وقتش شده همه چیز رو ول کنم و بزنم به کوه و دشت؟ بی خیال مثل این گندم ها و خورشیدی که اون دور دورها نگام می کنه.گرمم می کنه...بذارم باد هر کاری که می خواد با موهام بکنه.

نه اینکه من مارها رو دوست ندارم.
خیلی هم دارم.
ولی وای!اگه شما جای من بودید چیکار می کردیدَ
وقتی یک مار ۷ متری بهتون می گفت:« دوست دارم.»
زماني كه خبر مرگ هنريته را به ما دادند،در منزل ، ميز را براي صرف غذا مي چيدند،آنا دستمال سفره ي هنريته را كه هنوز به نظر نمي رسيد آنقدر كثيف شده باشد،داخل حلقه زرد رنگ مخصوص آن بر روي كمد گذاشته بود، وهمه ي ما نگاه هايمان متوجه دستمال سفره هنريته شده بود كه هنوز آثار قدري مربا و يك لك كوچك قهوه اي سوپ يا سس بر روي آن ديده مي شد.براي اولين بار در زندگي ام به ارزش وحشتناك اشيايي پي بردم كه يك نفر بعد از مرگ و يا در زمان حياتش بر جاي مي گذارد.مادر واقعا با وجود شنيدن خبر مرگ هنريته سعي كرد شروع به خوردن كند.مسلما او مي خواست به اين شكل بگويد زندگي ادمه پيدا مي كند يا چيزي شبيه به اين،اما من دقيقا مي دانستم اين تفكر او صحيح نيست،زندگي ادامه پيدا نمي كند،بلكه اين مرگ است كه ادامه خواهد يافت...خودم را به اتاق هنريته رساندم،پنجره را باز كردم و هر چه كه به دستم مي رسيد به باغ پرتاب كردم،جعبه هاي كوچك و لباسها،عروسك ها،كلاه ها،كفش ها،كلاه هاي لبه دار، و زماني كه كشوها ر باز كردم،در لابه لاي لباسهايش چيزهاي كوچك عجيب و غريبي يافتم كه مطمئنا برايش ارزش زيادي داشته اند و گران قيمت بوده اند:خوشه ها وسنبله هاي خشك شده،انواع و اقسام سنگها،گلها،تكه كاغذهاي پاره و يك دسته نامه كه نواري صورتي رنگ به دور آن پيچيده شده بود.كفشهاي تنيس،راكت،جوايز و هر چيز ديگري كه به دستم مي رسيد به داخل باغ پرتا كردم...دوان دوان خودم را به گاراژ رساندم و مخزن مخصوص ذخيره بنزين را كه خيلي هم سنگين بود بداشتم و روي وسايل هنريته خالي كردم و همه را آتش زدم...به اتاق غذا خوري رفتم،دستمال سفره هنريته را از روي گنجه برداشتم و داخل آتشي كه در باغ درست كرده بودم انداختم!
عقايد يك دلقك/هانريش بل/ترجمه محمد اسماعيل زاده/تهران/نشر چشمه/1379
اين كه مجبور باشي با يه آدمي دمخور باشي كه هي بهت انرژي منفي مي ده و از كارها و فكر هات ايراد مي گيره مثل اين مي مونه كه دانشمندان بزرگ دنيا بيايند با آزمايشهاي پيشرفته عجيب غريب ثابت كنند تو واقعا يك ميمون بدبختي هستي! هيچ برو برگردي هم توش نيست.
بدبخت به دنيا آمدي بدبخت زندگي مي كني و بدبخت هم خواهي مرد. بدي قضيه اينجاست كه اون آدم دوست تو باشه تو هم صدايش بزني دوست جون و به دلايلي يه مدتي هر روز بايد ببينيش . بهت دستور بده،خيلي لحظه ها واقعا آدم حسابت نكنه ،اما اسمش رو گذاشته باشي دوست، چون مشتركات زيادي داريد،مثلا هر دوتون به يك نويسنده يا شاعر علاقه داريد يه موسيقي گوش مي كنيد ،خل بازي هاي شبيه هم داريد.
به نظر خودم خيلي اشتباه مي كنم.دوست مثل توئه كه توي اوج كارها و گرفتاريها و شلوغيهاي فكري و هزارتا چيز ديگه يه دفعه دلت واسش تنگ ميشه ،يك دفعه صداشو ميشنوي و يا لبخندهاش مي افتي و تا داري ميري سمت تلفن يا اولين دكمه موبايلتو فشار ميدي كه بنويسي"hi… ،يك دفعه صداي sms ات يا زنگ تلفنت بلند بشه و يه جورايي مطمئن باشي پشت خط كسيه كه همين چند ثانيه پيش بد جوري دلت هواش رو كرده بود.بد جوري...
از محل كار موقتي و مزخرفم كه بيرون آمدم ، بعد از ظهر بود و هوا خنك و بادمي آمد و حالم را جا مي آورد.داشتم فكر مي كردم چه خوبه آدم ها متوجه باشند توي پاييز هستند و دارند توش زندگي مي كنند.زرد زرد.يه تغير كلي . باد مي زد زير برگها و اونها رو مي ريخت پايين.پايين پايين ،پايين ترين جاي ممكن.تو فكر برگها و خط كشي عابر پياده و چراغ قرمز ها و لباسهاي رنگي مردم و قيافه هاشون بودم كه يه آقاهه كه منتظر اتوبوس بود و تكيه داده بود به ديوار ،همانطور دست به سينه نگاهم كرد و گفت:"چرا انقدر دپرسي؟"
حواسم به همه آدمهاست به جز خودم. فكر و خيالهاي بي خودي چه قدر قيافه آدم رو از ريخت ميندازه؟توقعاتي كه از خودمون و زندگيمون داريم ، نقشه هايي كه مي كشيم، الكي خودمون رو پابند يه سري آدم احمق ديوانه نفهم مي كنيم.اسمشون هم مي ذاريم رئيس ،مافوق. از بيكاري ناراحت از كار واسه اينها هم ناراحت.
دلم واسه كتاب خوندن هاي جنون آميزم! نتگ شده.واسه لحظه هايي كه مال خودم بود.مال كفشهاي خاكي و پياده رو هاي خلوت و طولاني و يه عالمه كتاب كه بايد مي خواندم و كارهايي كه بايد مي كردم و ...دلم خيلي تنگ شده.
دكتر قيصر امين پور مدت زيادي بود كه بيمار شده بود اما به اين زودي توقع نداشتم خبر فوتش را از راديو توي يك تاكسي بشنوم.توي ترافيك صبح تهران ،توي نور كور كننده خورشيد ماه آبان،توي ناباوري ام،گيجي ام ، توي خاطره آخري كه بهش فكر مي كردم"كلاس نقد ادبي دانشگاه تهران، با كت و شلوار خاكستري و موهاي خاكستري و اين همه تواضع و مهرباني...
با نگراني و اميد به دروغ بودن خبر، حداقل اشتباه بودن خبر به دانشگاه نهران رفتم و دانشكده ادبيات.كنار در ورودي ميزي بود و پارچه سياهي و و يك ظرف خرما.هنوز مي شد اميد داشت شايد آدم ديگر فوت كرده.اما روي كاغذ A4 همان خبر راديو را تكرار كرده بود با كلمه هاي ديگر.يك مشت كلمه سنگدل.
توي طبقه چهار بود كه صداي قرآن مي آمد.توي همان طبقه اي كه دانشجوها دوره اش مي كردند و قيصر امين پور با حوصله با آنها حرف مي زد. صداي قرآن روي خاطره ها داشت ليز مي خورد و با صداي دختر پسر هاي دانشجويي كه مرگ استادشان را باور نداشتند و توي پله ها وا رفته بودند و با چشم پف كرده سرخ قاطي مي شد.سالن دانشكده سرد و خالي و بد بود. دانشجوها گريه مي كردند و فكر اينكه نمي شد سر كلاسش رفت و صدايش را شنيد بغضم سفت تر و سفت تر وتلخ تر مي شد.اون هفته توي كلاس نقد ادبي يكي از دانشجوها ي پسر كلاس وقت آن تراك كلاس به قيصر امين پور گفت استاد برامون از شعراتون نمي خونيد؟او هم لبخند زد وگفت مگه الان شب شعره؟!.....
با چه اوضاعي تا بيمارستان دي رفتيم.صداي گريه و كنجكاوي راننده.توي يبمارستان دي هم شلوغ بود.اما خبري از كسي نبود.فقط جلوي در سهيل محمودي بود و چند نفرديگه.روي در ورودي بيمارستان روي يه برگه كاغذ كوچيك كه به زحمت ديده مي شد.نوشته بودند خانواده دكتر امين پور دفتر شعر جوان هستند و ...
تا خيابان پاسداران و سر دولت ياد تمام شعرهايي افتاده بودم كه باهاشون زندگي كرده بودم.حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش ازآنكه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود.
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان چقدر زود
دير مشود!
همه خيابانها شلوغ ترافيك ،آدم،بوق،كلافگي و چشمهاي خيس. بيرون سالن روي بالكن ،چند نفر كنار ديوار نشسته بودند و دل سير گريه مي كردند.همه هاج و واج و گيج و بهت زده.توي ساختمان دفتر شعر جوان هم صداي قرآن و گريه و عكسهاي قيصر امين پور و دلتنگي همه آدمهايي كه آنجا بودند و نبودند موج مي زد. كسي تحمل تسليت گفتن به خانم امين پور را نداشت.همه داغدارو دلتنگ بودند.اشك هاي داغ و تلخم با شيريني خرما قاطي شده بودند و من چه راحت گريه مي كردم جلوي اين همه آدم غريبه. هر كس به اندازه خاطره خودش با قيصر امين پور گريه مي كرد به اندازه زندگي كردن با شعرهايش،كلمه هايش...
هر كس اندازه اي داشت امروز بغل كردن ها و گريه كردن ها،بغضها و چشمهاي سرخ،حسرت ها و اي كاشها و سيگار كشيدن ها فرياد زدن ها.
اما ما همه براي خودمان ناراحت بوديم.ما براي خودمان گريه مي كرديم.براي نشنيدن شعر هاي تازه اش، براي تمام روزهاي مبادا، براي روزهاي بدون شعر...
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست.
از شبكه خبر هم آمده بودند براي تهيه گزارش ،راكعي و سهيل محمودي وعبدالملكيان و چند نفر ديگر حرف زدند راجع به قيصر امين پور و شعرش.حالم داشت ازشان به هم مي خورد.باز يكي مرد همه برايش دندان تيز كردند. با چه آرامشي كلمه هاي قلنبه سلنبه مي گفتند.نفرت انگيز بودند.نفرت انگيز نفرت انگيز.
چند تا خبرنگار هم آمده بودند براي تهيه خبر .اما گوشه اي نشسته بودند و گريه مي كردند.
مرگ مرگ است
اگر درباره تو نباشد

يه پاييز درست حسابي مي خوام.يه پاييز زرد زرد زرد.يه پاييز پر از شعر نگفته،پر از خودم،كفشهاي هميشه خاكي مهربانم.رفيق رفيق.يه پاييز درست حسابي مي خوام كه واسه هر ثانيه طلايي اش شعري بنويسم.هر كجا كه شد.توي تاكسي،توي پياده روي هاي هر روز،توي چرت هاي بعد از ظهري،توي گوش دادن به صداي باروني كه هنوز نباريده.توي ته مانده هاي يك عشق قديمي، فراموش شده،ناديده گرفته شده، توي طعم صداي قميشي، توي نبود خودم ،توي دلتنگي هاي كوچك هميشگي و ماندگارم.
باور كن ،پاييز با كلاغهاي سياه و برگهاي زرد و آسمون آبي و اين باد وحشي عزيز،توي اين كوله پشتي كهنه ام جا مي گيرند و برگهايي كه روي من راه مي روند و من خش خش صدا مي كنم.صدا مي كنم صدا مي كنم و ...