تبليغاتX
انگشتان جوهري

هورتون اسم يه انيميشني بود كه ديروز كانال دو دم غروبي نشون داد. داستان يه گرده است  كه روي يه گل شبدر صورتي گير كرده و در واقع  اين شبدر يه شهر كوچيكه پر آدمهاي مختلف و عجيب و غريب  ِ كه انقدر ريزه مردمش معلوم نيستِ. يه فيل گنده هم كه اسمش هورتون ِ اين گل شبدر رو به خرطومش گرفته و از اين ور به اون ور مي ره كه مردم كوچيك شهر رو از دست بقيه حيوونا سالم نگه داره. بقيه حيووناي جنگل هم خيال مي كنن هورتون ديوونه شده و خيال مي كنه كه  كلي آدم كه "  نه مي شه صداشون رو شنيد نه ديدشون روي يه گرده گل باشند."  كانگورو اصرار داره كه چيزي رو كه نه مي شه "ديد نه حسش كرد نه صداش رو شنيد اصلا محال وجود داشته باشه" . من ياد خدا افتادم .اون رو هم نه ميشه ديد نه صداش رو شنيد نه خيلي وقته ها حسش كرد! اما هست انگار.

يه جايي توي كارتون همه مردم فسقلي شهر توي ميدون شهرشون جمع مي شن و داد مي زنن كه " ما اينجايييييم ، " ما اينجاييييم ، ما اينجاييييييم ."  تا حيووناي جنگل صداي اين بيچاره ها رو بشنون و گل شبدر رو توي آتيش نندازن. تا وجود خودشون رو ثابت كنن.موهاي تنم سيخ شد ، انگار ما هم بايد توي يه جا جمع بشيم و داااااااد بزنيم و  به  ياد خدا بندازيم كه " ما اينجاييييييم!"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط سيما   | 

                  

 

 

اول هاي رمان زورباي يوناني ، يه جايي راوي به زوربا  مي گه :

«گفتم ، زوربا، بلند شو ،  برويم به اميد خدا.

زوربا بآ رامي  افزود « خدا و شيطان هر دوشان».

يه شيطنتي زير پوستم دويد كه بذارمش رو وبلاگم .اما نذاشتم!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط سيما   | 
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط سيما   | 

زندگي همين است يا بايد خودت را با سعادت هاي زودياب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزني يا با سعادت هاي دير ياب و غير معمول مثل شعر و سينما و هنر و از اين مزخرفات! اما به هر حال هميشه تنها هستي و تنهايي تو را مي خورد و خرد مي كند . من قيافه ام خيلي شكسته شده و موهايم سفيد شده.فكر آينده خفه ام مي كند ولي بگذريم...بگذريم...بگذريم.....

نامه فروغ فرخزاد به برادرش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:34  توسط سيما   | 

از اينجا خوشم آمده .با اينكه دو هزار كيلومتر از با با و مامان و اتاقم دور است.از تمام كتابهايم، از كامپيوترم،از لباسهايي كه دوستشان دارم و هيچوقت نپوشيدمشان .از تمام دوستانم، از تمام حسهايي كه توي اتاقم تلنبار شده.گريه ها ، خنده ها، مسخره بازي ها، روزهاي خوبم، روزهاي بدم.اينجا دو هزار كيلومتر از خودم دور شده ام يا نزديك؟ نمي دانم.اما گهگاه كه فرصت پيدا مي كنم و گرماي هوا تمام مي شود، روي تراس مي ايستم به تماشا كردن.اينجا آنقدر ساكت است كه سكوت نه مثل ماده لزجي بچسبد به  همه آدمهاي اينجا، نه سكوت ماده لزجي است كه چسپيده به همه آدمهاي اينجا.زمان و مكان مفهوم واقعي خودشان را گم كرده اند.يك نوع زندگي ديگري اينجا دور از هياهو و سر و صداي تهران ادامه دارد، زندگي مي كند، نفس مي كشد.رو بروي تراس تا دور دستها تپه است و همين نزديكي رديف درختهاي نخل است كه تا انتهاي  جاده رفته اند و رفته اند و گهگاه كه ماشيني هر ده دقيقه، يك ربع اگر عبور كند از كنارشان.

از روي تراس همين رديف نخلها ، جاده صاف طولاني كه تهش معلوم نيست، رديف مرتب و پشت سر هم تيرهاي چراغ برق، نور لامپ هاي روي آسفالت، تپه ها، غبار آن دور دورها، صداي خفه جير جيرك و پرنده ها يي كه اسمشان را نمي دانم، پنجره خانه ها كه حالا ديگر روشن شده اند، ساختمانهاي سيماني ، محوطه گلكاري شده جلوي خانه ها با گلهاي كاغذي و نسترن و شمعداني و اطلسي، اتوبوسهاي سفيد رنگ شركت نفت  كه گهگاه نگه مي دارند و مردهايي كه لباسهاس سفيد آستين كوتاه پوشيده اند و ازآن پياده مي شوند و سلانه سلانه به طرف خانه هايشان مي روند، خانه هاي شاد با پنجره هاي روشن.اين رخت آويز كنار دستم با اين لباسهاي شسته آسوده و پروانه هايي كه نمي دانم از كجا مي آيند و به كجا مي روند با اين عجله. و سكوتي كه همه جا هست و رهايت نمي كند و مثل عطيه الهي به آدمهاي اينجا بخشيده شده و من كه انقدر احساس امنيت مي كنم كه با اين تيشرت زرد و موهايي كه بالاي سرم جمع كرده ام بي خيال آدمهايي كه نيستند و و از اينجا رد نمي شوند، ساعتها مي ايستم و اين چيزها را نگاه مي كنم و به هيچ چيز فكر مي كنم و وانمود مي كنم دلم براي خانه مان ، خيابانها و كوچه هاي شلوغ شهرم تنگ نشده.

بندر عسلویه/جم/۱۲ اردیبهشت ۸۷

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:37  توسط سيما   | 
مواظب باش پسرم  آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!

بارون درخت نشین

ایتالو کالوینو

مهدی سحابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:54  توسط سيما   | 

خوشحالم كه چند هفته اي نيستم . .. نيستم ... نيستم. اين مسافرت رفتن ، رفتني نه تا چند شهر اين نزديك ها ، تا جايي كه نه خاطره اي هست برايم نه  چيزي. كاش اين نبودن ، نبودن تمام چيزهايي بود كه الان هست و دقيقا نمي دانم چرا اذيتم مي كنند ، يك نبودن كامل، محض. رها شدن از خودم.از اين حرفهايي كه توي مخم اين ور و آن ور مي روند و حالا چند روزي انقدر زياد شده اند كه نمي توانم مسير ده دقيقه اي را پياده بروم حتي.نمي توانم اين قدم زدن هاي هميشگي ام را از سر بگيرم. نمي توانم با خودم تنها باشم.فكر كنم، نگاه كنم ، خودم را تحمل كنم . واي كه يك مسافرت به موقع مثل الان به اين مي ارزد كه  كلاس زبان اين ترمم را كنسل كنم، رابطه ام با بعضي از آدمها به هم بخورد، كلاس داستان نوسي سناپور نروم، گزارشم را براي مجله تكميل نكنم، كتابهاي نخوانده، فيلمهاي نديده روي هم تلنبار بشوند و هزار كار نكرده و نصفه نيمه را همين طوري رها كنم و براي چند روزي سعي كنم آدم ديگه اي باشم.شايد شادتر نمي دانم.دوست ندارم انقدر بهم بگويند تو خودت رو عوض كن، اين فكرهات رو ، مسافرت هم بري و با اين مدلي زندگي كردنت هيچ چيزي عوض نمي شه. دوست ندارم اين كلمه ها رو.....

مثل بچه ها ذوق دارم.مثل بچگي هام شده ام . اما به جاي لباسهاي رنگي رنگي و عروسكهايي كه توي چمدان مي رفت چند بسته قرص اضافه شده و چند جلد كتاب و يك mp3  پر از صداي شجريان و آهنگ وفاش و ذوق همه شش سالگيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط سيما   |