تبليغاتX
انگشتان جوهري
در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد.حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواتد دوبار در روز وقت دقیق را نشان دهد.

از کتاب بریدا

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:34  توسط سيما   | 
یه چیزی باید بنویسم که یعنی هستم. وقتی روحت مریضه حوصله نداری یه چیزت میشه خلقت تنگه هیشکی دردت رو نمی فهمه.اما به محض اینکه شروع می کنی به عطسه کردن و آب ریزش و سردرد و سرفه کلی عزیز میشی ! عزیز که هستی البته اما کسی دردتو نمی فهمه.یه قرص سرماخوردگی و چند تا لیوان بزرگ چای و شلغم و یه جای گرم و نرم حالت رو خوب می کنه.حالت که خوب شد بقیه هم خیالشون راحت می شه و دنبال زندگی خودشون.بعد خودت می مونی و این فکر و خیالات شاید خیلی شاید کمی روزمره معمولی که انقدر توی خلوت خودت بهشون فکر کردی که مثل نفس کشیدن باهات هستند.دقیقا هم نمی دونی چی ان.شاید همین گنگی شونه که  قابل تحمل شدن.که یک دفعه از توی یه ترانه قدیمی یا جدید بیرون می آد و بیخ گلوت رو میگیرن که هی دنبال چیزها و حس ها و حرف ها و آدم های جدیدی.دنبال دنیای جدید و....

مخم داغ داغ می شه .بخار می کنه! از دست نه خودم نه هیشکی کاری برنمی آد.آرزو می کنم سینوهه یه شکاف درست کنه روی جمجمه ام و این داغی و بخار از بین بره.بعد حالم خوب میشه.حالم خوب می شه می دونم.این سرما خوردگی مخم هم خوب می شه روزی.می شه؟نمی دونم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط سيما   | 
امروز از اون روزهایی که دلم پر حرفی می خواد.دلم حرف زدن درباره چیزهایی رو می خواد که ۳۶۵ روز سال خودم رو ازش منع می کنم. مثل مثبت فکر نکردن و مثبت نبودن!دلم می خواد هی بگم هی بگم هی بگم و کسی باشه بدون اینکه یه کلام حرف بزنه خالیم کنه و منظورم رو زود بفهمه و من لازم نباشه زور بزنم تا اون بفهمه.دلم یه طوریه. خودم یه طوراییم.

توی صف ژتون نیم ساعت وایمیستم و  به خودم که میام می بینم مدتهاست که زل زدم توی صورت نفر جلوییم.یه دختر با شال گردن رنگی  و ناخنهای صورتی یا یه پسر با ته ریش و برق توی شیشه های عینکش. بعد به خودم میام می بینم همه دور و برم دارن  میگن و می خندن و شوخی می کنن و چقدر صورتهای شاد ی دارن.بعد از تصور اخمهام خنده ام میگیره. دیگه به آدمها نگاه نمی کنم .توی این علافی شجریان گوش می دم.اصلا تقصیر صدا و شعر و آهنگهای اونه که من امروز اینطوریم.

به زلف سرکجت دلبر دلبر گم شده دلم جانا

به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا

همین طوری پشت سر هم آهنگ رو  میزنم عقب و همین رو گوش میکنم.خوشبختانه هیچ آدم آشنایی نیست که که مجبور بشم جواب سلامش رو بدم و بهش لبخند های الکی تحویل بدم.شجریان هم هی می خونه تا وقتی که نوبت من می شه تا ژتون بگیرم همین طور که دستم رو دراز میکنم تا بگم یه نفر( مثل همیشه یه نفرم )  اون آقاهه سرش رو بالا میاره و میگه دخترم ژتون تموم شد.بعد من همینطوری نگاش می کنم و کسی توی گوشم همچنان میگه

 "رسوای توام چشم ترم بنشین به برم

عاشقم کردی جانا  دلم را بردی"

میرم سمت بوفه و به زور از میون چیزبرگر و همبرگر و ژامبون و این آت آشغال یه آت آشغالی سفارش میدم و به شماره غدام که ۸ و اینکه ژتون بهم نرسید فکر میکنم و میگم "اینا همش یه نشونه است" از این فکرم حالم به هم می خوره و خنده ام میگیره  و مطمئن میشم هیچ نشونیه ای توی کار نیست میلان کونداری عزیزم.سرم گیج می ره.روی صندلی های چوبی سفید می شینم.عینکم رو درمیارم و روی میز میذارم به دوستی فکر میکنم که چهار سال دانشکده باهاش بودم و جامون همیشه توی بوفه بود.یاد مهربونیهاش می افتم و شوهرش و به طرز خیلی خیلی احمقانه ای دلم واسه همه تنگ میشه. غذام  اماده شده. باید فقط به غذا فکر کنم به رنگ صورتی کمرنگ ژامبونم و این سس سفید و این گوجه های نازک و خیارشورهای لاغر مردنی.نگاه میکنم میبینم اون پایی رو که انداختم روی پام دارم هی تکون میدم .هی تکون می دم هی تکون.تنهایی غذا می خورم.دانشجوهای این دوره رو اصلا نمی شناسم.همه عوض شدن.اما من همون آدم ۵ سال پیشم که تنهای تنها بدون دوستام نشسته ام توی بوفه و دارم ناهارم رو می خورم و پاهام رو تکون می دم و.سعی می کنم دلم واسه هیچکس تنگ نشه.البته فقط سعی می کنم.بعد از بوفه راه می افتم تا توی سالن اصلی از روی برفهای تیره چرک شده رد می شم.یه آشنا از دور داره میاد که من سعی میکنم نبینمش.نمیبینمش.حواسم نیست مثلا. دلم واسه چیزی تنگ شده.واسه کسی واسه شعری واسه فیلمی واسه آهنگی واسه یه تن صدایی واسه یه صدای خنده ای واسه یه طعم چیز ی قدیمی واسه مرده های عزیز واسه یه جمله توی یه کتاب واسه یه اتفاقی  واسه یه جایی واسه یه روزی واسه تجربه یه حس نابی واسه اینها و به غیر از اینها.نه واسه اینها هست و نیست.

امروز دیگه دست و پام رو جمع نمی کنم و حواسم رو نمی دم که کوتاه بنویسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:49  توسط سيما   | 
خسته ام.نه از لحاظ روحی که دلم واسه کسی تنگ شده باشده یا دلم یه مسافرت توپ بخواد.البته من دلم همیشه تنگه و دلم همیشه مسافرت می خواد.اما چند روزه دوباره خسته ام .رختخواب رو به هر چی و هر کسی توی دنیا ترجیح میدم.اینکه چشمام رو رو هم بذارم و بی خیال و راحت خوابم ببره.خمیازه می کشم.بدنم درد می کنه.شاید تاثیر قرصهام کمتر شده. تاثیر کمتر هم یعنی خواب و بی حالی و خیالبافی.خوابم می اد الان هم حتی.توی سایت دانشکده و توی این گرمای کرخت کننده .حتی با وجود اینکه گرسنه ام و یه ساعت دیگه باید توی آموزشگاه باشم واسه امتحان آزمایشی تافل.خودم خنده ام می گیره از این امتحان بازی ها.پس تصمیم می گیرم نرم و به این آدمهای دور و ورم نگاه کنم ببینم دنبال چی می گردن که من بی خیالشم.به چشمهاشون نگاه کنم و به هیچ چیز فکر نکنم. یا به هیچ چیز فکر کنم. خوابم می آد.موقع نوشتن دیگه نمی تونم دروغ سر هم کنم و انرژی مثبت بدم به همه.واسه همین انرژی های منفی رو همین جا می نویسم.اصلا کی میگه اینا انرژی منفیه؟ چرا فاطمه بهم میگه اون داره توی تو به زندگیش ادامه می ده اما خودت اصلا خبر نداری.چرا بهم میگه تو هنوز منتظری .چرا من فکر می کنم خیلی خوشبخت و راضیم؟خب مگه نیستم هستم.چرا من آدرس وبلاگم رو به آدمهایی دادم که...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:22  توسط سيما   | 
اینکه تو هستی .اینکه تو مثل خیلی از آدمها فراموشکار بد وتلخ نیستی.اینکه لازم نیست واسه دیدنت شال و کلاه کرد یا شماره گرفت یا اس ام اس زد .اینکه تو انقدر بزرگی که خیلی وقتها نمی بینیمت.اینکه تو  ما رو آدم حساب می کنی! همه این اینکه ها یعنی  اینکه !  خیلی باحالی.  مثه وقتی که توی یه تاکسی نشسته ام یا پشت چراغ قرمز توی یه اتوبوس دارم له می شم و دلم شور چیزهای الکی دور و ورم رو می زنه.دلم شور خودم رو می زنم.شور این جسم و این فکرها و فردا ها  و این آدمی که خودم باشم.  نا خودآگاه  کسی توی مغزم توی جمجمه ام می گه بگو "خدا رو شکر" . حواسم نیست می گم خدایا شکرت و بعد  همه این فکر و خیالها می رن توی کیفم کنار  دست کش ها و کیف پول و بقیه خرت و پرت ها م و زیپش رو تا ته می کشم و چشمهام رو رو هم می ذارم و می ذارم شجریان هر چی دلش می خواد توی گوشم توی این سر و صدای خیابونی که یک دفعه گم و گور میشه بخونه.

این کشفی که کسی مثل تو باهامه یه آرامشی بهم داده که احساس می کنم  این دنیا مسخره تر و مضحک تر و مزخرف تر از این حرفهاست که من به خاطرش تو رو  فراموش کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:9  توسط سيما   | 

حسودیم شد به  آرامش اون  بچه کوچولوئه توی کالسکه اش که مامانش توی پیاده رو  هلش می داد و یه پتوی صورتی نرم کمرنگ انداخته بودند روش تا زیر گلوش .حسودیم شد که داشت انقدر راحت و خودمونی دنیا را کشف می کرد.همین آدمهای اخمویی رو که از کنارش می گذشتند همین مغازه ها همین ماشین ها و اتوبوسها و کلاغها.حسودیم شد.بچه کوچولو ها تا اون موقع که نمی تونن حرف بزنند تا اون موقع که با چشمهای مشتاقشون دنیا رو به قول فروغ مثل شیر تازه سر می کشند خوبند.بعد که زبون باز کردند و تبدیل شدند به آدمهای معمولی و دیگه غیر قابل تحمل میشن.میشن همین آدمهایی که هر وقت از پیاده رو رد میشن و یه کالسکه از کنارشون می گذره دولا نمی شن بچه کوچولوی توش رو یه نگاه کنن. حدس بزنن ببینند بچهه داره چی رو نگاه می کنه و به چی داره نگاه می کنه که انقدر آرام و خوشبخت و راضیه؟ بعد اون آدمه دعا کنه کاشکی آدمها همه کوچولو می موندند!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط سيما   | 
امروز همه چیز عادی شروع شد .همان حس دلزدگی از صبحانه و چای داغ و کاشی های سفید کف آشپزخانه. امروز همه چیز عادی بود.کامپیوترم گوشه اتاقم  ساکت و بی هیاهو همچنان سوخته بود و من دلم برای آهنگهایی که توش زندانی بودند می سوخت.امروز همه چیز عادی بود.فقط چند تا اس ام اس محبت آمیز و تلفن از آدمهایی که مهربانیشان عجیب بود و شیرین.ناهار دور هم و خواب بعد از ظهر و کلاس زبان.دم غروب که از آموزشگاه بیرون آمدم سوز هوا می پیچید توی صورت و روسری ام. دلم برای آدمها سوخت چون امروز تولدم بود  و این سرما به خاطر من بود!همه چیز عادی نبود.عادی بود.نمی دونم اما حس خوبی داشتم.مثل آخر شبها که یکدفعه پرده اتاقت را کنار می زنی و می بینی ساعت هاست که برف دارد می بارد و تو اصلا حضورش را نفهمیده بودی.حالا نگاه کن این برف جادویی نشسته روی کف خیابان روی دیوار دور تا دور حیاط.روی ماشین آقای همسایه که توی کوچه پارک کرده.روی چراغهای فانوسی این طرف و آن طرف در حیاط .روی سیم برق.روی صدای همه همسایه ها که خوابیدند.روی همه فکرهای تو.روی امروز .روی فردا.روی داستانهای ننوشته ات.روی همین کلمه ها یی که شنیده نمی شوند.برف می بارد آرام و بدون سر و صدا.فقط هاله طلایی دور لامپ چراغ برق کوچه می گوید که دارد برف می بارد.نفره ای نقره ای.یه مشت اکلیل جادویی .همان اکلیلهایی که وقتی مدرسه می رفتم از مغازه سر کوچه می خریدم تا کاردستی درست کنم باهاش.یه ماشین رد شد.تن کوچه سفید یک دست نیست.دوتا خط موازی بدون حرف کنار هم افتاده اند.

بابا می گوید" سر شب به دنیا اومدی.برف می اومد." و من به این فکر می کنم که مامانم در می کشیده ."بیست و پنج سال پیش مامانی." و مامان همیشه با شنیدن سن من توی فکر می رود. و روزهای تولدم به موهای سفید بابا فکر می کنم و چروکهای زیر چشم مامان و اینکه یه روزی هم من به سن و سال اونها می رسم و زود پیر می شم.

برف. آدم برفی .گوله برف. لیز خوردن. سرما.بخار نفسهای من و این چایی داغ داغ که کنار دستم نیست.مال توئه که یادت رفته بخوریش . گذاشتیش کنار این کیک گاز زده....

به هر حال تولدم مبارک....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط سيما   | 
دیگه کارم از درد و دل کردن با دوستام گذشته.یعنی دیگه دلم نمی خواد این کار رو هم بکنم.از کلمه هایی که به کار می برم.از این فکر ها و خیالها خسته شدم.حالم هم به هم می خوره.هی خواب و خواب و چشای پف کرده و بز آوردن.کلی بز جمع شده توی اتاقم.دارن لا به لای کتابام و نوشته هام می لولن واسه خودشون.یه خودم میگم همه یه دوره سختی رو داشتند.همه یه وقتهایی دست به طلا می زدند و می شده خاکستر.بعد می گم خدا رو شکر کن که خیلی از مشکلاتی رو که خیلی آدمهای هم سن و سال تو دارند رو تو  نداری.هر چی هست توی این مخ معیوب خودته! همه این نرسیدن ها . نشدن ها و بز آوردن ها ما اینه که کمتر می گی خدا رو شکر.حالا دارم هی راه می رم و می گم خدا رو شکر.پام روی برف و یخها سر می خوره می افتم میگم خدا رو شکر.آگهی استخدام بازار کار چند نفر لیسانسه علوم ارتباطات می خواد اما جنسیت مرد می گم خدا رو شکر.احساس خستگی می کنم میگم خدا رو شکر.داستان نوشتم نمی آد می گم خدا رو شکر.سر دبیر مجله ... جواب تلفنم رو جواب نمی ده میگم خدا رو شکر.آرزوهام رو یادم رفته میگم خدا رو شکر...هی می گم خدا رو شکر.چون تازه بهم ثابت شده که خودش خیلی مهربونتر از این حرفهاست که میگن.باید واسه آدم پیش بیاید که این رو حس کنه.قضیه حکمت و تقدیر و این مزخرفات نیست که از اول اولش با این ها و اراده آدمها و معلم معارف سوم دبیرستان مشکل داشتم که بهم می گفت این حرفهات بوی آخرلازمان می ده!

خدا جونم وبلاگم رو که می خونی می دونم که نظر نمی دی.شاید هم با یه اسم قلابی می دی! اما خداییش انقدر حرصم دادی انقدر کله ام رو کوبیدم به دیوار که بشود و نشد. حالا خودت درستش کن.می دونم غیر مستقیم داری می گی جوون! بچسب به این زندگی خرکی تو هم حالشو ببر ! به جوون خودت نمی شه.امتحان کردم.نشده.تو که می دونی من چی می خوام به قول دوستم مگه چیز بدی رو ازت می خوایم ؟ مگه قراره به کسی ضرری برسه؟خودت که می دونی نه.پس بسم الله...

یه ضزب المثل نمی دونم  کجایی میگه از تو خواستن از خدا توانستن یه چیز توی این مایعات!!!!!(نه به جوون خودت ضزب المثل یادم نمی یاد)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:30  توسط سيما   |