تبليغاتX
انگشتان جوهري

امروز دوباره فروغ مي ميرد.بعد از ظهر.وقتي با سرعت زياد دارد از جاده مي گذرد.امروز دوباره فروغ مي ميرد .وقتي آخرين شعرش را هول هولكي روي يك كاغذ مچاله سيگار نوشته: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. امروز دوباره ماشين مدرسه اي  كه پر از بچه هاي شيطان و خندان و كوچك است مي خورد به ماشين فروغ.امروز دوباره فروغ از ماشينش پرت مي شود بيرون و سرش محكم مي خورد به جدول كنار خيابان و مي شكند.امروز دوباره فروغ مي ميرد . قبل از اينكه به بيمارستان برسد. و فقط خانه سياه است مي ماند و كلي شعرو شعر و شعر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:51  توسط سيما   | 

چهلم استاد بود. دانشجوها در سالن اجتماعات دانشكده جمع شده بودند.گريه مي كردند و به هم دستمال كاغذي قرض مي دادند.همسر استاد پا روي پا انداخته بود و با گره هاي روسري شالي سياهش بازي مي كردرئيس دانشكده پشت تريبون كنار عكس قاب شده استاد از خوبي ها ومهرباني هايش چند دقيقه اي حرف زد. . صداي هق هق و گريه و بالا كشيدن آب بيني در فضاي سالن پيچيده بود.

زن دستش را گذاشت روي كبودي زير چشمش و نگاهش را دوخت به  دست مشت شده استاد كه زير  چانه اش بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 18:33  توسط سيما   | 

هميشه همراهم هستي.

مثل نام

جاي خالي

مثل نام خانوادگي

جاي خالی

مثل نام پدر

 جاي خالي

مثل شماره شناسنامه

جاي خالي

مثل سال تولد

جاي خالي

جاي خاليت

خالي است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:45  توسط سيما   | 

عاشق لاك پوست پيازي بودم بچگي هام.كيف مي كردم ناخن هام رنگ پوست پياز شده اند .با همين ناخن هاي  پوست پيازي خاله بازي مي كردم، چادر گل گلي سفيد سر مي كردم، دوچرخه بازي مي كردم، دو تومان مي دادم  زري خانم بقال سر كوچه و يه پفك مينو مي خريدم ......

الان هم كه دارم اينها رو مي نويسم باز ده تا ناخنم لاك پوست پيازي داره! بعد كللللللي سال.

 يكي از دوست جونام از يه جايي سوقات اورده  واسم. وقتي لاك زدم ، خواستم بلا فاصله پاكش كنم ، مثل هميشه بعد مسخره بازي هام ،ديدم اسيتونم تموم شده!يعني اصلا اسيتون ندارم و نداشته ام سالهاي سال است و اين رو نمي دونستم.

با اين ناخنهاي رنگ شده احساس مي كنم اينا انگشتاي خودم نيستند، دستهاي خودم نيستند.وقتي مي خوام كتابم رو ورق بزنم،كلم خرد كنم، به آينه مي چسبم تا جوشام رو دستكاري كنم، راه ميرم ، ميام...اينها مال من نيست.مال همون دختر بچه شش هفت ساله است كه هميشه هميشه يه شيشه كوچيك لاك پوست پيازي داشت ،خيلي خوب نقاشي مي كشيد،كمي تپل مپل بود و موهاي كوتاهش  فرفري بود، كلي اسباب بازي رنگي رنگي داشت ، كلي نمره بيست و يه دوچرخه طوسي باحال ، كلي دوست قد و نيم قد و يه بابا ماماني كه موهايشان سياه سياه سياه بود، يه مادر بزرگ كه جانمازش صورتي بود يه عصاي فلزي داشت،مهرباني هاي مخصوص به خودش رو داشت.

حالا هيچكدوم از اينها نيستند.فقط ده تا ناخن لاك زده غير قابل تحمل . ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:18  توسط سيما   | 

من يك نويسنده ام

اما انجمن حمايت از بيكاران مرا عضو خودشان كرده اند!

من يك نويسنده ام

اما پدرم هر روز برايم  نيازمندي روزنامه  مي خرد

با يك خودكار قرمز .

و مادرم هر وقت كه مي خواهد پياز داغ درست كند

لوبيا پاك كند

سبزي خرد كند

جيب لباسهاي چرك را نگاه كند

قبل از انكه توي ماشين لباس شويي بيندازد

ياد من مي افتد

كه مثل بقيه خواهر برادر هايم  سر كار نمي روم.

من يك نويسنده ام

اما زن همسايه هر وقت مرا مي بيند

ابروهاي تتو شده اش را بالا مي اندازد و مي گويد

" الهي بميرم.برادر زاده من هم مثل تو بيكار است."

من يك نويسنده ام

اما دوستم همانطور كه هفت روز هفته را مثل سگ كار مي كند به من مي گويد"

" يك كار خوب برايت سراغ دارم."

من يك نويسنده ام

اما خاله ام پسرهاي آشنا و نا آشنا را مي فرستد خانه مان خواستگاري

و مي گويد:

"خاله جان! شوهر كردن كه از بيكاري بهتر است."

من يك نويسنده ام

داستانهاي زيادي هست كه بايد بنويسم.

كتابهاي زيادي هست كه بايد چاپ كنم.

جايزههاي زيادي هست كه بايد برنده شوم

اگر پدرم نيازمندي هاي روزنامه برايم نياورد

مادرم درست كردن پياز داغ را به من نسپرد

برادر زاده زن همسايه مان كار پيدا كند

دوستم كاري به كار من نداشته باشد

همه پسرهاي آشنا و ناآشنا ازدواج كنند

من يك نويسنده مي شوم.

17/10/86

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:33  توسط سيما   | 

.بي خود نيست كه توي زمستون به دنيا اومدم.يه روز برفي سفيد و سرد، تا منم مثه اين زمستونه تمام عشق و حرفها و آرزوهام رو تو خودم نگه دارم و ساكت و سرد  باشم.ببارم.بعد زير بهمن حرفهاي نگفته ام له بشم.خفه بشم.نيمه جون بشم.اما نميرم. اه ولش كن...

زمستون واسه من يعني مادر بزرگم كه 7 سال پيش مرد، يعني دستهاي زبرش، قلاب بافي هاش،اضطربها و دلواپسي هاي هميشگيش،بد اخلاقي هاي گاه به گاهش، تق تق عصاي فلزيش، بغلش كه بوي تنباكو و قليون مي داد هميشه و اين ديالوگش كه هميشه وقتي از حمام ميامدم مي گفت:" بيا تا خيسه موهاتو ببافم سرما نخوري." و من هيچوقت هيچوقت ندادم تا موهام رو ببافه برام. الان دلم مي خواد موهاي خيسم رو با دستهاي زبرش ببافه

.من و اون عاشق زمستون بوديم.من به خاطر آدم برفي ها و شال گردني هاي رنگي رنگي و اون هم به خاطر ....نمي دونم .نمي دونم چرا زمستمون رو دوست داشت.

حالا هم  داره برف مي باره.اون هم چه برفي!پاك و دست نخورده.روي برفهاي يك دست پياده روي اون طرف خونمون جاي يه آدم برفي خاليه و يه عالمه خنده ريز ريزي و چند تا دست يخ كرده سرخ سرخ و چند تا جاي پاي پر حسرت.جاي خيلي چيزها خاليه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:41  توسط سيما   | 

نوك انگشت اشاره دستكشم پاره شده.نمي دوزمش تا وقتي كه تو به سر انگشتم كه از سوراخ بيرون آمده نگاه كني ،مسخره ام كني،بگي بلد نيستي سوراخ دستكشت رو بدوزي؟!

منم بگم مگه چند نفر توي دنيا سر انگشت اشاره دستكششان سوراخ شده؟!بي خيال اينطوري هر وقت يه دختري رو ديدي كه نوك دستكشش پاره شده ياد من مي افتي.بعد هر هر بخندم.

اين حرفها رو هيچوقت به تو نمي گم ،مطمئنم.اين حرفها رو هيچوقت به من نمي گي مطمئنم و نوك انگشت اشاره دستكشم همچنان پاره مي ماند،مطمئنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:33  توسط سيما   | 

تا چند شب پيش كه دوستم مهمون خونمون بود يادم رفته بود كلي نوار كاست دارم كه بي مصرف افتادند توي يه كشويي  گوشه اتاقم و خاك مي خورن.كاست هايي پر از خاطره از 14 سالگي 15 سالگي ،18 سالگي ، پشت كنكوري، پر از سياوش قميشي، سيما بينا، درويش خان، گيتار فلامنكونو،مدرن تاكينك، شهرام شپره! ابي و داريوش و كلي ترانه و آهنگ و خاطره، با كلي جاي پاي موندگار توي عمرم. از گرد و خاكي كه روي نوارها بود  مي شد فهميد كه خيلي خيلي عوض شدم.ديگه اون آدمي نيستم كه  آهنگهاي غمدارداريوش گوش مي داد و هيچ غمي نداشت ! حتي آدمي كه ترانه  هاي شاد شاد گوش مي داد؛ شهرام شپره و سياوش  صحنه. حالا تو.ي mp3ام پره از بنان و شجريان  و آهنگهايي كه اصلا ديبس ديبس نمي كنن، اصلا شاد نيستند .

اما چيزي كه تكونم داد دو تا كاست" يادگار دوست"و" حيراني" شهرام ناظري بود مال سالهاي اول دانشگاه و مصرعي كه توي ذهنم كنار صداي بقيه  خاطره ها  تكرار مي شد و واسه خودش اين ور و اون ور مي رفت"حقا كه غمت از تووفادار تر است."

همه اين نوارها رو بخشيدم به دوستم كه اون شب مهمونم بود و موقع رانندگي با نوار كاست حال مي كنه نه cd.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:19  توسط سيما   | 

چاقو را محكم روي مچ دستش مي كشد.خون از زير چاقو بيرون مي زند. قطره قطره مي ريزد روي سراميك سفيد آشپزخانه،روي دمپايي هايي كه به پا دارد و لاي انگشتان پايش.خون از مچش شره مي كند روي  گلهاي فرش.روي تخت خوابش دراز مي كشد. رمق ندارد پتو را روي خودش بكشد.دست راستش از تخت آويزان مي ماند.خون همچنان چكه مي كند.قطره ها از كف دستش تا نوك انگشتانش رد باريكي درست كرده اند و قطره قطره از نوك انگشتان مي چكند.چشمانش را مي بندد.احساس خوبي دارد.مثل آن موقع ها كه بي توجه به هياهو و رنگ مايوهاي ديگران خودش را مي انداخت توي آب شفاف و فيروزه اي استخر.بعد سكوت قطره هاي آب كه گوشهايش را پر مي كند،چند ثانيه بي حركت مي ماند و مطمئن مي شود كه دارد تبديل به يك ماهي مي شود. حالا هم همين احساس را دارد.سكوت دارد گوشهايش را سنگين مي كند.از كوچه هيچ صدايي نمي آيد، حتي صداي مرد وانتي كه هر روز صيح از كوچه مي گذرد و قيمت پرتقالهايش را فرياد مي كشد، و زنهاي همسايه چادر گل گلي به دهان مي دوند تا از او خريد كنند.هيچ صدايي نمي آيد.

صداي زنگ تلفن مثل امواج برق به بدنش وصل مي شوند و  او را تكان مي دهند.تلفن روي پيامگير است.انگار از دنياي ديگر دارد به صدا گوش مي دهد.صداي مرد مي پيچد توي اتاق:"خانمي كجايي؟خوبي؟هنوز رو حرفت موندي؟ نگرانتم.زنگ بزن كارت دارم."

سردش است.شاخه لخت درخت توي پياده رو با وزش باد شيشه پنجره را خش مي اندازد.دلش مي خواهد پتو را رويش بكشد و سير بخوابد.دهانش خشك است.چشمانش را  مي بندد،باز مي كند.خودش را رها مي كند ميان ميان استخر پر از خون.همه جا قرمز است.خون از گلو و گوشهايش پايين مي رود.وي پرتقال مي آيد.صداي خودش را مي شنود:"نگا كن.دستام چقدر بوي پرتقال مي دن." مي خندد."لعنتي!"صداي تلفن بلند مي شود.از استخر بيرون مي آيد .نفس نفس مي زند.كنار ميز تلفن مي ايستد.خون از ميان موهاي سياه بالاي پيشاني اش ليز مي خورد  و تا پايين چانه اش، صورتش را خط مي اندازد.چكه هاي خون از چانه اش قطره قطره پايين مي افتند.از روي پوست تنش ليز مي خورد تا پايين.روي گلهاي فرش حوضچه اي از خون درست مي شود.

صداي مرد دوباره مي پيچد توي گوشش و او با زحمت مي شنود." خانمي؟ نكنه خونه اي و گوشي رو ير نمي داري؟ الو... الو...؟ خب تو هم ممكنه يه جاهاي حق داشته باشي.آدم چه زود چه دير قراره بميره.ما من ميگم اين مردنه دست خود آدم نيست.يعني نبايد دست خودش باشه. خر نشي دختر.يه زنگ بهم بزن.:

از اين سر استخر تا آن سر استخر آرام شنا مي كند.آب موج بر مي دارد.خون از كناره هاي استخر روي كاشي هاي فيروزه اي مي ريزد.صداي دور خنده كودكي توي گوشش وز وز مي كند.چشمانش را تا نيمه باز مي كند.مي بندد.شاخه درخت همچنان به شيشه چنگ مي اندازد.صداي خودش را مي شنود.:" اينجا واقعا بوي پرتقال مي ده. تو نمي فهمي؟

 به دنيا اومدنم دست خودم كه نبوه. لااقل مرگم بايد دست خودم باشه." صداي قهقهه مي آيد، مي پيچد توي استخر .آب خون آلود موج بر مي دارد و پخش مي شود توي اتاق.از روي ديوار سازير مي شود و روي گلهاي فرش مي ريزد.

اتاق نوراني مي شود.چشمتنش را بي رمق باز مي كند و به نور نگاه مي كند. روي آب قرمز استخر،چند پرتقال با حركت كند آب بالا و پايين مي روند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:2  توسط سيما   |