در تلفظ نامت
ضرورت است!
قیصر امین پور
اولین نفری شدم که از کشتی می پرید. پایم را اصلا روی خط های سنگفرش پیاده رو نگذاشتم. توی قهوه خانه تشتک نوشابه هایی را که به زمین انداخته بودند، دقیق شمردم و دیدم که فرد است. با شاگرد جوشکاری چای خوردم که بلوزی بنفش، عین رنگ پالتوی او، به تن داشت. اقبالم آنقدر بلند بود که توانستم با حروف پلاکِ پنج تاکسیِ اولی که از جلوم گذشتند، اسم او را بنویسم. توانستم بی آن که نفس بکشم از یکی از ورودی های زیرگذرِ کاراکوی وارد و از دیگری خارج شوم. به نیشان تاشی* رفتم و به پنجره ی خانه یشان نگاه کردم و بدون اشتباه تا نه هزار شمردم. با کسانی که نمی دانستند اسمش هم به معنای محبوب و هم به معنای خداست، دوستی ام را بریدم. از همقافیه بودنِ اسم هایمان استفاده کردم و کارت های دعوت عروسی را که در خیالم سفارش می دادم یا دوبیتی ای زیبا، مثل آن هایی که از کاراملِ “زندگی نو” درمی آمد، زینت بخشیدم. یک هفته ی تمام، توانستم تعداد پنجره های روشن را که از پنجره ام پیدا بود بی آن که از حدِ پنج درصد اشتباه که برای خود در نظر گرفته بودم فراتر بروم، حدس بزنم. این یک مصراع را:
“جان را چه کار آیدت گرت جانان نباشد”
از آخر به اول، برای نه نفر خواندم. درست با بیست و هشت صدا و شخصیت متفاوت به خانه یشان زنگ زدم و سراغ او را گرفتم و روزها به خانه برنگشتم مگر آن که با حروفی که توی اعلان های دیواری، آفیش ها، چراغ های چشمک زنِ نئون، ویترین کبابی، بلیت فروشی و داروخانه ها می دیدم و در خیالم از جا می کندم، سی و نه بار بگویم جانان. اما جانان نیامد.
*زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم،
چرا بايد آدمي از من خوشش بيايد كه من اصلا حاضر نيستم باهاش حرف بزنم،صداش رو بشنوم، به كلمه هاش فكر كنم و دوستش داشته باشم.چرا بايد من از آدمي خوشم بيايد كه وقتي مي خواد من رو صدا بزنه من و من كنه و اسمم يادش نيايد؟
هيچكس توي باغ نيست .نه من كه عاشق اين پسر محجوب بلند قد خجا لتي نمي شم،نه اون كه عاشق كس ديگه است. نه اون كس ديگه كه اين آدم رو دوست نداره و لابد عاشق يه آدم ديگه است!
فرمول نويسي رو دوست نداشتم،حل مسئله و پيدا كردن جواب سئوال رو هم.الف عاشق ب است.ب عاشق ج ، ج عاشق د ، د عاشق الف، شايد هم ج عاشق هيچكدام.... !
از اول اول اولش هم همينطور بوده به بعدش كار ندارم .به اين دور باطل.به اين فرمول بندي و ضرب و تقسيم و احتمالات و كاشكي ها و اعداد و ارقام و ثانيه و دقيقه هاي عمر و دفعات عاشقي.
كار از مثلث عشق و اين مزخرفات گذشته .زندگيمون شده يه شكل هندسي نافرم.
چشمهایم را می بندم.خدا هست.طول پل از این سر دنیاست تا جایی که تو ایستاده ای و نگرانم هستی. چشمهایم را باز می کنم روی پل هستم. باد می خورد به روسری و کاپشنم و می خواهد صدای محسن نامجو را با خودش ببرد.چشمهایم را می بندم .شانه به شانه ام راه می آیی.حرفهایم را گوش می دهی بدون یک کلمه حرف. کاش پل تمام نمی شد. نمی خواهم چشمانم را باز کنم.
بخشيدمت كه ديگه توي زندگيم نيستي.توي صداي خواننده هايي كه به گريه ام مي انداختند.توي دلتنگي هر روز هر روز هر روز. نيستي.خيلي خوب شد كه نيستي.
حتي توي پياده روي اون هفته ييش كه خودم تك و تنها ‹قطار مي رود تو مي روي تمام ايسنگاه مي رود› را زمرمه مي كردم هم نبودي .خيالت راحت . بعد كه ديدم كسي نمي آد بلند بلند خوندمش.بعد ديگه از رهگذر ها هم نترسيدم ،كم كم.اونها هم كه از كنارم مي گذشتند ميشنيدند چي ميگم.مهم نبود مهم اين بود كه نيستي ديگه واين احساسم ،تنهايي هام مي ارزيد به وقتي كه تو بودي و بودنت مثل شكل هاي ابرها دور و دست نيافتني و خيالي بود.
خيلي راضي ام كه نيستي.خدا رو شكر.اما گاهي از اينكه كه نمودنت باعث مي شه آدمهاي جديد بخوان بيام توي تنهايي هام ، گاهي كه گنجايش تنهايي هام تموم مي شه، گاهي كه آدم هاي جديد اونهايي نيستند كه بايد باشند،گاهي كه ‹قسمت› مثل چكش بي رحمي توي فرق سرم كوبيده ميشه،گاهي كه فكر مي كنم خوشحالم كه نيستي اما اگه مونده بودي حالم بهتر از الان بود خيلي بهتر ،چون مجبور نبودم انقدر انرژي هدر بدم واسه ‹شبيخوني كه حجم هيچكسي رو پيش بيني نمي كرد.›
يه كالسكه معمولي وسط پياده رو واسه خودش وايستاده بود.سرك كشيدم توش.اول خيال كردم هيچكس توي كالسكه نيست.همين طور كه داشتم مستقيم راه مي رفتم و كله ام مثل كله عروسكها كه 180 درجه مي چرخوننش،چرخيده بود،كامل تونستم بچه توي كالسكه را نگاه كنم كه اول كلاه كاموايي سفيدش توي چشم مي زد،بعد يك چشمش كه از پتوي گل گلي اش بيرون زده بود و لپ هاي صورتي تپل اش.مي شد همينطور كه داشتم راه مي رفتم دوباره كله ام را به حالت اولش دربياورم و از لا به لاي رهگذرها راهم را بكشم بروم پي كارم،اما اين بچه توي كالسكه با آن نگاه آرام آرامش، اون سكوتش ،كلاه كاموايي سفيد سفيدش،رضايتش ،بي خيالي اش، فكرهاي توي كله اش حسي بهم داد مثل وقتهايي كه يك كتاب را مي گيرم دستم و هر وقت به يك جمله ناب ناب مي رسم ذوق مي كنم زيرش يك خط مي كشم، كتاب رومي بندم و به جملهه (جملهِ هه) فكر مي كنم.اون موقع هم همين حس رو داشتم ، كتاب رو بسته بودم و يه فكر ناب توي مخم پرسه مي زد،يه بچه،يه جمله ناب تكرار نشدني تازه، كه يقه ات را مي چسبد و تو را كشان كشان از بقيه آدمها جدا مي كند و مي گويد :" آهاي آدم بزرگه از كي اين همه گنده شدي كه تمام فكرها ودل مشغوليهات عوض شدند." دل مشغولي هاي اون روزهايي كه توي كالسكه دراز مي كشيدي و به آسمان آبي، پرنده هايي كه سياه پر سر و صدا،سرشاخه اي درختها،سيم هاي برق،برگهايي كه يهو مي افتادند،قيافه كنجكاو آدمهايي كه روي كالسكه ات خم مي شدند تا نگاهت كنند ،تحسينت كنند،برايت يك لبخند سفارسي مخصوص بزنند ، رو فراموش كردي؟ يادت برود..
حيف كه يادم نمي اد ،حيف كه دل مشغولي هام بعضي وقته منو تبديل مي كنه به يه آدم گنده ،احمق ،نفهم، نه يه بچه دوست داشتنيه راضي ،آرام بي خيال بي خيال.
اين كه من ديگري را بخواهم ، تو مرا بخواهي، و كسي ديگر ، تو را بخواهد،همبشه ممكن بوده است.عشق مي تواند به شكل يك حلقه در آيد، يك سرش اينجا لب چاه سر ديگرش در ازل.
از"يك عاشقانه آرام " نادر ابراهيمي....