توي شيشه ماشين هاي پارك شده جلوي دفتر روزنامه كه عكس ساختمان بلند اطراف با پنجره هاي بسته و كج و معوج مي افتد، مقنعه ام را صاف و صوف مي كنم و وارد ساختمان مي شوم.دكمه آسانسور را كه فشار مي دهم، تا وقتي آسانسور پايين برسد و عدد هاي كنار در پواش يواش كم و كمتر بشوند ، پيش بيني مي كنم توي فضاي كوچك آسانسور چه بويي جا مانده از آدمهايي كه آمده اند و رفته اند و عجله داشته اند يا نداشته اند. با خودم شرط مي بندم كه اگر بوي ادكلن آشنايي باشد كه امروز روز خوبي است. اگر نه كه هيچي .مهم نيست خودم را الكي شاد نشان مي دهم.آسانسور كه مي آيد ، درش را باز مي كنم و مي پرم داخلش .قبل از اينكه در بسته بشود بوي تند سيگار را مي شنوم.هر چه باشد از بوي تند عرق كه بهتر است .پس امروز روز معمولي است .اين ديگر به خودم بستگي د ارد ."هر چه بيشتر لبخند بزنم و به چيزهاي خوب فكر كنم ، تاثير خوبي روي چهره ام مي گذارد و تمام نيروهاي مثبت شهر جمع مي شود توي وجود خودم، زير پوستم!!.خوش شانس مي شوم و كارم خوب پيش مي رود!" اما حالا چي.يه نفر قبل از من سيگار كشيده و گند زده به امروزم.اما نه بوي سيگار هم نوستالژي خودش را دارد.پس دوباره لباسهايم را صاف مي كنم و رو به روي در مي ايستم و لبخند مي زنم به در آسانسور.جوري كه دندانهايم معلوم شود.طبقه چهارم كه مي رسم.بيرون مي پرم.در دفتر بسته است.قبل از اينكه زنگ را فشار بدهم و صداهايي از آن طرف در چوبي بيايد و به گوشم بخورد سعي مي كنم ياد چيز خنده داري بيفتم كه تازه اتفاق افتاده .چيزي يادم نمي آيد.زنگ مي زنم.در را كه برايم باز مي كنند داخل مي روم و به همه يه سلام پر از انرژي و لبخند مي كنم و دعا دعا مي كنم پف هاي زيز چشمم به چشم كسي نيايد.شايد فردا آسانسور بوي ادكلن دوست داشتني خنكي را بدهد شايد هم بوي تند آدمي كه چند روز است حمام نكرده و زير بغل لباسش يك نيمدايره تيره تر از رنگ لباسش شده، شايد بوي يك دسته گل وحشي آب رنگ، يا بوي كاغذ هاي تازه يا شايد هم بوي لاك ناخن.يا شايد....
مرنجان دلت را خدا را ، رها كن غمت را رها كن ، مخور غم مخور غم نگار ا،
اينجايي كه دارم كار مي كنم يه دفتر روزنامه است با هفت هشت تايي دختر و زن جوان. چند تايي از اونها بازار ياب اند. اين روزنامه كارهاي تبليغاتي و بازاريابي هم انجام ميده .قرار نبود دلم واسه كسي بسوزه.اما اينجا هر روز ، هر ساعتي كه اونجام دلم واسه اين چند نفر مي سوزه.واسه خنده هايي كه مي كنند.واسه سختي هايي كه تحمل مي كنند تا پولي به دست بيارن.واسه تحملشون..واسه فك زدن با مردهايي كه از توي پنج نفرشان حداقل دو نفرشان يه پيشنهاد هايي بهشون مي كنن و اونا هم با خنده ميان اينا رو واسه هم تعريف مي كنن و من همين طور كه سرم توي كار خودمه و دارم گزارشهامو كامل مي كنم و پاكنويسشون مي كنم حرفهاشون رو مي شنوم. و دلم واسه اين اجباري كه توي زندگيشون هست مي سوزه.دلم واسه مسن ترينشان مي سوزه كه گاهي دختر كوچولوش رو مياره ميذاره تو دفتر. اونم ساكت يه گوشه مي شينه و با آهنگهاي قري و شادي كه از كامپيوتر منشي دفتر پخش مي شه رو صندلي خوشو تكون مي ده و موهاي بافته شده بلندش تكون تكونمي خوره و ديگه شكلاتي ته كيفم قاطي آشغال پاشغالام نمونده تا بدم بهش بخوره و يادش بره كه خودش و مامانش چقدر بدبختن و اين حقش نيست كه اينجا الكي بشينه و بي خودي با ادب باشه و در و ديوار رو نگاه كنه و منم يواشكي دور از چشم سر دبيرمون جند تا كاغذ سفيد بدم بهش كه نقاشي بكشه .اين حق مامانش نيست كه توي اين گرما بره و عرق بريزه و دعوا كنه تا بتونه زندگي راحت تري داشته باشه.اين زندگي حق هيچكس نيست.خودم رو باهاشون مقايسه مي كنم.نه كه از خودم بدم بياد نه.اينا حالا كه كم كم منو شناختن تعجب مي كنن كه چرا ليسانس دارم و يه جورايي همكارشونم اما خودم رو نمي گيرم واسشون.اونا هر روز بيشتر خوششون از من مياد. منم هر روز بيشتر از يه سري چيزها بدم مياد و « نيروي كار ارزان» از اين طرف مغزم مي ره اونطرف و من با زمين و زمان بد مي شم.
خيلي خوشحالم كه مجبورم روسري بپوشم! خيلي عاليه كه اين مقنعه سرمه اي ام مخم رو جوش مياره توي اين گرما !خيلي لذت بخش است دور گردنم خيس خيس ميشه وقتي اين روسري شالي ها را سر مي كنم!
دارم كيف مي كنم از اين حجاب از اين شكنجه لذت بخش!
خيلي خوشم مياد تمام موهام عرقي ميشه و عرق لييييييييييييز مي خوره تا پايين. كلا اين روسري اين مقنعه و اين چادرهاي سياه بي ريخت خيلي خوبن.مخصوصا وقتي آدم گرمش باشه و هيچ جاي سايه اي توي اين گرما پيدا نشه تا آدم از زيرش رد بشه و چند دقيقه اي لذت اين حجاب داشتنش رو فراموش كنه!
راستي چرا هيچكس از ما نپرسيد حجاب رو دوست داريد يا نه. حجاب رو مي خواهيد يا نه؟!
چند روزيه اين جمله ناقص مياد تو ذهنم و مي ره و خودش رو نمي تونه كامل كنه.جملهه اينه « آدما به اندازه حرفايي كه به هيچكس نمي زنن......»
كلمه هاي زيادي مي تونن جاي خالي را پر كنن. دوست جونم گفت «تنهان».اين يه خرده خوب بود.اما من كلمه اش رو گم كرده ام.اون كلمه اي كه خيالم رو راحت كنه. آدما به اندازه حرفايي كه به هيچكس نمي زنن چي ان؟
دلم سوخت واسه نويسنده اي كه هفت هشت ساله ديگه هيچي نمي تونه بنويسه و نمي تونه حرف بزنه و حتي متوجه بشه كه نوه دار شده. حالا نيستش.اما توي كتابهاش داره زندگي مي كنه.توي عاشقانه آرامشش كه چقدر منو آروم كرد..........
چه غم كه عشق به جايي رسيد يا نرسيد
که آنچه زنده و زيباست نفس اين سفر است
دامن لباسم دور پاهايم مي پيچد ، مي پيچد ، مي پيچد. من مي چرخم ، مي چرخم ، مي چرخم. مي رقصم ، مي رقصم.عروس با لبخند هميشگي اش برايم بوسه مي فرستد. وسط سالن عروسي همانطور كه صداي آهنگ شاد مي آيد و من مي رقصم ، نگاه مي كنم به آدمهايي كه نشسته اند و دارند مرا نگاه مي كنند و دست مي زنند و يك جور گيجي خوشحال كننده توي چشمهاي همه هست.از خودم بدم مي آيد.يك لحظه مي ايستم.مثل اينكه يكدفعه آهنگ قطع بشود.اما آهنگ قطع نمي شود.من قطع مي شوم. بي خيال رقص مي آيم جلوي آينه قدي دستشويي مي ايستم به بهانه مرتب كردن لياسم. انگار چيزي رفته باشد توي چشمم مي چسبم به آينه. اين رنگ و وارنگي توي صورتم ، خسته ام كرده. اين ريمل و رژ لب و اين بزك دوزك مسخره. صورتم سنگين شده انگار.پوست صورتم نمي تواند نفس بكشد ، مي خواهد داد بزند.صداي آهنگ مي آيد و دست زدن مهمان ها.دوباره همه چيز پوچ مي شود.همه چيز مسخره مي شود.تصميم مي گيرم نرقصم.مي روم و سر جايم روي يكي از صندلي ها مي نشينم.پشت ميزي با روميزي زرشكي و پر از شيريني و ميوه اي كه مهمانها تند تند مي خورند.دخترهاي وسط سالن دارند دور عروس مي رقصند و دست مي زنند . يكي از آن وسط صدايم مي كند.من كفشهاي پاشنه بلند و درد پاهايم را، بهانه مي كنم و همان جا مي نشينم و آدمها را نگاه مي كنم.دوباره همه چيز بي معني جلوي چشمم اين طرف و آن طرف مي رود. دوباره.
دوست دارم يك سال بميرم.يك سال تمام.آرام و راحت باشم. مثل وقتي كه مي خوابم.بعد از يك سال مرگ كامل و بي صدا و بي دليل دوباره زنده بشوم و زندگي كنم با چنگ و دندان و هي به خودم بگويم زندگي همين چيز پيچيده و ساده و عزيز و بي ارزش و دوست داشتني و تنفر انگيز است.بعد دوباره بميرم.
ديروز توي دربند، وقتي ناهار رو خورديم و يكي رفت دستشويي ، يكي رفت چاي بخره ، يكي رفت تلفن كنه.همين طور كه به پشتي هاي قرمز روي تخت تكيه دادم و پاهام رو دراز كردم ، بوي قليان ميوه اي را كه باد از تخت بغلي مي آورد طرف تخت ما. گاه گاهي هم خاكسترش را.به حوض سنگي روبه رو نگاه مي كردم و فواره اش كه بالا پايين مي رفت و آب خنك و يخ حوض.به شمشادهايي كه دور تا دور حوض و دور و نزديك بودند، سايه درختهايي كه زيرشان نشسته بوديم ، آمد و رفت آدمها ، صداي حرفهايشان.خوشحالي كه توي چشمهايشان موج مي زد برق مي زد، حرف مي زد اصلا. توي تخت بغلي دو تا مرد ميانسال بودند.تخت آن طرفي سه تا دختر و پسري كه پسر قليان مي كشيد و دودش را به طرز مسخره اي از دهانش بيرون مي داد و دخترهايي كه كنارش بودند را به ذوق نگاه مي كرد.دختر هايي كه قيافه واقعيشان زير خنده هاي الكي و آرايششان گم بود.فضاي خنك آنجا با تمام آدمهايش و صداي خنده هايي كه توي برگهاي سبز بالاي سرمان گير كرده بود. من دلم مي خواست روسري شالي سفيدم را در يباورم و راحت و آسوده دراز بكشم و برگهاي بالاي سرم را نگاه کنم و تكان خوردنشان را با باد و سايه روشن شدن هايشان را و آسمان آبي يك دستي كه گاه گاه پيدا مي شد و گم مي شد.اما اينكار را نكردم.همين طور به چهره آدمها نگاه كردم ، به بود و نبود خدا فكر كردم، به اينكه از خودش چرا نشانه اي نمي دهد، گيج شده ام، زندگيم هي پيچيده و پيچيده و پيچيده تر مي شود . به تمام فكرها و آدمهايي كه تا اينجا همراهم بودند و راحتم نمي گذاشتند تا من صداي آب را گوش كنم و راحت راحت راحت باشم. به یک خوشحالی بی دلیل بی دلیل بی دلیل که ندارمش. به بغض و گريه هاي بي وقت و بد موقع ....