از کتاب بریدا
مخم داغ داغ می شه .بخار می کنه! از دست نه خودم نه هیشکی کاری برنمی آد.آرزو می کنم سینوهه یه شکاف درست کنه روی جمجمه ام و این داغی و بخار از بین بره.بعد حالم خوب میشه.حالم خوب می شه می دونم.این سرما خوردگی مخم هم خوب می شه روزی.می شه؟نمی دونم...
توی صف ژتون نیم ساعت وایمیستم و به خودم که میام می بینم مدتهاست که زل زدم توی صورت نفر جلوییم.یه دختر با شال گردن رنگی و ناخنهای صورتی یا یه پسر با ته ریش و برق توی شیشه های عینکش. بعد به خودم میام می بینم همه دور و برم دارن میگن و می خندن و شوخی می کنن و چقدر صورتهای شاد ی دارن.بعد از تصور اخمهام خنده ام میگیره. دیگه به آدمها نگاه نمی کنم .توی این علافی شجریان گوش می دم.اصلا تقصیر صدا و شعر و آهنگهای اونه که من امروز اینطوریم.
به زلف سرکجت دلبر دلبر گم شده دلم جانا
به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا
همین طوری پشت سر هم آهنگ رو میزنم عقب و همین رو گوش میکنم.خوشبختانه هیچ آدم آشنایی نیست که که مجبور بشم جواب سلامش رو بدم و بهش لبخند های الکی تحویل بدم.شجریان هم هی می خونه تا وقتی که نوبت من می شه تا ژتون بگیرم همین طور که دستم رو دراز میکنم تا بگم یه نفر( مثل همیشه یه نفرم ) اون آقاهه سرش رو بالا میاره و میگه دخترم ژتون تموم شد.بعد من همینطوری نگاش می کنم و کسی توی گوشم همچنان میگه
"رسوای توام چشم ترم بنشین به برم
عاشقم کردی جانا دلم را بردی"
میرم سمت بوفه و به زور از میون چیزبرگر و همبرگر و ژامبون و این آت آشغال یه آت آشغالی سفارش میدم و به شماره غدام که ۸ و اینکه ژتون بهم نرسید فکر میکنم و میگم "اینا همش یه نشونه است" از این فکرم حالم به هم می خوره و خنده ام میگیره و مطمئن میشم هیچ نشونیه ای توی کار نیست میلان کونداری عزیزم.سرم گیج می ره.روی صندلی های چوبی سفید می شینم.عینکم رو درمیارم و روی میز میذارم به دوستی فکر میکنم که چهار سال دانشکده باهاش بودم و جامون همیشه توی بوفه بود.یاد مهربونیهاش می افتم و شوهرش و به طرز خیلی خیلی احمقانه ای دلم واسه همه تنگ میشه. غذام اماده شده. باید فقط به غذا فکر کنم به رنگ صورتی کمرنگ ژامبونم و این سس سفید و این گوجه های نازک و خیارشورهای لاغر مردنی.نگاه میکنم میبینم اون پایی رو که انداختم روی پام دارم هی تکون میدم .هی تکون می دم هی تکون.تنهایی غذا می خورم.دانشجوهای این دوره رو اصلا نمی شناسم.همه عوض شدن.اما من همون آدم ۵ سال پیشم که تنهای تنها بدون دوستام نشسته ام توی بوفه و دارم ناهارم رو می خورم و پاهام رو تکون می دم و.سعی می کنم دلم واسه هیچکس تنگ نشه.البته فقط سعی می کنم.بعد از بوفه راه می افتم تا توی سالن اصلی از روی برفهای تیره چرک شده رد می شم.یه آشنا از دور داره میاد که من سعی میکنم نبینمش.نمیبینمش.حواسم نیست مثلا. دلم واسه چیزی تنگ شده.واسه کسی واسه شعری واسه فیلمی واسه آهنگی واسه یه تن صدایی واسه یه صدای خنده ای واسه یه طعم چیز ی قدیمی واسه مرده های عزیز واسه یه جمله توی یه کتاب واسه یه اتفاقی واسه یه جایی واسه یه روزی واسه تجربه یه حس نابی واسه اینها و به غیر از اینها.نه واسه اینها هست و نیست.
امروز دیگه دست و پام رو جمع نمی کنم و حواسم رو نمی دم که کوتاه بنویسم.
این کشفی که کسی مثل تو باهامه یه آرامشی بهم داده که احساس می کنم این دنیا مسخره تر و مضحک تر و مزخرف تر از این حرفهاست که من به خاطرش تو رو فراموش کنم .
حسودیم شد به آرامش اون بچه کوچولوئه توی کالسکه اش که مامانش توی پیاده رو هلش می داد و یه پتوی صورتی نرم کمرنگ انداخته بودند روش تا زیر گلوش .حسودیم شد که داشت انقدر راحت و خودمونی دنیا را کشف می کرد.همین آدمهای اخمویی رو که از کنارش می گذشتند همین مغازه ها همین ماشین ها و اتوبوسها و کلاغها.حسودیم شد.بچه کوچولو ها تا اون موقع که نمی تونن حرف بزنند تا اون موقع که با چشمهای مشتاقشون دنیا رو به قول فروغ مثل شیر تازه سر می کشند خوبند.بعد که زبون باز کردند و تبدیل شدند به آدمهای معمولی و دیگه غیر قابل تحمل میشن.میشن همین آدمهایی که هر وقت از پیاده رو رد میشن و یه کالسکه از کنارشون می گذره دولا نمی شن بچه کوچولوی توش رو یه نگاه کنن. حدس بزنن ببینند بچهه داره چی رو نگاه می کنه و به چی داره نگاه می کنه که انقدر آرام و خوشبخت و راضیه؟ بعد اون آدمه دعا کنه کاشکی آدمها همه کوچولو می موندند!
بابا می گوید" سر شب به دنیا اومدی.برف می اومد." و من به این فکر می کنم که مامانم در می کشیده ."بیست و پنج سال پیش مامانی." و مامان همیشه با شنیدن سن من توی فکر می رود. و روزهای تولدم به موهای سفید بابا فکر می کنم و چروکهای زیر چشم مامان و اینکه یه روزی هم من به سن و سال اونها می رسم و زود پیر می شم.
برف. آدم برفی .گوله برف. لیز خوردن. سرما.بخار نفسهای من و این چایی داغ داغ که کنار دستم نیست.مال توئه که یادت رفته بخوریش . گذاشتیش کنار این کیک گاز زده....
به هر حال تولدم مبارک....
خدا جونم وبلاگم رو که می خونی می دونم که نظر نمی دی.شاید هم با یه اسم قلابی می دی! اما خداییش انقدر حرصم دادی انقدر کله ام رو کوبیدم به دیوار که بشود و نشد. حالا خودت درستش کن.می دونم غیر مستقیم داری می گی جوون! بچسب به این زندگی خرکی تو هم حالشو ببر ! به جوون خودت نمی شه.امتحان کردم.نشده.تو که می دونی من چی می خوام به قول دوستم مگه چیز بدی رو ازت می خوایم ؟ مگه قراره به کسی ضرری برسه؟خودت که می دونی نه.پس بسم الله...
یه ضزب المثل نمی دونم کجایی میگه از تو خواستن از خدا توانستن یه چیز توی این مایعات!!!!!(نه به جوون خودت ضزب المثل یادم نمی یاد
)