اما اين هفت ساله ها اين بابا مامانها يادشان رفته اولين جايي كه تخيل ناب بچه ها از بين مي رود،له مي شود،خراب مي شود،لگد مال مي شود،نيست و نابود مي شود همين مدرسه است.همين خواندن ها و نوشتن ها.ضرب و تقسيمي كه ياد مي گيرند،كلمه هايي كه ديكته شان را ياد مي گيرند و بقيه درسها همه اين هفت ساله ها را در طول ۱۱ سال تبديل مي كند به آدمكهايي كه فقط مصرف مي كنند هوا و آب و غذا را.دانشگاه هم كه بيايند انقدر بايد زور بزنند تا چيزي جديد باشند كه نمي شوند چون نمي دانند تخيلشان سالهاست كه مرده.تخيلمان البته!
خود سانسوری هم توی نوشتن یعنی خفه شدن تمرین خفگی و نادیده گرفتن روح سرگردان و ناآرام و بیچاره ام.
این خود سانسوری هم در نهایت همان خود فروشی مخه ....
البته خود کرده را تدبیر نیست....

ده سال پيش است. كسي عاشق ميم است. همان پسر دراز شيطان پر سرو صدا.از درخت گلابي بالا مي رود و براي ميم گلابي مي كند.مي دهد به دست ميم كه دراز كشيده زير درخت و كتاب مي خواند.
ده سال پيش است.من عاشق ترم يا او.پسر عاشق تر است يا ميم؟يادم رفته من عاشق او بودم يا او عاشق من بود.
گلابي از دست ميم مي افتد قل مي خورد مي آيد مي آيد و آرام و بي صدا كنار كفشهايم توي تاريكي سينما مي ماند.همه جا ساكت است.فقط صداي پفك خوردن ما مي آيد و حرف زدن ميم و پسر كه عاشقش بود،...هست.
پسر تب كرده،خوابيده روي تختي و ملافه اي سفيد را كشيده روي صورتش.گريه مي كند.ميم توي اتاق است اين همه نزديك و اين همه دور.دلم مي خواهد دلم براي پسرك بسوزد.براي كسي كه عاشق تراست.چه فرقي مي كند كدامشان باشد.من تب كرده ام.اما دختر ها كه تب نمي كنند.اگر هم عاشق شوند فقط شاعر مي شوند.نبايد حرفي بزنند.من هم حرفي نمي زنم .فقط فيلم نگاه مي كنم.درخت گلابي را.
فيلم در من مي ماند.با تمام سلولها و پوست و گوشت بدنم رشد مي كند،كش مي آيد،قد مي كشد،شاعر مي شود،دانشگاه مي رود،.درخت گلابي با من زندگي مي كند ده سال مي گذرد.
ميم را گوشه اي از دلم به درخت بسته ام و دورش آتش روشن كرده ام.ژاندارك من اين بار نجات پيدا نمي كند.كسي نيست بازش كند.
پسر بزرگ نمي شود،پير نمي شود،چاق نمي شود.نويسنده بزرگي نمي شود.پسر، توي همان ده سال پيش مي ماند،با قد دراز و مهرباني هاي مخصوص به خودش و بد جنسي هاي ديركشف شده اش.
و من هر شب درخت گلابي را نگاه مي كنم.ده سال كوچك مي شوم،شاعر مي شوم،احمق مي شوم.
بيست و چهار و هفت ماه فكر نمي كنم سن زيادي باشه واسه اينكه خيلي خانم باشم،خيلي آرام و سر به زير و با ادب باشم.من هنوز بيست و چهار سال و هفت ماه دارم،پس مي تونم هر جايي كه بودم بلند بلند بخندم و نگران كار زشتم نباشم،مي تونم از هر چي كه جالب بود به وجد بيام و دستام رو به هم بكوبم محكم كه نفر بغل دستي ام نيم متر به هوا بپرد،مي تونم بد جنس نباشم،مي تونم دنبال گربه هاي سياه چشم سبز يا چشم طلايي بدوم و بترسانمشان.مي تونم روسري هر رنگي بپوشم و همه را دست بيندازم و شوخي كنم و بخندانم و سر به سر همه بذارم،مي توانم خودم باشم با همه سادگي ها و شادي هاو غصه ها .مي تونم خود خود خودم باشم حتي اگر خيلي ها چپ چپ نگاهم كنند و بگويند اندزه يك دختر بچه رفتار مي كند.خب من هم فقط 24 سالم است و يكبار حق زندگي و عاشق شدن و مردن دارم.پس مي خواهم همه گربه هاي روي زمين از دستم ذله باشند...
.jpg)
وقتي‹ ادگار لارنس دكتروف›يا همان‹ اي .ال.دكتروف ›خودمان مي گويد:"از امتيازات رمان نويس اين است كه مي تواند مثل كودك از چيزهايي ذوق زده شود كه براي ما خيلي پيش پا افتاده است." آن وقت خودش كتابي مي نويسد به اسم "رگتايم" و پر از ذوق و ذوق زدگي.اين ذوق زدگي دوم ديگر براي خوانده است. كتابي پر از آدم سفيد پوست و سياه پوست و پير و بچه و خل و عاقل.
مي گويند اين كتاب شاهكار نويسنده است.اما اگر كسي به غير از نجف دريا بندري اين كتاب را ترجمه مي كرد شايد امروز نمي شد راجع به اين كتاب انقدر با آب و تاب حرف زد و ذوق زده شد.و كلي كيف كرد كه يكي پيدا شده كه در سال 1975 كل دنيا و آدمهايش را دست بيندازد!
در هر حال اين كتابي است كه يكي از چهره هاي برجسته داستان نويسي امريكا آنرا نوشته،كتابي است كه جز فهرست هزار و كتابي كه بايد پيش از مرگ خواند قرار دارد ،جز صد رمان برتر انگليسي زبان قرن بيستم است مخصوصا كه نجف دريابندري ترجمه اش كرده است.
به هر حال اگر به موضوع امريكاي قبل از جنگ جهاني و فاصله طبقاتي و خانوادگي و فكري علاقه داريد يا نداريد ،رمان در اين مورد است و پر است از آدمهاي واقعي مثل فرويد و هنري فورد و...و پر از آدمهاي خيالي و بي نام ونشان و مخلوطي از واقعيت و خيال و سركار رفتن!
ضمنا همان طور كه همه مي گويند نويسنده و مترجمش هم گفته اند رگتايم نام نوعي موسيقي جاز است كه از ترانه هاي بردگان امريكا سرچشمه گرفته.رگ به معناي ژنده و پاره و گسيخته و تايم به معني وزن و ضربان موسيقي...
چرا معطلي ؟پا شو برو گيرش بيار.........
بعضي روزها كه زندگي بي دليل مي شود،دوست دارم دلم براي كسي تنگ شود كه اهل يك جاي نزديك خيلي دور است. اهل نيامدن هاي دوست داشتني.اهل جمعه و شعر و شاعري است.
حالا چند روزي است همه چيز بادليل شده اند،شعرها پررنگ شده اند،شاعرها ديگر گريه نمي كنند،واژهايشان را روي سپيدي پيراهن مردي مي نويسند كه جمعه ها مي آيد.هر روز مي آيد و لابه لاي قدم هاي آدمها گم مي شود،وقتي كه قرار است بيايد،آسمان آبي شهرها،تيرهاي خاكستري خيابانها،چراقها و ستاره هاي رنگارنگ مي زايد.درخت هاي دود آلود خيابانها پارچه هاي سبزي مي پوشند با نوشته رويش" يا مهدي".بعد درخت ها هم عاشق مي شوند، زيباتر از هر عاشق با تمام برگهايشان زمزمه مي كنند"يا قائم آل محمد،يا مهدي ادركني،يا صاحب الزمان. وزمان دَوران دارد ميان كاغذهاي رنگي و ريسه ها و لامپهاي كوچك عاشقي كه شهر را با زيباترين شعر عاشقانه فتح كرده اند.
اين روزها همه چيز دليل دارد،خنديدن ها ،عاشق شدن ها،شاد بودن ها،دعا كردن ها،شعر نوشتن ها،آرزو كردن ها.همه چيز دليل مي خواهد حتي بغضي كه گاهي ولت نمي كند،وقتي تو دعا مي خواني و با كسي حرف مي زني كه زنده زنده است،اهل دل خودت هست،مهربان است، بوي نرگس ميدهد،فقط مال آدمهاي خاصي نيست كه از تو بدزدندش.مال خود خودت است. فقط كافي است دستت برسد به يكي از اين ريسه ها،همين ريسه هاي روشن و آفتابي و عاشق،تا تو هم عاشق تر بشوي....
دعا كن......