تبليغاتX
انگشتان جوهري

 

توي اين شلوغ پلوغي آدمها؛ منو ديگه يادت نمي آد . خوب مي دونم.اين همه آدم؛اين همه آرزو؛اين همه دعا و حرف و خواهش...

چند روز پيش انقدر حالم بد بود كه دوست داشتم فقط راه برم.مهم نبود خيابون و پياده رو شلوغ .فقط مي خواستم راه برم.فكر كنم؛جمله هاي بدون فعل.سنگفرش خيابانها؛كفشها؛كفشها؛كفشهاي آدمها...يعني منو يادت رفته.يعني فراموشم كرده اي ؟چقدر دور شده اي ؟چند كيلومتر؟ چند هزار كيلومتر؟چند سال نوري؟كجايي؟ كجا موندي؟صدامو نمي شنوي؟تو كه خوب مي دوني تو دلم توي اين قلب بيچاره ام داره چي مي گذره؟كجا گذاشتي رفتي؟ از اين روزها مي ترسم؛ از اين سكوت تو.از اين سكوت خودم....

كجايي؟خب چرا اين همه آدم درست كردي كه ديگه ياد من نمي افتي؟دلم برات تنگ شده.تنگه تنگه تنگ.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:28  توسط سيما   | 

ایستاده بودم توی گرما.کنار توی یکی از اتوبانهای دراز تهران . ماشین ها تند تند راه خودشان را می رفتند. منتظر یک تاکسی یا اتوبوسی بودم.اون موقع روز اونجا چیکار می کردم مهم نیست.مهم اینه که چند دقیقه بعد یک کامیونی از دور سرو کله اش پیدا شد .شروع کرد به چراغ زدن! بعد چند متر آن طرف تر از ایستاد و در جلو را باز کرد.چارتاق چارتاق...اول با خودم گفتم حتما آشنایی را دیده و می خواهد سوارش کند.اما توی اون اتوبان پر سرو صدا و پرت من تنهای تنها بودم با یه مشت ماشین .از راننده کامیون از لباس سفید چرک مرده اش،از موهای سیاهش ،از سبیل هایش از سفیدی چشماش که برق شهوت و هوس داشت ازتمام قضیه که مثل یک دشنام کثیف بود جا خوردم ودلم می خواست کنار جدول خیابان بالا بیاورم. راننده چندین دقیقه همانطور ایستاد.به ظاهرم فکر کردم.مانتوی آبی نه تنگ نه گشاد،روسری سفید و صورت بدون آرایش.

جایی توی کتاب تحلیل داستان های هزار و یک شب خواندم که زنهای ویژه! در زمانی که داستانهای هزار و یک شب اتفاق می افتاده لباسها مخصوص داشتند.دامن بلند چرم می پوشیدند و یک خنجری به کمربندشان آویزان می کرده اند و سرفه می کردند و با این نشانه ها شناخته می شدند. اما حالا همه، همه چیز رو قاطی کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:32  توسط سيما   | 

سال 79 که کلی روزنامه بسته شد از این جهت ناراحت بودم که روزنامه مورد علاقه ام دیگر چاپ نمی شود.بعد فراموش می کردم و می رفتم دنبال کارم.اما از روز چهارشنبه 13 تیر که هم میهن دوباره قیف شد ،دیگه مثل 7 سال پیش نمی شه رفت سر بقیه کارام.نمی شه بی خیال بود.شاید چون این دفعه جز خیلی کوچیکی از روزنامه بودم، شاید چون واقعا درک کردم وقتی می گن روزنامه ای توقیف می شه مثل اینه بچه آدم رو می کشن یعنی چی.از چهارشنبه همه چیر داره بد و کند می گذره.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 13:20  توسط سيما   | 

صدای شجریان،بارون دیوونه که از شیشه باز ماشین خیسم می کرد، چراغ قرمزها،خیابانهای باریک گوهر دشت، فیلم روز سوم که وحشتناک بود و حیف پول،خاطرات سوم راهنمای و دبیرستان،و او که حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد...

صدایش غریبه بود خودش هم .نه به خاطر بینی ای که عمل کرده بود،نه به خاطر این هفت هشت سال که از هم خبر نداشتیم و داشتیم، نه به خاطر طلاق و  ازدواج ناموفقش،به خاطر اینها نبود.چه چیز انقدر دورش کرده بود از من ؟ حرفهایی که می زد؟کله ام سوت کشید.منهم فقط گوش دادم و سر تکان دادم و مثل احمق ها بودم .یک احمق کامل کامل.

صدای شجریان همچنان همراه ما بود و قاطی بارون توی  خیابانهایی که ازش می گذشتیم می شد . یک غریبگی بزرگ بزرگ و سرد مثل هوای تابستانی بارانی گوهردشت باهام بود .تو قلبم بود،توی انگشتهای بلالی ام بود .من که برای همذات پنداری باهاش یا باهام دوباره شروع کردم و از کسی گفتم که نباید می گفتم و اون وقتی اسم کوچک او را بلند تکرار می کرد حالم بد می شد ...

زنی بی آرزو، خسته .تنها دوست دوران بچگی هاش منم که موندم واسش.منم چهار سال یکبار وقت می کنم ببینمش.خودم گم کردم توی کتاب و وبلاگ و آرزوهام...

                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:8  توسط سيما   | 

کتاب « بادبادک باز» را تازه تمام کردم. اولین رمانی که افغانی ها در مورد زندگی و جنگی که توی کشورشان است نوشته اند. تمام اتفاقاتی که از سال 1979 با اشغال افغانستان توسط  شوروی  رخ داده تمام دربه دری هایشان را نوشته.کتاب خوبیه اگه ایران هم تبدیل نشه به یه افغانستان دیگه خوبه!

کتاب دیگه ای که خوندم «گنجشکها بهشت را می فهمند» نوشته حسن بنی عامری.اون هم یه شیوه داستان نویسی و روایتی مختص خودش داره و جدید جدیده. دیالگ نویس بزرگیه.اگه توی همه کتابهاش به یک لحن نباشه البته.

«چراغی زیر شیروانی» شل سیلور استاین معرکه بود.مثل همه کارهاش.

«بامداد خمار» هم تا نصفه خوندم. توی گزارشی خوندم همچنان پر فروشه! سی بار بیشتره که تجدید چاپ شده.خوبه لا اقل خیلی ها را کتاب خوان کرده. ضمنا اون گزارشی هم که خوندم گزارش خودم بود که اون هفته تو هم میهن چاپ شد!

«داستان های ناگهان» با ترجمه اسد ا... امرایی دستم است که کتاب خوبیه.با کلی داستان کوتاه.

کتاب« کوری» روژه ساراماگو را با ترجمه مینو مشیری داشتم می خوندم که با ترجمه اش حال نکردم.ضمنا نمی دونم کی خوب ترجمه اش کرده.که بخونمش تا عرش خدا برم! منظورم اینه اگه تو می دونی بهم بگو....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:55  توسط سيما   | 
اگه نور یه چراغ قوه رو بتابونی رو شکم یه زن باردار جنین دستاشو می گیره جلوی چشماش!یه جنین چهار ماه!

اینارو دوستم بهم گفت. داره یه مامان کوچولو  می شه.

                        

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:2  توسط سيما   |