"مسافر گرامي اين راننده ناشنواست ،لطفا در موقع پياده شدن با اشاره دست وي را مطلع كنيد
درب را آهسته ببنديد.متشكرم."
داشتم توي صندلي ماشين جا به جا مي شدم و در را مي بستم كه چشمم خورد به اين نوشته روي داشبورد.
ميون اين شلوغي و غوغاي تمام نشدني ماشينها، اتوبوسها ، بوق، داد آدمها، فحشها شكستن شيشه ها ،گريه ها، داد و فريادها و آهنگهاي گوشخراش روح خراش هر روز ...خوش به حال آقاي راننده چه حالي مي كند توي اين سكوت بي كران بدون اول و آخر.انگار دكمه mute كنترل دنيا را زده و فقط حركت لبها، دستها، تن ها، پاها، كفشها، ماشينها، كلاغها،گنجشكها ، ابرها، تكان تكان هاي برگها و سايه هاشان حقيقت دارد.
خوب كه فكر مي كنم مي بينم درستِ كه زندگي با يه سكوت تمام نشدني بينهايت توي تهران، بزرگترين معجزه اين زندگي شلوغ پلوغ ِ ، اما حتي اين روزمرگي هم لخت و خالي و تنهاست بدون صداي اذان مؤذن زاده اردبيلي، صداي بارون ،تار ،قناري،صداي يه ماچ گنده، ،خواننده اي كه انگار قشنگترين ترانه اش فقط مال توست مال خود خود خودت، مهمتر از همه شنيدن" اسم كوچكت" از زبان كسي كه شايد يك روزي مي مردي براش،(مرده اي حالا؟ ) توي شلوغي خيابانها و پياده رو ها وتكرار آدمها .
من قصهگو هستم. باید بنویسم. باید بنویسم. وقتی نمینویسم غمگین میشوم. به نوشتن نیاز دارم. فکر می کنم شاید این نوعی مکانیسم تعادلبخش روانشناختی است. اما این تنها حقیقتِ وجود نویسندگان نیست. فکر میکنم ما همیشه در یک قدمی جنون است و به چیزی نیاز داریم که تعادلمان را حفظ کند.
دم افطار بود كه رسيدم مطب دكتر.تا وقتي نوبت من بشه اتفاق خاصي نيفتاد.نه بمبي منفجر شد،نه همه مريضها با هم دست زدند و كمري قردادند و يه ترانه شاد خوندند،نه مداد رنگي دادند بهمون و گفتند قشنگترين شعري رو كه دوست داريد روي ديوارهاي آبي بد رنگ مطب بنويسيد ،نه حتي بچه اي بود كه با چشمهاي مشتاق و شاد و بي خيالش همه دنيا رو دست بندازه. هيچ آدم بخصوصي نبود.فقط يه آقاهه كنارم نشسته بود كه رو چشم چپش يه درپوش! تخم مرغي گذاشته بود،يه پيرمرده بود با دخترش. كه روسري دخترش پر از گلهاي درشت قشنگ عنابي بود ، تر و تازه. يه دختر كو چو لويي هم بود كه هر چند وقت يكبار يه صداهاي ناهنجار از جايي توي گلوش توليد مي كرد ،مشكل حرف زدن داشت. . بچهه اصلا ظرافت نداشت و لب و دهن كلفتش همه اش مي خنديد.بقيه هم انقدر معمولي بودند كه يادم نيست چه شكلي بودند.
نوبت من كه شد دكتر بيچاره رفت كه افطار بخوره.اينجور موقع ها آدم يادش مياد كه دكترها هم آدم هستند به آب و غذا احتياج دارند.روده درازي نشه دكتر همون معاينه هاي هميشگي رو كرد،دستت رو صاف نگه دار،يه چكش زير زانو هام ،با يه وسيله از تو چشام تو مخم رو نگاه كرد! و برگه آزمايش و بقيه چيزها...
، فشارم هم واسه اولين بار رو 12 بود تازه ، گفت خانم همه چيز خوبه،جاي ناراحتي نيست و از اين حرفها كه دكترها معمولا ميگن.
با اينكه دكتر اطمينان داده بود حالم خوبه اما بالاي سرم درد ميكرد منگ بودم انگار يه مار سمي رو سر كشيده باشم،يا 24 تا قرص آرامبخش رو ليسيده باشم.
هواي غروب يه روز پاييز جون مي داد واسه خيلي كارها ،عاشق شدن!گم شدن تو كوچه پس كوچه ها ،توي حوض وسط ميدان راه رفتن،الكي به چند نفر سلام كردن و احوالپرسي و خيلي كارهاي ديگر كه ميشد كشفش كرد . اما من توي اين هواي خوب ، زير اين برگهاي زرد چنار كه هنوز زير پاهاي آدم ها نريخته بودن يه چيزي كم داشتم،يه چيزي كم بود، اين همه قشنگي و هواي مسيحايي واقعي و يه بارون عزيز كه هرلحظه ممكن بود سر و كله اش پيدا بشه.مثل اون كسي كه خيلي دوسش داري يكدفعه ار تو دل رهگذرها ظاهر ميشه....
"همين طور كه برگهاي زرد چنار زير پاهام خش خش نمي كرد فكر كردم كه الان كجاي اون جايي هستم كه ميخواستم باشم،كه آرزوهامه ،كه تلاش مي كنم، كه مي جنگم،غصه مي خورم و نا اميد نمي شم ..."
متاسفانه تاخونه نه غش كردم نه مُردم نه آدم فضايي ها دزديدنم،صحيح و سالم رسيدم . :)
دلم مي خواد يه طوطي سبز سبز رو با دم دراز و پرهاي رنگارنگ بخرم بيارم بذارم تو اتاقم كنار كتاب ها و ديونگي هام .تا اون هم بشه جزئي از من.جزئي از خاطرات خوب و بدم.جزئي از روزهام.
بهش گفتن چند تا جمله رو ياد بدم.بهش ماهيت بدم با اين سه چهارتا كلمه اي كه ياد مي گيره.تخمه بخوره،شيطوني كنه و من عاشق پرهاي رنگي اش بشم.به صدام عادت بكنه،به بوي لباسهام،به موهايي وزوزي ام،به خنده ها و گريه هام.به خوشحالي هام و اين زندگي مزخرفی كه روم سايه انداخته.بعد اون طوطيه بشه خودم،روحم ،چيزي از جنس وجود داشتن،هست بودن،..
اما نه يه لحظه دست نگه دار!شايد هم يه طوطي سبز دلش مي خواد منو بخره ببره بذاره گوشه اتاقش كنار بقيه آت و آشغالهاش.
‹خال را به خيلي ها داده ام ،هر بار جايي است كه اينجا نيست كه تو داري.›
فكر نمي كردم كتاب آينه هاي دردار هوشنگ گلشيري انقدر عجيب باشد.پر از خاطرات مشترك آدميزاد،پر از شگفتي و ذوق نويسندگي.
‹زنها كه فقط خال نيستند يا موي سياه ريخته بر شانه ....›.
با خوندن كتابهاي گلشيري هم نثر آدم قوي ميشه هم فكري كه او ميندازه تو كله آدم تا مدتها آدم رو" قيلي ويلي" ميكنه و دست از سرش برنمي داره.هر لحظه هر ثانيه كه داره واسه خودش زندگي ميكنه اون فكره بد جوري تكونش ميده لامصب!!
مثل اين جمله:‹زندگي خوب يا بد همين چيزهاي كوچك بي اهميت است،مثل قژقژ همين ليوان.›
آدميزاد چه رنجي را تحمل مي كند تا بالغ شود.همه ي تلاشش براي اين است كه هوشيارتر بشود و آنگاه كه به هوشياري كامل رسيد،آنوقت كه به دانايي رسيد،رنج بي پايان او آغاز مي شود-و ناگزير است انضباطي را بر خود تحميل كند كه ديگران از وجودش مايوس نشوند.
اندكي سايه،احمد بيگدلي،انتشارات خجسته،ص 89

سالخوردگي به من آموخته است كه در نهايت آنچه اهميت دارد عواطف و احساسات عميق عاشقانه است ،يعني آنچه در دل روي مي دهد.كتاب هاي من همه به نحوي درباره عشق بوده اند.
گمان مي كنم من نمي توانستم اين كتاب را زماني كه جوان تر بودم بنويسم چون يك عمر تجربه عملي در آن است…
"عشق سالهاي وبا "به شدت سخاوتمندانه است!
گابريل گارسيا ماركز
84 هزار و 482 نفر توي ايران هم نام من هستند!
اين را ازسايت ثبت احوال كشف كردم.يه چيز ديگه اي هم كشف كردم و اون اينكه اگر ما 84 هزار و 482 نفر را يك جايي كنار هم جمع كنند، بعد يك دفعه صدا بزنند سيمااااا !همه اين 84 هزار و 482 نفر همزمان ،يكهو ،بدون هيچ تمرين قبلي بر مي گردند ببينند كي اونها رو صدا كرد!
چند نفر از اين سيماها مثل من هستند؟موهاي بلند وزوزي دارند و يه خال سياه پايين گوشه لبشان ؟كرم كتاب اند ؟ چند نفرشان مثل من نيستند؟
نكند توي اين 84 هزار و 482 نفر سيما گم بشم! خودم رو گم كنم يادم برود كدوم يكي از اينها بودم.
بايد دور انگشت اشاره ام يه نخ قرمز نازك ببندم تا بتونم خودم رو پيدا كنم.
اگه اين 84 هزار و 481 نفر ديگه هم يه نخ قرمز نازك بسته باشند دور انگشت اشاره شان چي؟!
چي ما آدمها رو متفاوت از هم مي كنه؟شكل و قيافه مان؟فكر نمي كنم...