قورباغه هایی که خورده بودم گریه کردم !
یه سِرُم و چند تا آمپول توی سِرُم آخر داستان ما بود. قهرمان داستان هم خودم بودم که هر چند وقت یه بار فشارم می افته و گم و گور می شه! قهرمان زپرتی یه داستان که با این قرصهای جدید 15 عدد قرص ناقابل هر روز می خورم.
خدا هر مریضی و درد رو الکی به هر کسی نمی ده به کسی می ده که ظرفیت داشته باشه! اینم از اون حرفا بود دیگه به قول دوستم تفکر شرقی !
خب من چیکار کنم از مریضی بدم میاد و همیشه هم یه جاییم می لنگه! یه جایی شنیدم که اصلا چیزی به عنوان مریضی وجود نداره.ذهن ما جسم ما را مریض می کنه.منظورم اینه ببین چیکار کردی ، تفکرت راجع به بدن و زندگیت چطور بوده که مریض شدی.یه چیزی توی این مایعات!! بود .کاش می شد بیشتر بدونم....
اتفاقی که باعث شد دوباره سراغ کتا ب همچون کوچه ای بی انتهابروم سریال مدار صفر درجه بود.در قسمتی از فیلم که شهاب حسینی تکه ای از شعر پل الوآر را می خواند.بار اول که آدم این شعر را می شنود لطافت بی نظیر و عاشقانه شعر را تحسین می کند.اما وقتی توی کتاب همچون کوچه ای بی انتها شاملو این شعر را دوباره خواندم دیدم که دوباره سر و کله تحریف پیدا شده !
توی سریال تلویزیون می شنویم:"تو را به جای همه آدمهایی که نشناخته ام دوست می دارم."
اما شاملو در کتاب همچون کوچه ای بی انتها در صفحه 138 ترجمه کرده: تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم.این دو تا کلمه فضا را خیلی متفاوت می کند.نمی دانم شاید کلمه ای که زن ترجمه شده در زبان فرانسه هم معنی زن می دهد هم انسان.البته من دیده بودم که در زبان انگلیسی کلمه انسان معادل مرد است و یک جور نوشته می شود نه زن و انسان!مثل اینکه خدا را شکر زحمت های فمنیست ها بی ثمر نبوده و توی این فیلم نشان داده شده !
ضمنا از اینکه یهودی ها توی این فیلم مثبت و ملوس و مظلوم و معشوق و با معلومات نشان داده شده اند هم جای تعجب دارد هم امیدواری که کلیمی ها و یهودی های کشورمان از اینکه خودشان و هم کیشانشان را همیشه پول پرست و مال دوست نشان می دادند چقدر برایشان ناراحت کننده بوده .
یه خسته نباشید درست و حسابی هم برای آقای حسن فتحی .اما چرا شعر مردم رو خراب کردی؟!
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من
نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
پل الوار
نمی دونم چرا ناراحت نیستم. با اینکه مجاز شدم اما با این رتبه ای که من آورده ام قبولی توی کار نیست.چرا ناراحت نیستم من که شش ماه تموم از تمام علایقم زدم و فقط درس درس درس. دریغ از یک صفحه داستان یا کتاب غیر درسی.اون همه کلاس کنکور و برو و بیا توی صبح های سرد برفی.واقعا بی نتیجه بود؟ پس چرا می گن اگه آدم تلاش کنه نتیجه زحماتش رو می گیره.ناراحت نیستم .اصلا خیلی تجربه کردم.کم کاریها و بی حوصلگی ها و حواس پرتی ها و این کارها بود که کار دستم داد دیگه. از اولش معلوم بود پس نمی ندازم گردن خدا.
اما راستی راستی داری با ما چیکار می کنی ؟اصلا ما هم کاره ای هستیم توی این دنیای درندشتت؟گاهی وقتها انگار نخهایی رو که به دست و پای ما بسته ای می بینم . اصلا نخی بستی؟
خدا جونم من که قبول نشدم کاری هم که پیدا نمی کنم،اون قضیه هم که ....پس چرا هنوز دستت رو رو شونه هام احساس می کنم؟چرا دلسرد نمی شم از همه چیز و همه کس؟چرا احساس می کنم یه چیزی رو می خوایی بهم بگی ، یه چیزی رو بهم نشون بدی ،بهم بدی .یه اتفاق خوب می خواد بیفته.....آره خدا جون؟!