توي فال حافظي كه اون شب ،از پسر بچه توي پيتزا فروشي خريدم نوشته شده بود: دل مي رود زدستم.....
يكه خوردم..........
«از نظر او رالف به خدا مي مانست.همه چيز از او آغاز و به او ختم مي شد.از روزي كه در ايستگاه غبار آلود گيلي زانو زده بود ، او را بغل كرده بود، رالف بوده و اگر تا آخر عمر نيز او را نبيند، واپسين فكر او خواهد بود.چه وحشتناك است كه شخصي اين همه براي آدم معنا داشته باشد.»
پرنده خارزار/كالين مكالو
رمانها را از فيلمهايشان بيشتر دوست دارم.توي كتاب ها لحظه ها و جزيياتي هست كه كلمه ها فقط مي تونن بسازنش، يه جاهايي رو تصوير خراب مي كنه چون تخيل رو خراب مي كنه.اما خب برعكسش هم هست.خيلي جاها توي فيلم ها هست كه هزار برابر از كتاب قشنگتر شده .
از فيلم پرنده خارزار بيشتر خوشم آمد تا كتابش. فشنگترين صحنه فيلم اونجاست كه مگي تك و تنها با پاهاي برهنه و ماسه اي كنار ساحل ايستاده و دارد به دريا نگاه مي كند،بعد يه ماشيني اون دور دورا نگه مي داره و يه مردي توي هيبت شوهر احمقش از اون پياده ميشه.هر چه جلو تر مي آد معلوم ميشه شوهر احمقش نيست.پدر رالفه كه كت سفيدش رو انداخته رو شانه اش و دارد سلانه سلانه به طرف مگي مي آيد .مگي با تمام عشقي كه به پدر رالف داره با تمام احساساتي كه اون رو مي پرسته، كنار ساحل شروع مي كنه به دويدن و فرار كردن..پدر رالف هم همين طور كه كت و چمدانش را روي ماسه ها رها مي كنه و دنبال مگي مي دوئه ، با زحمت اون رو ميگيره و بغلش مي كنه.اينجاي فيلم هر چي طيعيه و عجيب شده توي كتاب يه جور ديگه اش اصلا يخ و تكراري و بي مزه.

در صورتى كه اهلى ام كنى و با من عهد و پيمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بيايى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى كنم كه خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مى رود، خوشبختيم بيشتر مى شود.در ساعت چهار به هيجان مى آيم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.
براي من و خواهرم ثابت شده بابام هر چي بخواد همون ميشه.چند شب پيش، آخر شب هم وقتي فيلم سينما يك چنگي به دلم نزد. دور هم نشسته بوديم و تلويزيون رو با صداي خاموش نگاه مي كرديم.خواهرم همين رو به بابام گفت. گفت كه هر چي بخواي همون ميشه.بعد منم همون طور كه بغض كرده بودم گفتم پس چرا من اينطوريم.كارم اينطوري مي شه.هميشه مسخره بازي از كار در مياد. بابا هم از اونجا كه از كار كردن زن بدش مياد .چون ميگه بچه چه گناهي كرده كه بايد مادر بالاي سرش نباشه!.منم هي ميگم الان كار كردن واسه من خيلي مهمه.گفتم مي دونم همش تقصير توئه كه برام دعا نمي كني.دعاي پدر و مادر هميشه همه كارا رو درست كرده.بعد بابا چيزهايي از مجله موفقيت خوند كه گوشام ازشون پر پر بود.اندكي صبر سحر نزديك است و از اين جمله هاي مزخرفي كه آقاي حلت ريخته توي مجله اش و داره سر ملت گول مي ماله و با اون خنده هايي كه ميزنه و منو هميشه عصبي مي كنه.بابا گفت من خوشبختي تو رو مي خوام.نمي خوام خسته و كوفته بياي خونه.
اون شب باز بهتر معني حرفام رو فهميدن.اما اين گريه لعنتي هي مي خواست پائين بريزه هي مي چسبيد به مژه هام، هي زير مژه هام جمع مي شد و هي تند تند پاكشون مي كردم.بابا چند جمله اي راجع به آدمهاي موفق حرف زد.منم گفتم من اصلا احساس موفق بودن نمي كنم.بابا گفت تو اين همه داستان مي نويسي من به تو افتخار مي كنم.گفتم اما من اصلا اين احساس رو به خودم ندارم.در نهايت بابا گفت من هميشه براي خوشبختي شماها دعا مي كنم.گفتم پس چرا دعات واسه من نمي گيره.
بعد با تموم بغضام اومدم توي اتاقم.خدا هم كلا نيستش انگار.كجا رفته. اين همه آدم روي كره زمين و حتما كهكشانهاي ديگه زندگي مي كنن ، خب وقت نمي كنه كار همه رو راست و ريست كنه.اصلا چرا خدا بايد راست و ريست كنه؟ پس خودم چيكاره ام؟از دست خودم سير شدم. خواهرم ميگه با اين جور فكر كردن خودت رو داغون مي كني فرسوده مي كني.گفتم مي فرسوده شده ام. ديگه.انگار يه آدم 30 ، سي و چند ساله ام.تحمل خودم رو ندارم.همه چيز سنگين شده. هيچ انگيزه اي براي ادماه دادن ندارم.شايد به اين خاطره بعضي وقتها ميام رو مينيموم انرژي وانگيزه و شور و حال.شايد اون شب و امروز هم يكي از اون وقت هاست.بعد با همون اشكايي كه مي ريخت خوابيدم.مي دونستم صبح كه پاشم چشام باد كرده وسرخه سرخه.
مامان صدام زد كه برم تلفن رو جواب بدم. حوصله نداشتم با هيشكي حرف بزنم.اما يكي از دوستهاي دوران بچگيم زنگ زده بود. از بروجرد .منم خب غافلگير شدم. صداش همون طوري بود شاد و خندان و با انرژي. ازدواج كرده بود و به قول خودش يه ني ني چهار ماهه هم داشت. من كمي منگ بودم موقع حرف زدن باهاش.ياد قرمه سبزي هاي مامانش افتاده بودم و سالاد گوجه خيار ريز ريزي كه درست مي كردند.اونا پر جمعيت بودند و شاد وپر سر و صدا و هر كدومشون يه رنگي.من و خواهرم كه مي رفتيم خونشون باهاشون بازي كنيم دو تا جوجه ساكت كم حرف خجالتي. كلي از اين در و اون در حرف زديم.ياد خونمون توي خيابون بهار افتادم .ياد سه سالي كه مجبور شديم رفتيم بروجرد زندگي كنيم.ياد پاكن خريدنهامون افتادم كه سر راه موقع تعطيلي مدرسه مي خريديم.ياد كلاس پنجمم، مفنعه سفيد تميزي كه سر مي كردم، ياد تمام نمره هاي بيستي كه يه موقع گرفته بدوم،
حالا اونا همه بزرگ شدنن ازدواج كردند و همه هم به من مي گن بجنب دختر.جاموندي !حرف كه مي زد و به اين چيزها فكر مي كردم به شلور سنبادي زردي كه مي پوشيد، ابروهاي پر پشت سياه سياهش و كل يازده سالگيم.
خداحافظي كه كردم منهاي اطلاعات جديدي كه ازش فهميده بودم و با ذوق به مامانم اينا مي گفتم يه چيزي توي مخم اين ور و اون ور مي رفت كه چطوريه اينها همه سر جاي جودشونن،آروم گرفتند،قرار دارند و يه زندگي مثل مامان باباهاشون دارند وخوشحال ر اضي اند، به سادگي ازدواج مي كنند و....اونوقت تو چي ديوونه؟اين تلفن زدن هاي توي عيد اين خوبيها رو داره و اين فكرهاي بعد بعدش رو هم.
«كار يكي از مهمترين امور زندگي اش بود چون به همه چيز معنايي واقعي مي داد و باعث مي شد ديوانه نشود.»
پائولو كوئليو اين جمله رو تو كتاب بريدا نوشته.من كه ديوانه شدم ديگر................
دختر همسايه مان عاشق شده.هر شب صداي خنده هايش مي آيد توي اتاقم.من درها و پنجره ها را مي بندم و سرم را زير پتو مي كنم.چشمهايم را رو ي هم مي گذارم و مي ترسم.دختر همسايه مان با يك پسر سالم مهربان با ادب ازدواج كرده تازگي ها.هنوز توي راه پله ها نديدمشان كه تبريك بگويم .اما چند بار دزدكي از پشت پنجره ديده ام شان و پسر را خوب برانداز كرده ام و ته دلم ترسيده ام.صداي قهقهه دختر همسايه هميشه بالا مي ايد و من از خواستگارهايم مي ترسم، رم مي كنم و فكر مي كنم هيچ پسري توي دنيا كاملم نمي كند، آرامم نمي كند.من هر شب از صداي خنده هاي دختر همسايه مان مي ترسم.از سادگي و قانع بودن و راحت پذيرفتن و بي خيال بودن و روسري شالي فيروزه ايش كه سر مي كند وبادي كه مي زند و موهايش را پريشان مي كند ، از پيراهن آبي نامزدش و دستهايشان كه توي هم قلاب مي شود وآن خنده هايي كه مي كنند و با هم مثل جادو شده ها مي روند تا ته كوچه و من ديگر نمي توانم ببينمشان. پرده را مي اندازم و سعي مي كنم تا وقتي صدايش را نشنيدم نترسم.
تبريك گفتن رو عقب انداختم. تبريك عيد رو مي گم . هي امروز و فردا كردم تا شماره ات را گرفتم.شش روز طاقت آوردم.كه يه دلخوشي كوچولو داشته باشم. خوشحال باشم كه چه خوب هنور صداتو نشنيدم. هنوز اين امكان واسم هست تا با شنيدن صدات يه اتفاق خوب برام بيفته. بعد ياد اون اتفاق ميلان كوندرايي چهار سال پيش مي افتم كه باعث شد پيدات كنم.بعد ياد اون گريه هام دم ورودي خوابگاه مي افتم.جلوم وايساده بودي و من رو به خاطر‹ من › سرزنش مي كردي و من گريه مي كردم. نمي دونستم انقدر بغض دارم.انقدر گريه هاي نامرئي.انقدر نگراني.سال آخر دانشگاه بود خب. همه چيز رو سرم هوار بود. همه آدمها.همه امير آباد. تو هي تشويق، انرژي مثبت بودي.آره واقعا ما ميلان كوندرايي هم ديگر رو پيدا كرديم. همه چيز از روي اتفاق بود و همه چيز هم ساخته شده از قبل .فقط كافي بود توي اتاق طبقه چهارم ساختمان شماره يك خوابگاه كسي دوستم نداشته باشد، و جاي يك نفر ديگر را تنگ كنم.و همين طور هم شد.براي اينكه از شرم خلاص بشوند.آنها گشتند و گشتند تا اتاقي پيدا كنند كه هنوز نفر پنجم نداشته باشد و اتاقي پيدا شد كه تو تويش بودي.كه بعد من تو رو پيدا كنم و بعدا كلي مهم بشوي برايم.نمي دانم چرا اينها را نوشتم.شايد به اين خاطر كه يادم رفت الان پشت تلفن بهت بگويم هر چي فشار رويت هست طبيعي طبيعي .بعد ليسانس بعد فوق ليسانس از اين فشارهاي الكي و راستكي و واقعي هست .من از نوع ليسانش رو داشتم تو نوع فوق ليسانس رو! باور كن همه چيز طبيعيه. مثل برج ميلاد كه از پنجره اتاقت معلوم بود. مثل روسري هاي رنگارنگ و كلاه كاموايي سفيد سارا كه مي پوشيدي! مثل در كمدت كه باز بود هميشه و لوله دستمال توالدت باز شده بوده تا پائين.مثل پوستر منظرهه با اون همه درخت و گل صورتي كه يه شب نصف شب وسط خوابم افتاد رو سرم و زهره ترك شدم! مثل مسواك زدن هايت كه توي اتاق مي زدي و من هم ياد گرفته بودم.مثل مزاحم تلفنهامون.مثل بوي گند غذاي خوابگاه، مثل غذاهايي كه مامانت توي طرف هاي عجيب و غريب وجورواجور يكبار مصرف مي ريخت و رويش با ماژيك آبي و با حوصله مي نوشت قرمه سبزي، ماكاروني ، كوكو.مثل اون پيراهن يقه ملواني سفيد سرمه اي من كه هر وقت مي پوشم ياد تو مي افتم كه اولين بار بهم گفتي مامانم از اين يقه ها خيلي خوشش مي اد.مثل اون عكسي كه دختر اتاق بغلي ازمون انداخت و من و تو سر نداريم. مثل ترانه خوندن هاي گلاره . همه چيز طبيعي طبيعي هست.فقط بذار اين روزها بگذره.خودش آروم آروم راهش رو پيدا مي كنه و مي ره مثل آبي كه ريخته مي شه و اون قدر مي ره تا پاي يه درخت يا توي يه گودي مي ريزه.ما راهمون رو پيدا مي كنيم.آروم مي گيريم.اما امروز تو فقط شاهنامه بخون و ليلي و مجنون!
رو دستش،دقيقا ادامه انگشت شصتش يه موقع خالكوبي كرده بوده دنيا رو باش، من يادم نمي آد اين نوشته رو، اما اون روز رو يادم هست كه گوشه اتاق نشسته بود و با كبريت مي سوزوندش. الان هم فقط جاي چند تا نقطه آبي غليظ مونده رو دستش و ديگه هيچي.اما هممون مي دونيم يه روز داده روي دستش رو خالكوبي كردند كه دنيا رو باش و اون سوزوندش همه دنيا رو باش رو ، زخم كرده، محو كرده، آتيش زده .ديگه هيشكي توي خونه ما از روي انگشت شصت كسي نخوند دنيا رو باش. منم ياد نگرفتم كه دنيا رو باشم.مسخره اش كنم ، دسنش بندازم. حالام اين مدلي شدم.بايد چيزي رو پيدا كنم كه روش نوشته باشه دنيا رو باش و كسي هنوز نسوزوندش.
زن و مرد كنار هم توي يه " بار " نشسته اند و مرد دارد با زن حرف مي زند و مي گويد كه" چيزايي اتفاق افتاده كه دليلش را نمي دانم.مرد مي گويد نمي دانم با اين پسر بچه كه مي گه هشت سالگي منه و يهو سر و كله اش وسط زندگيم پيدا شده چيكار كنم." زن هم همينطور كه ليوان نوشيدني اش رو توي دستش گرفته و مي چرخونه و همش هم لبخند مي زنه مي گه شايد آمده تا تو چيزهايي رو به ياد بياري.آرزوهاي زمان بچگيت رو دوباره به خاطر بياري.نمي دونم اگه دئارده كوچولو (يعني خودش) يهو سر و كله اش پيدا بشه،همينطور كه روپوش مدرسه اش رو در مي آره مي پرسه :" بعدا چي مي شه؟" منم مي گم :" عزيزم نگران هيچي نباش همه چيز عالي پيش مي ره."
اين تيكه از فيلمthe kid رو خيلي دوست داشتم. چهارم يا پنجم فروردين كانال دو ساعت يازده و نيم شب دادش.همين طور كه اين صحنه رو مي شنيدمش و مي ديدم ،گونه هام خيس شده بود. اون شب همه تو اتاقهاشون بودند.درها رو بسته بودند و خواب بودند.منم لامپ ها رو خاموش كرده بودم و همين طور كه جلو تلويزيون تنهاي تنها دراز كشيده بودم اشكام بيخودي مي ريخت و به اين فكر مي كردم من نگرانم و هيچ چيز هم عالي پيش نمي ره .
راستي .....آرزوهاي هشت سالگيم چي بودند؟ اصلا يادم نمي آد.
امسال تعطيلات عيد قول مي دهم تصميم نگيرم كه بميرم، به پشت بام نروم ، به پايين خم نشوم ، به موزاييك هاي كف حياط نگاه نكنم و توي ذهنم ارتفاع را اندازه نگيرم . از بابام نپرسم " ساختمان ما چند متره؟ به نظرتون اگر كسي از پشت باممان بيفتد در جا مي ميرد يا فلج و قطع نخاع مي ماند تا آخر عمر؟!" به گل هاي بنفشه دو طرف پله هاي ورودي نگاه نكنم و به اين فكر نكنم كه تكه هاي مغزم ممكن است روي گلها شتك بزند و كثيفشان كند، صداي جيغ زن همسايه مان توي مخم نپيچد و به فكر اين نباشم كه خون غليظي كه از سرم از داخل گوشهايم، از گوشه لبم روي موزائيك هاي حياط مي ريزد چقدر دير پاك مي شود.ماهها بايد بگذرد تا اين لكه قاطي لكه روغن ماشين هاي توي پاركينگمان كه كف حياط را سياه مي كند بشود و كم كم از بين برود.بعد بابام خانه را بفروشد و احتمالا مامان بابام از هم جدا بشوند . بعد همه برگردند سر زندگيشان و روحم عيد ها وقتي درخت هاي حياطمان و مخصوصا اين باغ روبه روي خانه مان شكوفه داد برگردد روي ديوار باغ بنشيند و از نزديك دست بكشد روي شكوفه ها و بويشان كند و همسايه ها با ديدن شكوفه ها و بوي شكوفه ها ياد دختر همسايه بيفتند كه بهار آن سال از پشت بام خودش را انداخت پائين و جا به جا مرد. بعد حالشان خراب بشود ، اعصابشان به هم بريزد و تعطيلات نوروز هر طور شده بليط بگيرند بروند مسافرت به يك جاي دور بدون شكوفه!بعد پشت سرم با خودشان يا با همسايه هاي تازه اي كه مي آيند توي مجتمع بگويند : بهار آن سال دختر طبقه بالايي خودش را از پشت بام انداخت و مرد.دختر معمولي اي بود. سرش تو كار خودش بود.مي رفت و مي آمد به كسي هم كاري نداشت.ما نفهميديم چرا اين كار رو كرد مي گن عاشق بوده ،بعضي ها هم ميگن شيزوفرني داشته، شايد هم افسردگي داشته خدا مي دونه."
اما خدا نمي دانست. خودش هم نمي دانست!
دلم يه مسافرت مي خواست. به يه جاي دور دور دور. يادم داده اند به اينجاي جمله ام كه مي رسم از كلمات ربطي استفاده كنم كه دوستشان ندارم.ولي ...اما ... . ولي و اما يعني نرسيدن، نشدن، نيامدن،نبودن، نرفتن و هزار تا فعلي كه قشنگيشان را از دست مي دهند با يك نون ناقابل. نوني كه آمده و بي اجازه نشسته اول حرف ها و نوشته هايم، خواسته هايم ، آرزوهايم و من پر شده ام از اين نون.
چرا مي شد مسافرت رفت اما نه با آدم يا آدم هايي كه مرا از اين نون هايم خلاص كنند، نجات بدهند،راحتم كنند.
قبل تر ها موقع سال تحويل ، دقيقا همان لحظه كه همه اعضاي خانواده ساكت مي شوند و زل مي زنند به صفحه تلويزيون كه آهنگ سال تحويل پخش مي شود و يك دفعه مي نويسد سال هزار و سيصد و فلان مبارك، بعد همه بلند مي شوند همديگر را ماچ مي كنند ، يه اضطرابي مي ريزد توي اين دلم كه از بس برزگ است گيجم مي كند و تند تند جلوي اشكام رو مي گيرم و مي گم لعنتي نه ! حالا نه ! اينجا نه ! بعد باباي مامان عزيزم و خواهرم رو مي بوسم.اين بوسه با همه بوسه هاي طول سال فرق مي كند مزه اش. اسكناس عيدي ، لباس نويي كه شايد بپوشم،خنده هايي كه شايد بزم، دعاهايي كه شايد بكنم، خوشحال اگر باشم اصلا. اين اضطرابه توي اين شلوغ پلوغي سال تحويل گم و گور مي شه كاملا.
اما بعضي وقت ها هم بوده كه فقط كنار بقيه بوده ام و بوسشان كرده ام و لباس تازه نپوشيده و اين ماهي هاي بي شعور توي تنگ حالم را به هم زده اند. همه آدم ها نادان بوده اند. حوصله نداشته ام.امسال هم انگار از آن سال هاست. خدا رحم كند. خب خره چرا به خودت تلقين مي كني كه بي حوصله اي؟ خدا يا شكرت رو يادم نرفته بگم . اما دارم تموم مي شم. اصلا چم شده دوباره.دوباره دوباره.....
خوشحالم بی دلیل.امیدوارم این اخلاق گندی که بی خودی ناراحتم تو عید بیخ گلوم رو نگیره.سال خوبی داشته باشیم.البته این جمله خودش کل فلسفه داره.سال خوبی داشته باشی یعنی چی اصلا؟ یه زندگی میمونی آرام رو بگذرونی یا نه یه چیزهای دیگه است....