از اول تا آخر كوچه را هفت بار جارو كشيده بود.صداي خش خش جارويش مي پيچيد توي كوچه.هر چند دقيقه يكبار در خانه اي باز مي شد،ماشيني از پاركينگ بيرون مي آمد،راننده پياده مي شد؛با سر و صدا در را مي بست،پشت فرمانش مي نشست و گاز مي داد و توي پيچ كوچه ناپديد مي شد و صدايش هم چند ثانيه بعد از خودش.هنوز با جاروي دسته بلندش خطهاي افقي پشت سر هم رج مي زد روي تن خاكستري كوچه.نور طلايي اول صبح كم كم داغ مي شد و سايه ها را كش مي داد.سايه هاي آپارتمانهاي چسبيده به هم،سايه درخت ها ،سايه هاي اهالي كوچه،سايه سياه خودش و دسته بلند جارويش.خورشيد از پشت سرش راست مي تابيد پشت گردنش روي لباس نارنجي فسفري اش.
يكبار ديگر كوچه را جارو زد.همه آشغالها را از توي جوب جمع كرد گوشه ديوار،از زير كپه آشغال آب سياهي بيرون مي زد و راه مي گرفت روي آسفالت و توي جوب مي ريخت.
جلوي در آخرين خانه رسيد.نور خورشيد كم كم داشت از نقش و نگارهاي طلايي روي در خودش را بالا مي كشيد.خيره به رديف زنگها عقب عقب رفت تا پشتش خورد به ديوار. به دوازده پنجره ساختمان نگاه كرد.هر واحد دو پنجره.دلش مي خواست زنگ يكي از واحد ها را بزند.دلش مي خواست صداي ظريف خودش باشد كه از آن طرف حرف مي زند.اما نمي دانست دختر توي كدام واحد زندگي مي كند،توي كدام طبقه.فقط هر روز مي ديدش كه از خانه بيرون مي آيد،در را پشت سرش مي بندد و باد مي پيچد توي چادر سياهش ، تند كوچه را مي رود تا ته.بعد ناپديد مي شود .مثل هر روز.
حالا هم تكيه داده به ديوار همسايه و جارو توي دستش اين پا و آن پا مي كند كه دختر مثل هميشه بيايد و نگاهي به او بيندازد و بعد دختر برود و او بلند شود برود بقيه كوچه ها را جارو بزند و دوباره فردا همين موقع بيايد اين كوچه را جارو كند و دختر را ببيند.
زير سايه درخت پاي ديوار نشست.جارو را راست گذاشت كنارش.از جيب لباسش بسته سيگاري بيرون آورد و يكي روشن كرد.دود سيگارش راست بالا مي رفت با پيچ و خم هاي انتهايش و جايي كه دود سيگار و هوا يكي مي شد و مي رفت و مي رفت تا بالا تا بالاي صداي گنجشكهاي روي درخت چنار.خاكستر سيگار روي زمين مي ريخت كنار كفشهاي خاك گرفته اش.از جيب روي سينه اش تكه نيمه تمام عكسي را بيرون آورد و خيره نگاهش كرد.عكس از بالاي موهاي پيشاني پاره شده بود.نصف ابروي چپ و نصف چشم چپ و گونه ها نبود ،با بقيه گردن و شانه ها. صورت ناتمام توي عكس ابروهاي هشتي داشت با چين هاي خنده كنار چشم ها و رديف سفيد دندانهايش كه داشت مي خنديد و موهاي سياهي كه معلوم نبود تا كجا بوده،تا كجا ادامه داشته. و ني ني چشمهايي كه قرمز شده بود.
چند سيگار ديگر آتش زد.در خانه همانطور بي صدا جلوي چشمهايش ايستاده بود.فحشي بود كه هنوز بر زبان نيامده بود.از زير سايه بلند شد.سيگار را زير پايش خاموش كرد.عكس را گذاشت توي جيبش كنار بسته سيگار. همراه سايه اش كوچه را ترك كرد.جاروي دسته بلندش را پشت سرش مي كشيد و رد نداشته كفشهايش را پاك مي كرد.
دم غروب دوباره برگشت همانجا.صداي خشك جارويش توي كوچه پر شد. خاك كوچه را مي ريخت توي جوب.گرد و خاك روي زمين دوباره بلند شد،گنجشكها روي شاخه ها مي پريدند و سر و صدا مي كردند،هواپيمايي آرام سينه آسمان را خط مي انداخت و مي رفت.آسمان يك دست آبي سير بود.خورشيد پشت يكي از اين ساختمانهاي بلند گم شده بود.به وسط كوچه رسيد.صدايي از پشت سرش شنيد.برگشت و از روي شانه اش نگاهي انداخت به دختر و پسري كه دست در دست هم به طرف او مي آمدند.باد مي پيچيد توي چادرسياه دختر.پسر پيراهن آستين كوتاهي پوشيده بود با راه راه هاي افقي.هر وقت مي خواست چيزي بگويد كمي خم مي شد تا صداي يواشش برسد به گوش دختر كه ابروهاي هشتي داشت و همه اش مي خنديد و رديف سفيد دندانهايش توي صورت گندمي اش برق مي زد.
جارو خطهاي افقي مي انداخت روي تن كوچه.
به در آخرين خانه رسيدند.قبل از اينكه دختر زنگ بزند،روي پنجه پايش بلند شد و گونه تازه تراشيده پسر را بوسيد. صداي خش خشي از توي كوچه مي آمد.چراغهاي خانه ها يكي يكي روشن مي شدند.
اين مقاله را سال گذشته براي درس روزنامه نگاري تخصصي ام نوشته بودم.
نوشن درباره صادق هدايت پدر داستان نويسی مدرن فارسی کار ساده ای نيست.صادق هدايت را از داستانهايش می شناسيم و نامه هايی که برای دوست و آشناهايش نوشته از لابه لای دست خطش و عکسهاي سياه و سفيدی که از او مانده می توانيم بشناسيم. می توانيم ببينيم توی کت و شلوار تميزی زل زده به دوربين و با چشمهايش انگار دارد ما را دست می اندازد! عکسی که بعد از اولين خودکشی انداخته روی صندلی نشسته يک دستش را ستون صورتش کرده و کلاه شاپويی به سر دارد.انگار دارد مچ کسی را می گيرد يا از دنيای ديگر دارد بقيه را می پايد.
از ظاهر او همين عکسها مانده و توصيفاتی که دوستانش از او نوشته اند .عزيز ايرج می نويسد:«با آنکه عينک می زد ،خوشگل بود،موهای پاشنه نخواب پيچيده به رنگ شبق داشت بدون اين که فرق باز کند،آنها را به سمت بالا شانه می زد.چشمهايش نه ريز و نه درشت ولی براق و درخشان بود.گونه هاي فرو رفته اش از هرگونه سرخی عاری بود.در زير پوست سفيد صورت ،زردی خوشايندی خود را نشان می داد به کار کسي کار نداشت اما خوشش می آمد همه به کارش کار داشته باشند،نويسنده ها از او تقليد بکنند و در جامعه صحبت از او باشد.ظاهرا ساکت و آرام وخجول بود ،موقع راه رفتن سر خود را پايين می انداخت ولی باطنی ملتهب و سوزان داشت.»1
صادق هدايت را به خاطرقيافه و ظاهر ش يک ميرزا قلمدون توصيف می کنند .«ميرزا قلمدون ها معمولا محجوب و کمرو و مودب بودند ،با اندک سخن نادرستی سرخ می شوند و بردباری مخصوصی از خود نشان می دادن.همچنين در همه چيز و همه کار ظرافتی داشتند که هيچ طبقه ای در آن زمان اين ظرافت را به کار نمی بست.آهسته و پاکيزه غذا می خورد.در نخستين نگاه و با اولين برخورد قيافه صادق هدايت نشان می داد که مردی است از اهل قلم و از خانواده قلم به دستها.ده دقيقه بعداز آن که آدمی با او صحبت می نشست به خوبی احساس می کرد که اين ميرزا قلمدون از همه ميرزا قلمدونها محبوب تر ،مودب تر و ظريف تر است.اين حجب و کمرويی او متاسفانه در سالهای آخر عمرش دستخوش تاراج انديشه های تلخش شد و صادق هدايت سالهای1320 پس از نبود.»2
آخرين چيزی که او نوشته «روی جاده نمناک»سفرنامه اوست به شمال.سفرنامه ای است که وقتی برای خودکشی به شمال می رفته نوشته اما در لحظات قبل از مرگش در پاريس سوزانده و از بين برده.با اينکه پدرش به او توصيه کرده بود دنبال نقاشی برود نه نويسندگی که اجدادش از آن خيری نديده اند ،اما او به دنبال نويسندگی رفت و نوشته های قابل توجهی از خودش به جا گذاشت که مورد تقليد نويسنده های ديگر قرار گرفت. اما غير از اين نوشته ا يکه هرگز به دست ما نرسيده زنده به گور (1309)،سه قطره خون(1311)و بوف کور(1315) از ديدگاه راوی آشفته ذهن و حساسی ،رنج ها و نوميدی های نسل خود ر به شيوه ای سمبوليک بيان می کند.
بوف کور مورد تقليد داستان نويسان ايرانی قرار گرفت اما همتايی نيافت.هدايت در بخشی ديگر از آثارش زندگی مردم خرده پا را شرح می دهد.پس از مجموعه داستانهای سايه روشن (1312)،علويه خانم(1312)،ونمايشنامه های تاريخی پروين دختر ساسان(1309)و مازيار(1312)،کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب(1313)را در انتقاد از جنبه های گوناگون فرهنگ و زندگی ايرانی نوشت که از لحاظ شکل و محتوا اثری نوآورانه در طنز نويسی ايران به شمار می آيد.
درباره شخصيت او کتابها و مقالات فراوان نوشته شده .عده ای کتابهايش را ‹سم› می دانند،به خاطر انديشه پوچی و مرگ انديشی مفرط که در آثارش هست.
«دكتر صنعتي اشتباه گرفتن راوي بوف كور به جاي نويسنده آن را سنگ بناي نخستين اسطوره سازي از بوف كور و هدايت دانست . او نامه اي از هدايت به مجتبي مينوي را درباره بوف كور خواند كه هدايت در آن نوشته « تو فقط نيستي كه عوضي گرفته اي ، از تو استادتر هم فكر مي كنند كه پرسناژ بوف كور خود من هستم . البته چرا ، حرف ها مال خودم است . ولي پرسناژش از من سواست . » دكتر صنعتي گفت منتقدان هدايت و در صدر آن ها جلال آل احمد و هوشنگ پيماني و بعدها رضا براهني و نجف دريا بندري با اين درك كه راوي بوف كور ، خود هدايت است آن را تحليل كردند .
دكتر صنعتي افزود هدايت كه در آغاز روشن فكري كافه نشين و به شدت اجتماعي و بذله گو و خندان بود.»
برای درک در ست صادق هدايت نبايد به نوشته های سرسری و شتابزده در مورد او اکتفا کرد.به قول «جانت ولف»در کتاب توليد اجتماعی هنر برای شناخت هنرمند و آثار او بسيار ضروری است که زندگينامه و شرايط خانوادگی ،اجتماعی ،اقتصادی نويسنده و هنرمند را برای نقد آثارش در نظر بگيريم.
وقتی به کتابها و مقالاتی که در مورد او و داستانهايش نگاهی می اندازيم ، تنها چيزی که خوب درک می شود حب و بغضی کورکورانه در مورد او است. در بسياری از نوشته ها صادق هدايت را در حد يک ديوانه بيمار که جنون بدبينی و ياس دارد و نوشته هايش بيشتر از سر هذيان است تا نبوغ پائين آورده اند.
نوشته های صادق هدايت با تمام نبوغ و نوآوری در فن ،درونمايه،پرسوناژ و ... در سايه خودکشی اش قرارگرفته. خودکشی ای با حرف ها و حديث های فر اوان.
براستی چرا خودکشی کرد؟ صادق هدايت دو بار خودکشی کرد. بار اول در رودخانه مارن در پاريس و بار دوم که موفق آميز بوده با گاز.
عده ای علت خودکشی اش را در اين می دانند که معتقدند او آدم ضعيفی بوده،يا از زندگی در ايران بيزار شده ،بعضی علت را در بی توجهی ناشران در چاپ آثارش می دانند،عده ای هم ترور رزم آرا شوهر خواهرش را علت می دانند،بی معنايی و پوچی در زندگی و اعتياد و ...
زندگی و مرگ هدايت خيلی ها را به خود مشغول کرده تا از اين راه هم به شهرتی برسند و هم پولی به دست بياورند.انگار هدايت به آرزويش رسيده است که می خواست در جامعه از او حرف بزنند و همه به کارش کار داشته باشند!
يکی از معدود کسانی که هدايت را در هنگام خودکشی ديده جمشيد مفتاح دوست مشترک صادق هدايت و چوبک است.او نوشته «او خيلی پاکيزه مرده،چمدانش باز بود و دو عينک و دو خودنويس،يکی دو جفت جوراب ،چند پيراهن و زير شلواری پاک در آن بوده و توی کيفش نزديک ده هزار ريال (فرانک و دلار)بود که همان را پول خريد گور درپرلاشز داده اند.
از خودش هيچ نوشته و يادداشت و پيامی در ميان چيزهايش نبود.فقط دو نسخه بوف کور و راز آفرينش .
جسد صادق خندان و پاکيزه روی تشکی سفيد افتاده بود و آدم از ديدنش گمان می برد صادق يکی از شوخی های هميشگی خود را قالب زده.»3
اما با اين کارها چقدر می توانيم او را بشناسيم و چقدر او را واقعا درست شناخته ايم؟
منابع:
2-هفتاد سخن ،ج 3 ،ص 342
3-به نقل از مقاله ياد هدايت از صادق چوبک