تبليغاتX
انگشتان جوهري
لبخند

                در تلفظ نامت

                                                ضرورت است!

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:22  توسط سيما   | 
خیلی شنیدم، خیلی خواندم که عشق دردی ست سودمند. آن روزها مدام به این حرفِ مفت برمی خوردم؛ حرفی که جایش توی اغلبِ کتاب های فال بینی، توی روزنامه ها کنارِ ستون “طالع شما” یا در صفحه های “خانه – خانواده – خوشبختی” بین عکس های سالاد و دستورالعمل های ساخت کِرِم است. حس درماندگی، تنهایی و حسادت که زاییده ی شمشِ آهنیِ توی شکمم بود، مرا از آدم ها چنان دور و چنان نومید کرده بود که نه تنها از ستونِ طالع بینی روزنامه ها و مجله ها، حتا از بعضی اشاره های دیگر نیز کوکورانه یاری می طلبیدم: اگر تعداد پله هایی که به طبقه ی بالا می رود فرد باشد، جانان طبقه ی بالاست … اگر اولین کسی که از در بیرون می آید زن باشد، امروز جانان را می بینم… اگر تا هفت بشمرم و قطار حرکت کند، پیدایم می کند و با من حرف می زند… اگر اولین کسی باشم که از کشتی بیرون می پرد، امروز می آید.

اولین نفری شدم که از کشتی می پرید. پایم را اصلا روی خط های سنگفرش پیاده رو نگذاشتم. توی قهوه خانه تشتک نوشابه هایی را که به زمین انداخته بودند، دقیق شمردم و دیدم که فرد است. با شاگرد جوشکاری چای خوردم که بلوزی بنفش، عین رنگ پالتوی او، به تن داشت. اقبالم آنقدر بلند بود که توانستم با حروف پلاکِ پنج تاکسیِ اولی که از جلوم گذشتند، اسم او را بنویسم. توانستم بی آن که نفس بکشم از یکی از ورودی های زیرگذرِ کاراکوی وارد و از دیگری خارج شوم. به نیشان تاشی* رفتم و به پنجره ی خانه یشان نگاه کردم و بدون اشتباه تا نه هزار شمردم. با کسانی که نمی دانستند اسمش هم به معنای محبوب و هم به معنای خداست، دوستی ام را بریدم. از همقافیه بودنِ اسم هایمان استفاده کردم و کارت های دعوت عروسی را که در خیالم سفارش می دادم یا دوبیتی ای زیبا، مثل آن هایی که از کاراملِ “زندگی نو” درمی آمد، زینت بخشیدم. یک هفته ی تمام، توانستم تعداد پنجره های روشن را که از پنجره ام پیدا بود بی آن که از حدِ پنج درصد اشتباه که برای خود در نظر گرفته بودم فراتر بروم، حدس بزنم. این یک مصراع  را:

“جان را چه کار آیدت گرت جانان نباشد”

از آخر به اول، برای نه نفر خواندم. درست با بیست و هشت صدا و شخصیت متفاوت به خانه یشان زنگ زدم و سراغ او را گرفتم و روزها به خانه برنگشتم مگر آن که با حروفی که توی اعلان های دیواری، آفیش ها، چراغ های چشمک زنِ نئون، ویترین کبابی، بلیت فروشی و داروخانه ها می دیدم و در خیالم از جا می کندم، سی و نه بار بگویم جانان. اما جانان نیامد.

*زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم،

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:10  توسط سيما   | 

چرا بايد آدمي از من خوشش بيايد كه من اصلا حاضر نيستم باهاش حرف بزنم،صداش رو بشنوم، به كلمه هاش فكر كنم و دوستش داشته باشم.چرا بايد من از آدمي خوشم بيايد كه وقتي مي خواد من رو صدا بزنه من و من كنه و اسمم يادش نيايد؟

هيچكس توي باغ نيست .نه من كه عاشق اين پسر محجوب بلند قد خجا لتي نمي شم،نه اون كه عاشق كس ديگه است. نه اون كس ديگه كه اين آدم رو دوست نداره و لابد عاشق يه آدم ديگه است!

فرمول نويسي رو دوست نداشتم،حل مسئله و پيدا كردن جواب سئوال رو هم.الف عاشق ب است.ب عاشق ج ، ج عاشق د ، د عاشق الف، شايد هم  ج عاشق هيچكدام.... !

از اول اول اولش هم همينطور بوده به بعدش كار ندارم .به اين دور باطل.به اين فرمول بندي و ضرب و تقسيم و احتمالات و كاشكي ها و اعداد و ارقام و ثانيه و دقيقه هاي عمر و دفعات عاشقي.

كار از مثلث عشق و اين مزخرفات گذشته .زندگيمون شده يه شكل هندسي نافرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:48  توسط سيما   | 
كاش بارون نباره تا من مجبور نباشم پشت پنجره وايسم ، قطره هاي بارون نرم و بي حواس از روي شيشه ليز بخورن تا پايين . به مردم چتر به دست نگاه كنم به كلاغهايي كه اون دوردورها ،روي نوكِ نوك بلند ترين درخت چنار نشسته اند و زير باران خيس خيس مي شوند. خدا يا كاش بارون نباره تا مجبور نشم مهتابي و لامپاي اتاقها را روشن كنم،يه آهنگ شاد بذارم و به خودم تلقين كنم كه خيلي شادم.تا سعي كنم نگاهم به مجله موفقيت كه افتاده گوشه هال نيفته.تا تلقين كنم كه سرم درد نمي كنه و يه پتو بكشم روم و توي دلگرفتگي بعد از ظهر پائيزي نخوابم.تا مجبورنباشم خودم روبه خواب بزنم.هي به خواب بزنم هي بخواب بزنم.تا مجبور نباشم با يه اخم بزرگ پتو رو از روم كنار بزنم و توي آينه به موهاي وروزي وپاي چشم چال افتاده ام نگاه نكنم. خدايا كاري كن بارون نباره...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:16  توسط سيما   | 
روی یه پل هوایی راه می روم.راه می روم. راه می روم.باد سرد است.خورشید روی پل هوایی هست نیست هست نیست.هیچ آدمی از روی پل رد نمی شوند.فقط من هستم و باد و محسن نامجو  و یه پل ساکت ساکت.ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری.مجروح می گذاری عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کین عمر طی نمودی اندر امیدواری....

چشمهایم را می بندم.خدا هست.طول پل از این سر دنیاست تا جایی که تو ایستاده ای و نگرانم هستی. چشمهایم را باز می کنم روی پل هستم. باد می خورد به روسری و کاپشنم و می خواهد صدای محسن نامجو را با خودش ببرد.چشمهایم را می بندم .شانه به شانه ام راه می آیی.حرفهایم را گوش می دهی بدون یک کلمه حرف. کاش پل تمام نمی شد. نمی خواهم چشمانم را باز کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:47  توسط سيما   | 

بخشيدمت كه ديگه توي زندگيم نيستي.توي صداي خواننده هايي كه به گريه ام مي انداختند.توي دلتنگي هر روز هر روز هر روز. نيستي.خيلي خوب شد كه نيستي.

حتي توي پياده روي اون هفته ييش كه خودم تك و تنها ‹قطار مي رود تو مي روي تمام ايسنگاه مي رود› را زمرمه مي كردم  هم نبودي .خيالت راحت . بعد كه ديدم كسي نمي آد بلند بلند خوندمش.بعد ديگه از رهگذر ها هم نترسيدم ،كم كم.اونها هم كه از كنارم مي گذشتند ميشنيدند چي ميگم.مهم نبود مهم اين بود كه نيستي ديگه واين احساسم ،تنهايي هام مي ارزيد به وقتي كه تو بودي و بودنت مثل شكل هاي ابرها دور و دست نيافتني و خيالي بود.

خيلي راضي ام كه نيستي.خدا رو شكر.اما گاهي از اينكه كه نمودنت باعث مي شه آدمهاي جديد بخوان بيام توي تنهايي هام ، گاهي كه گنجايش تنهايي هام تموم مي شه، گاهي كه آدم هاي جديد اونهايي نيستند كه بايد باشند،گاهي كه ‹قسمت› مثل چكش بي رحمي توي فرق سرم كوبيده ميشه،گاهي كه فكر مي كنم خوشحالم كه نيستي اما  اگه مونده بودي حالم بهتر از الان بود خيلي بهتر ،چون مجبور نبودم انقدر انرژي هدر بدم واسه ‹شبيخوني كه حجم  هيچكسي رو پيش بيني نمي كرد.›

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:17  توسط سيما   | 

يه كالسكه معمولي وسط  پياده رو واسه خودش وايستاده بود.سرك كشيدم توش.اول خيال كردم هيچكس توي كالسكه نيست.همين طور كه داشتم مستقيم راه مي رفتم و كله ام مثل كله عروسكها كه 180 درجه مي چرخوننش،چرخيده بود،كامل تونستم  بچه توي كالسكه را نگاه كنم كه اول كلاه كاموايي سفيدش توي چشم مي زد،بعد يك چشمش كه از پتوي گل گلي اش بيرون زده بود و لپ هاي صورتي تپل اش.مي شد همينطور كه داشتم راه مي رفتم دوباره كله ام را به حالت اولش دربياورم و از لا به لاي رهگذرها راهم را بكشم بروم پي كارم،اما اين بچه توي كالسكه با آن نگاه آرام آرامش، اون سكوتش ،كلاه كاموايي سفيد سفيدش،رضايتش ،بي خيالي اش، فكرهاي توي كله اش حسي بهم داد مثل وقتهايي كه يك كتاب را مي گيرم دستم و هر وقت به يك جمله ناب ناب مي رسم ذوق مي كنم زيرش يك خط مي كشم، كتاب رومي بندم و به جملهه (جملهِ هه) فكر مي كنم.اون موقع هم همين حس رو داشتم ، كتاب رو بسته بودم و يه فكر ناب توي مخم پرسه مي زد،يه بچه،يه جمله ناب تكرار نشدني تازه، كه يقه ات را مي چسبد و تو را كشان كشان از بقيه آدمها جدا مي كند و مي گويد :" آهاي آدم بزرگه از كي اين همه گنده شدي كه تمام فكرها ودل مشغوليهات عوض شدند." دل مشغولي هاي اون روزهايي كه توي كالسكه دراز مي كشيدي و به آسمان آبي، پرنده هايي كه سياه پر سر و صدا،سرشاخه اي درختها،سيم هاي برق،برگهايي كه يهو مي افتادند،قيافه كنجكاو آدمهايي كه روي كالسكه ات خم مي شدند تا نگاهت كنند ،تحسينت كنند،برايت يك لبخند سفارسي مخصوص بزنند ، رو فراموش كردي؟ يادت برود..

حيف كه يادم نمي اد ،حيف كه دل مشغولي هام  بعضي وقته منو تبديل مي كنه به يه آدم  گنده ،احمق ،نفهم، نه يه بچه دوست داشتنيه راضي ،آرام بي خيال بي خيال.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:18  توسط سيما   | 

اين كه من ديگري را بخواهم ، تو مرا بخواهي، و كسي ديگر ، تو را بخواهد،همبشه ممكن بوده است.عشق مي تواند به شكل يك حلقه در آيد، يك سرش اينجا لب چاه سر ديگرش در ازل.

از"يك عاشقانه آرام " نادر ابراهيمي....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 9:50  توسط سيما   |