مي دانم هنوز با همان لب و دهان سسي نشسته پشت ميز شيشه اي پيتزا فروشي و دارد تكه گنده پيتزايش را گاز مي زند و با ني از ليوان سفيد پلاستيكي اش قلپ قلپ نوشابه مي خورد.روي ميز پر است از دستمال كاغذي مچاله و دست هاي بزرك بابا مامانش . روي صندلي نزديك پنجره خواهر كوچيكش با روسري صورتي كمرنگ كمرنگ ، توي صندلي اش نشسته و هي دارد حرف مي زند و كله اش را تكان تكان مي دهد به جلو و عقب و مي خندد.من هم هنوز همين طور كه دارم از جلو مغازه پيتزا فروشي رد مي شوم نگاهم مي افتد به اينها و ماتم مي برد و مي ايستم و چند ثانيه اي نگاهشان مي كنم .همين پسر بچه لب و دهان سسي كه چشمهايش را بسته و دارد آرزوهايش را مزه مزه مي كند و خواهر كوچيكش كه نمي فهمم چه مي گويد اما انقدر كوچك است كه آرزوهايش يك تكه گنده پيتزا مي شود.نوعش اصلا مهم نيست برايش، مخصوص،پپروني، سبزيجات.حالا اين دو تا خوشبخت ترين ، آرامترين ، راضي ترين موجودات روي كره زمين هستند كه دارند پيتزا مي خورند و كاري به اين شلوغي مسخره دم عيد ندارند و حواسشان نيست يك دختر توي پياده رو ايستاده و دارد با حسرت خوشبخترين آدمها را نگاه مي كند و مردم هم هي دارند بهش تنه مي زنند تنه مي زنند ، طعنه مي زنند....
باغ جلوي خانه مان غرق مي شود و كسي نيست تا نگاهش كند كه نجات پيدا كند .باغ جلوي خانه مان غرق شكوفه هاي سفيد گچي ترد است. كسي " دلم را به نام مي خواند" بعد صدايي، بويي، حرفي، شعري، مرا مي كشاند پشت بام. قرار است كه مست بشوم،ديوانه بشوم، مسخ بشوم اصلا. ديوار گلي باغ كه تا ته كوچه پيچ خورده و سر شاخه هاي صورتي درخت بادام كه از روي ديوار گلي باغ تا اين طرف آمده ، تمام شكوفه هايي كه نمي شود بشماريشان، تمام پروانه ها و زنبورهايي كه هنوز از راه نرسيده اند، تمام شاعرانگي آن درخت بيد تازه سبز شده ته باغ، كه هميشه اول از همه برگ در مي آورد و سبز سبز سبز مي شود.ابرهاي توي آسمان و اين بادي كه مي آيد و چادر نمازم را مي پيچاند به پاهاپم و من محكم خودم را بغل مي كنم تا گرم بشوم و اينها به راحتي ديوانه ام مي كنند، مستم ميكنند، خرابم مي كنند. از آپارتمان هاي چسپيده به خانه مان هيچ صدايي نمي آيد و فقط اين باد بازيگوش شاد است كه همچنان دلم را به نام مي خواند و از من و از درون لباسهاي شسته روي طناب رخت كه از اين سر پشت بام تا آن سر ، پشت كولرهاي ما و همسايه ها بسته شده مي گذرد و با گيره هاي سبز،آبي، قرمز چسپيده به لباسها كشتي مي گيرد و شيطنت مي كند. من هم قرار است گل بدهم ،شكوفه كنم، فقط گلهاي نقش شده روي اين چادر نيست كه مي خواد تكان بخورد و جان بگيرد.نقطه نقطه هايي از پوست بدنم انگار كه مي خواهد جوانه بزند و شكوفه هاي صورتي كمرنگي بيرون بياورد.
تا نزديك عيد نشه و تصميم نگيريم خونه تكوني نكنيم،( منظورم اينه كه وقتي تصميم مي گيريم خونه تكوني كنيم! مثه بچه آدم بنويس خب!) نمي فهميم كه توي چه كثيفي ها و اضافه ها و به درد نخورهاي داريم مي پلكيم.اضافه هاي عزيز به درد نخور!
هر چي هم اين عيد به نظرم بي مزه و مزخرف و اعصاب خرد كني باشه(مثه سبزي خرد كني شد!)، اين خونه تكونيه يكي از اتفاقهاي جادوييه.اون موقع كه كشوي لباسها و قفسه هاي كتاب ها را بيرون مي ريزي. مجله هاي ده دوازده سال پيش رو مي ريزي جلوت و ورق مي زني و دور مي ريزي يا نگه مي داري دوباره قاطي بقيه خرت و پرت ها كه احتمالا سال ديگه دور ريخته مي شه! لباسهايي كه سالهاي ساله كه نمي پوشيشون اما هميشه تا زده قاطي بقيه لباسها به زندگيشون ادامه مي دن، نفس مي كشن. قاب عكس ها و پوستر ها و تيكه كاغذ هاي روي در و ديوار اتاقت ، كه توي سال هم ممكنه يه نگاه كوچولو بهشون نندازي اما هميشه روي ديوار هستند و حالا كه كنديشون به اندازه خودشون روي ديوار لكه سياه درست كردند.شايد به اندازه خاطره خوب يا بدي كه در تو به وجود ميارن.از همه مهمتر اين يادداشت ها و دفتر خاطرات و عكس هاي بدون جا يي كه از لاي كتابها و آلبومها پائين مي افتند و قراره كه دل و دستت رو بلرزونن. دفتر خاطراتت هم پر از سر و صداي دختر بچه ها ي ده دوازده ساله شايد هم بزرگتر دبيرستاني و دم كنكوريه كه بزرگترين آرزوشون رفتن به دانشگاه بود و همين! چه آرزوي كوچك و ساده اي. دفتر خاطراتي پر از دست خط هاي مختلف از معلمهاي اول راهنمايي ، دوم راهنمايي ، هم كلاسي هاي آن موقع ها و جمله اي كه بيشترشان آخر يادداشتهايشان برايت نوشته اند: قربان شما نمك در نمكدان شوري ندارد دل من طاقت دوري ندارد.هرگز فراموشت نمي كنم" .
و من فراموش كردم همكلاسي ها و دوست هاي كوچك آن روزهام رو.من فراموش كردم قيافه آدم هايي رو كه روزي برام نوشتند :" فراموشت نمي كنم." و مطمئنم آنها هم همه قيافه من، صداي من ، حرف هاي من و مهمتر من را يادشان رفته و من و دست خطم لا به لاي دفتر خاطراتشان گم و گور شده و شايد اونها هم سالي يكبار كه خونه تكوني مي كنن دفتر خاطرات دوران مدرسشون از گوشه اي بيرون بيفته و شايد ه نيفته اصلا!
اما من نمي خواستم اين ها رو بنويسم.نمي خواستم بگم كه توي اين يك سال چرا انقدر روزنامه و مجله و كتاب و نامه، يادداشت و داستان نيمه تمام و عكس هاي آزار دهنده جمع مي كنيم و روي هم تلنبار مي كنيم واسه روزي كه وقت پيدا كنيم بخونيمش اما اون وقته هميچوقت نمياد. نمي خواستم بگم دست خط معلم تاريخ جغرافي يازده سالگيم به گريه ام انداخت كه" من در شما هوش و استعداد زيادي مي بينم.اميدوارم در آينده هيچ مشكلي سد راهت قرار نگيرد. معلمها هميشه شاگرد هاي بسيار بسيار خوب يا خداي نكرده بسيار بسيار بد را هيچوقت از ياد نمي برد و شما از آن شاگردهاي بسيار بسيار خوبي هستي كه معلم ...." نتونستم ادامه بدم. نتونستم يادگاري بقيه دوست ها و معلم هام رو بخونم.
اما نه اينها رو هم نمي خواستم بنويسم .مي خواستم بگم وقتش شده كه خيلي ها رو از توي دلم وردارم ، اول خوب نگاهش كنم، اين ور و اون ورش كنم، بعد بفهمم كه ديگه به دردم نمي خورن، سالهاست كه گوشه دلم نشسته اند و خاك مي خورند و فضا رو اشغال كردن.حالا وقتشه قاطي بقيه خرت و پرت هاي اضافه درد نخور برن از اتاقم واسه هميشه.اينجاست كه اين اسم رو واسشون مي ذارم. اضافه هاي عزيز به درد نخور! هرچند كه روي ديوار دلم جاي لكه هاي سياهي مونده.اندازه همون آدمهايي كه روزي بودند و حالا هر كاري هم كنم به اندازشون يه لكه مونده.اينجا.نگاه كن رو دلم.
حرفهايت را زده اي ديگر.حالا بشقاب پر از برنج و زعفران را كشيده اي جلويت و داري قاشقت را پر مي كني ، خالي مي كني، پر مي كني خالي مي كني. كره گوشه بشقابت وارفته.از طعم كره متنفري همين طور از بوي ادكلن blue emage من.اول ها اينطور نبودي.مي گفتي چقدر بوي ادكلنت به رنگ آبي روسري ات مي آيد.حالا من هم مثل اين كره توي صندلي ام وارفته ام.جلوي گريه هايم را گرفته ام.فهميده اي يا نه؟نمي دانم تو فقط به فكر اين هستي كه اين استخوان لعنتي را از گوشت جدا كني.جدا شد.حالا مي گذاريش كنار اين كره وارفته و پوست مرغ.حواست به اين شمع بدبخت هم نيست كه دارد بي خودي آب مي شود.مثل همان كره و مثل من.چه عجب يادت آمد رو به رويت دور اين ميز سياه شيشه اي نشسته ام و دارم از بالاي شانه ات آمد و رفت گارسن ها را نگاه مي كنم.صدايم به زور در مي آيد كه باشد مي خورم.زياد اشتها ندارم. و تو همچنان مي خوري.راست مي گويند مردها همه عاشق خوردن هستند چه فيلسوفشان چه بازاريشان.همه مثل هم.همه مثل تو، تو مثل همه. چه فرقي مي كند.شقيقه هايم تير مي كشند،حالم به هم مي خورد. دارم فكر مي كنم كه اگر همين الان جلوي چشمت بالا بياورم چكار مي كني؟ اشتهايت كور مي شود يا نه فقط با دستمال كاغذي گوشه دهانت را پاك مي كني و دستمال را مچاله مي كني مي گذاري كنار يشقابت.خنده ام مي گيرد.حواسم نيست لبخند مي زنم.فكر كردي دارم به تو لبخند مي زنم؟هه !..... قاشق يخ زده را دستم مي گيرد .پلوي تو بشقاب را به هم مي زنم.برنجهاي زعفراني و سفيد قاطي بشويد.اين پسته ها هم.خوب خودتان را گم كنيد.اين برنجهاي زرد را مي گويم.زرد هم كه هستيد گند زده ايد لابد شما هم و حالا مي خواهيد گم و گور بشويد .شما هم بلديد بهانه بياوريد؟ يا مثل اين همه تقصير ها را مي اندازيد گردن قسمت؟ عزيزم قسمت نيست ما تا آخر عمر با هم باشيم..نوشابه مي ريزم توي ليوان كريستال كنار بشقابم.كف مي كند و بالا مي آيد. همه حباب ها مي تركند.مثل همه حرفهاي تو مثل خود تو.چند دانه برنج ريخته كنار بشقابم ،روي مانتوي آبي ام،كنار اين كفش پاشنه بلندم، كه فقط به اين خاطر خريدمش كه اندازه تو باشم و ديگر كوتوله به چشم نيايم.
به غذا نگاه مي كنم.دانه هاي برنج كرمهاي سفيد ريزي هستند كه از سر و كول هم بالا پائين مي روند.بايد حتما يك قاشق غذا هم كه شده بخورم.قاشقم را پر از كرمهاي كوچك سفيد زعفراني مي كنم و تا جلوي دهانم بالا مي برم.چشمهايم را مي بندم و قاشق را به دهانم مي برم.كرمها زير دندانهايم له مي شوند و جيغ مي زنند و آرام آرام پائين مي روند.لقمه را كه قورت مي دهم، بلافاصله مي خواهد بيرون بيايد، جلوي دهانم را مي گيرم تا بالا نياورم.تند تند چند قلپ نوشابه مي خورم.حالم بهتر مي شود.كرمها و جيغها در من پائين مي روند براي هميشه.يك لكه سس فرانسوي ريخته روي لباس سفيدت.يه لكه معمولي مثل مدل موهايت،ته ريشت،جاي زخم زوي چانه ات،سايه موهايت كه روي پيشاني ات افتاده،مثل اين دستمال كاغذي هاي مچاله كنار بشقابت،مثل اين پيراهن سفيدي كه به تن كرده اي و اين كت خاكستري كه روي صندلي انداخته اي.
هوا چقدر سنگين است.نمي توانم نفس بكشم.گرمم است.عرق كرده ام و دانه هاي عرق از پشت گردنم از داخل موهاي چسپيده به گردنم ليز مي خورد تا پائين.حالا وقتش شده خودم را از اينجا خلاص كنم. از اين برق قاشق چنگال هاي توي دستت،اين ديسهاي خالي غذا، بويblue emage لباسهايم، همهمه حرفهاي آدمهاي ناشناس دور ميزها، صداي تيز خوردن قاشق چنگالها به بشقابهاي چيني، آمد ورفت گارسن ها،لامپهاي كم نور اينجا، شعله اين شمع ساكت و لكه سس فرانسوي روي جيب پيراهن سفيدت.
مردم ز اشتياق و در اين پرده ره نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد..........