يه دختر بچه چهار پنج ساله ، يك دفعه از توي جمعيت شلوغ پياده رو ، ظاهر شد. جذاب بود.پيراهن قرمز بي آستينش، موهاي طلايي دم اسبيش، پاهاي بدوم جورابش،كفش بندي سفيدش و مهمتر از همه شادي كه توي هر قدم و بالا پايين پريدنش بود. راه نمي رفت يا لي لي مي كرد يا همين طور كه دستش توي دست مامانش بود بي خودي داشت ذوق مي كرد و بالا پايين مي پريد. منم محوش شدم.يادم رفت مي خوام كجا برم.آرام آرام پشت سرشان راه رفتم و به دختر بچه نگاه كردم . به شادي بي دليلش . دختره دست مامانش را كشيد و مجبورش كرد از يه دستفروش پف فيل بخرد.بعد درش را باز كرد و با خنده شروع كرد به خوردنش.منم جلوي يه مغازه لباس فروشي ايستادم و وانمود كردم كه دارم لباسهايش را نگاه مي كنم.لباسهاس رنگارنگش را. ترسيدم فروشنده بيايد و بگويد كه بفرماييد خانم در خدمتيم.كه من هول كنم! بعد دختره با مامانش را افتادند.دوباره ايستادند كه چيزي بخرند.من كمي معذب بودم. به بهانه وقت تلف كردن ايستادم كنار يه تلفن كارتي.دختر جواني آمد و نگاهم كرد و با تعجب پرسيد نوبت شماست.گفتم زنگ نمي زنم. مثل خل ها نگاهم كرد. به دختر بچه هه و مامانش نگاه كردم. هاله شادي دورش بود هنوز.همون جور نگاش كردم و دعا كردم نپيچند توي كوچه كه مسير من نبود و نمي دانستم ته كوچه به كجا راه دارد.دختر بچه با مامانش و پف فيلهاش و لباس قرمز بي آستينش و بالا پايين پريدنهاش ، اما، پيچيدند توي كوچه. به شادي بي دليلش حسوديم شد و پر از شادي شدم البته.به بي خياليش به اون همه انرژي مثبتش و زندگي كوچك ساده اش كه معيار شاد بودنش يك بسته پف فيل است بدون هيچ حرف اضافه اي.
زن پا به درون آسانسور گذاشت. وسط اتاقك ايستاد .نفس عميق كشيد. مژه هايش را روي هم بست و لبخند زد.
" سلام عزيزم. دارم مي رم از آقاي نوبري خريد كنم." دوباره نفس عميق كشيد و سبد سفيد پلاستيكي اش را آرام به پشت زانوهايش كوبيد.آسانسور تكان خورد. زن طبقه ها را شمرد و به روشن تاريك شدن پنجره كوچك آسانسور چشم دوخت. به طبقه همكف كه رسيد گره روسري سياهش را محكم كرد و با عجله به سمت درخروجي دويد.سبد پلاستيكي اش توي دست راستش تاب مي خورد و سايه اش روي سنگ مرمرهاي خاكستري كف سالن دنبالش مي دويد.
وارد سوپر ماركت شد.آقاي نوبري داشت مشتري ها را راه مي انداخت.مرد چاقي با پيراهن راه راه افقي كه شكم گنده اش به زور توي شلوار و پيراهنش جا شده بود؛كيسه خريدش را روي شكمش گرفته بود و با هن و هن از كنار زن گذشت.آقاي نوبري همانطور كه سرش پايين بود گفت:"بفرماييد" ..بعد سرش را بالا آورد و زن را ديد. زن داشت به برق پشت سر آقاي نوبري كه توي شيشه يخچال پشت سرش افتاده بود نگاه مي كرد.آقاي نوبري انگار تازه زن را به ياد آورده باشد راست ايستاد و سلام كرد. با دستپاچگي و غمي كه توي صورتش دويده بود گفت: "تسليت مي گم سركار خانم.انشاا... كه غم آخرتون باشه."
زن سرش را پايين انداخت و به لاك قرمز ناخن ها ي پايش خيره شد. " ممنون."
آقاي نوبري ليست خريد را از دست زن گرفت و همانطور كه چشمش به كاغذ بود مواد غذايي را از قفسه ها بر مي داشت و مي گذاشت روي پيشخوان. گفت: " هر كاري از دستمون بر بياد در خدمتيم آبجي."
زن در يخچال را باز كرد به رديف خامه ها و ماست هاي يك جور نگاه كرد و چشمش افتاد به بسته هاي بي سر ماهي.چند ثانيه مات نگاهشان كرد .بلند با خودش گفت : "ماهي ها ..... ماهي ها زنده ايد؟ مي دونم كه زنده ايد.اگه سرتون رو پيدا كنم قول مي ديد دهنتون رو باز و بسته كنيد؟"
زن چند بسته يخ زده ماهي را گذاشت روي پيشخوان كنار بقيه خريدهايش.بعد دنبال كيف پولش گشت كه نبود.مانتوي سياهش جيب نداشت وتوي دستش يك دسته كليد بود و ته سبد سفيد پلاستيكي اش يك برگ خشك شده جعفري چسبيده بود. به زور لبخند زد و گفت:" شرمنده كيف پولم رو.... اينا باشن الان بر مي گردم."
خواست برگردد و برود كيف پولش را بياورد كه آقاي نوبري تمام كيسه نايلون ها را گذاشت توي بغلش.
وارد مجتمع شد.جلوي آسانسور ايستاد و دكمه را فشار داد.عددهاي ديجيتالي آرام آرام، طبقه طبقه كم و كم تر شدند تا به طبقه همكف رسيدند.زن نفس را در سينه حبس كرد و منتظر شد تا در باز شود. به محض باز شدن در، پسر يكي از همسايه ها خودش را انداخت داخل آسانسور و سلام كرد. بلوز و شرت نارنجي تند پوشيده بود با جوراب هاي سفيد.كيف سياهش هم يك وري روي شانه اش بود. پسر سر تا پاي سياه زن را نگاه كرد و مشغول ليس زدن بستي اش شد. بعد زير چشمي زن را نگاه كرد ومن من كرد و گفت : "خاله مامانم راست مي گه شما خل شديد؟"
زن ابروهاي نازكش را با تعجب بالا انداخت . كيسه هاي خريدش را كف آسانسور گذاشت و گفت :"چطور مگه؟"
گفت:" آخه مامانم مي گه مثه بچه ها همش آسانسور سواري مي كنيد.بالا پايين بالا پايين.دستاشم اين طوري مي كنه. "بعد دستهايش را جلوي صورتش بالا پايين كرد.
زن جلوي خنده اش را گرفت و به چيزي نامعلوم روي سقف لبخند زد.
با خودش فكر كرد اولين بار كه فهميده بود تنها جايي كه بوي تن شوهرش را مي دهد آسانسور است ، دقيقا روزي بود كه از تشييع جنازه او بر مي گشت خانه.
زن گفت :" امير حسين اينجا يه بويي نميده؟"
پسر لبهايش را جمع كرد به بيني اش چين انداخت با صدا هوا را به درون بيني كوچش فرو داد و گفت:" بوي اينا مياد." بعد به ماهي هاي بي سر درون كيسه ها اشاره كرد.ماهي ها با پوست صورتي بدون سر قاطي خرت و پرت ها بودند.
***
زن سبد خريدش را وسط هال رها كرد.جلوي آينه راهرو ايستاد و به صورتش زل زد .با دستمال كاغذي رژ قرمز لب هايش را پاك كرد.به دستمال نگاه كرد. به رد قرمز رژ روي دستمال. آنرا مچاله كرد و روي ميز انداخت. بسته ماهي ها را بيرون كشيد و نايلون دورش را باز كرد.به تن يخ ده ماهي ها دست كشيد و آنها را جلوي آينه چيد و نگاهشان كرد. همانطور كه دكمه هاي مانتويش را باز مي كرد و روسري اش را بر مي داشت، دكمه تلفن را فشار داد.منشي تلفن با صداي ضبط شده بدون احساسش انگار از روي نوشته اي بخواند گفت : "you have 6 new messages."
بعد تلفن خر خر كرد.صداي خواهرش بود كه داشت مي گفت:" كجايي دختر.حالت چطوره؟ بچه ها دلشون واست تنگ شده. بعد از شوهر خدابيامرزت ديگه مارو تحويل نمي گيري.... ".
زن چشمهايش را كه روي هم گذاشته بود باز كرد و خشمگين يكي از كوسن هاي زير سرش رابرداشت و به طرف تلفن پرت كرد.صداي خواهرش نيمه تمام همراه سقوط تلفن روي سراميك اتاق قطع شد.زن سرش را ميان كوسن ها فشار داد و با مشت به مبل كوبيد و با صداي خفه شده چند بار پشت سر هم داد زد: "شوهر خدابيامرز خودتونيد خودتونيد.من خودم مي دونم زنده است.هنوز بوش توي آسانسور مياد.يعني زنده است يعني هستش." بعد هق هق كرد.
***
ساعت از سه صبح گذشته بود.زن لاي در را باز كرد و به آسانسور نگاه كرد.زير لب گفت:" دلم واست تنگ شده ".بعد به در آسانسور زل زد.چندثانيه اي همانطور ايستاد.در آپارتمانش را چهار طاق رها كرد.به درهاي بسته آپارتمان همسايه ها نگاه كرد و احساس كرد همه همسايه ها دارند از چشمي در او را مي پايند.پا برهنه، بدون روسري و مانتو آرام آرام آمد تا جلوي در آسانسور. فلش قرمز رنگ و عددهاي ديجيتالي روي طبقه يك مانده بود.زن دست دراز كرد به طرف دكمه آسانسور .بعد منتظر تكان خوردن عددها شد.آسانسور بالا آمد.با سر و صدا درش باز شد.داخل شد و بو كشيد.وسط اتاقك ايستاد.بوي عطر را شنيد.به هوا كش سقف نگاه كرد و گفت: "لعنتي بوي شوهرم رو نخوري؟ " بعد خودش را بغل كرد و گونه اش را چسباند به شانه اش.چند ثانيه اي همانطور ايستاد.آسانسور به طبقه همكف رسيد.دوباره دكمه بالاترين طبقه را فشار داد.تلالو عكسش افتاده بود روي چارچوب هاي نقره اي آلومينيومي . روي چهار ضلع اتاقك ندام نصفه زني بود با موهاي رنگ شده كاهي، تاپ قرمز رنگي با نوشته هاي درهم جلويش ،شلوار جين و پاهاي برهنه با رنگ محو لاك ناخنها بود.زن چرخيد و هر چهار طرف، تصوير نصفه مات خودش را ديد.زن و آسانسور طبقه ها را پشت سر مي گذاشتند بالا مي رفتند و پايين مي آمدند.زن حرف مي زد با تهويه، كليد طبقات، اتاقك، خودش و عكسش. بعد خسته شد و تكيه داد و نشست و زانوهايش را بغل كرد.دستهايش را كشيد روي ناخنهايش و گونه اش را گذاشت روي زانوهايش و به زن نصفه روي چارچوب نقره اي زل زد كه موهاي كاهي رنگ داشت و گونه اش را گذاشته بود روي زانوهايش و ساكت به او زل زده بود.زن با صدايي كه به زحمت مي شنيد گفت:" تو هم دلت واسه شوهرت تنگ شده؟نه."بعد چشمهايش را بست و روي زانوهايش فشار داد.زن ميان چهارچوب هم همين كار را كرد.اشكهاي گرمش راه گرفتند تا چانه اش و چكه چكه از روي گردنش ليز خوردند تا پايين.
***
شماره طبقات آسانسور روي يك عدد نا خوانا در جا مي زد.زن خوابش برده بود.با وسيله اي آهني به در مي كوبيدند.صداي چند مرد و وسيله آهني قاطي هم شده بود.زن ايستاد و بدنش را كش و قوس داد.در باز شد.نگهبان ساختمان بود با يك كارگر جوان. به محض ديدن زن درون آسانسور، چشمهايشان ار تعجب گشاد شد و جا خوردند. نگهبان سرش را پايين انداخت و گفت:" اِ شماييد ..... يا الله.... يا الله....! "
كارگر به بهانه گذاشتن وسايل دورن جعبه ابزارش خم شد و بازوهاي سفيد زن را نگاه كرد.زن گيج خواب با چشمهاي پف كرده به طرف پله ها مي رفت. دست خون آلود و زخمي اش را به نرده راه پله گرفته بود ، ناگهان بر گشت و به نگهبان ساختمان گفت : "راستي هوا كش رو درست كردم.ديگه نمي تونه بوي اون رو با خودش ببره ...."
كارگر جوان و نگهبان ساختمان گيج ازحرفهاي زن درون آسانسور گردن كشيدند. سيمهاي رنگي نازكي از سقف آويزان مانده بود..هوا كش با پره هاي بي حركت گوشه اي افتاده بود، كنار يك چوب بستني.
21/4/87
دوباره بيكار شدم.اين سري ديگه روزنامهه توقيف نشد خودم تصميم گرفتم نرم.دنبال اين مي گردم كه به درد چه كاري مي خورم. هنوز بعد از دو سال كه فارغ التحصيل شدم به اين نتيجه رسيدم و دارم مي رسم كه اصلا راه من اين نيست كه دارم مي رم.به خاطر همين دارم درجا مي زنم.عزيزم از دانشگاه تهران مدرك علوم لرتباطات اجتماعي داري؟ خب داشته باش.توي اين مملكت كي سر جاي خودشه كه تو باشي؟ پس مدركم رو گذاشتم در كوزه و دارم آبش رو مي خورم.تنظيم خبر فلان يارو رفت فلان حرف رو زد، حجت الاسلام فلاني، آقاي بهماني افزود، وي خاطر نشان كرد، ايشان تاكيد كردند كه...اصلا به من ربطي نداره.غمگينم مي كنه و احساس مي كنم كه وقتم داره تلف مي شه. به خاطر همين دنبال تجربه هاي جديد دارم به مدارس غير انتفاعي سر مي زنم. برا جذب نيروي آزاد . ياد گرفتم دروغ بگم، آدمها رو بپيچونم، چاخان كنم كه " بله بله سابقه تدريس دارم اين هوا! " .
حقوققش در حد وحشتناك كمه. اما يه تجربه جديده.....
طعم دهانش را چشيد.كمي پيش تر در آن روز كه "كلي" خواب آلود و آفتاب زده و كمي بد حال پشت ميز پيك نيك جدا از ديگران نشسته و سرش را روي بازوها گذاشته بود... كه يكي آهسته كنارش آمد، از لاي مژگانش ديد كه طرف پا برهنه و مرد است، پاهاي سفيد گنده ي پر رگ و پي دارد، پنجه هاي پايش گره خورده مي نمايد....
سر برداشت و به صورتش زل زد.به چشمانش.سفيدي هايش به رگه هاي خون انگار از خستگي بفهمي نفهمي به زردي زده بود، اما عنبيه ها به طرز چشمگيري آبي بود.مثل شيشه رنگي كه پشتش چيزي نباشد.
سياهاب/جويس كروال اوتس/مهدي غبرايي/انتشارات افق
(دست درد نکنه مریم.عجب کتابی بود.)
مدتيه يكي از همكلاسي هاي دوره دبيرستانم ، شماره تلفن منو گير آورده و چند هفته يه بار يه حالي ازم مي پرسه و كلي حرف مي زنه.ما رابطه صميمي با هم نداشتيم اون موقع. فقط يه سري شيطنت توي زنگ جغرافيا و رياضي و يه سري اردو رفتن ها. چند ماه پيش كه واسه اولين بار زنگ زد كلي فكر كردم كه از توي همه" افسانه "هايي كه مي شناختم پيدايش كنم.بعد پيدايش كردم.دختر سفيد روي خوشگل با چشمهاي عسلي و پوست سفيد و كمي چاق و انگشت اشاره دست چپ ( چپ يا راست؟) بدون دو بند انگشت كه اون هم نتيجه بازيگوشي هاش بود ، پرويي هاي مخصوص به خودش.اون هي حرف زد و حرف زد و حرف زد منم پشت گوشي با يه علامت سوال توي مخم جواب سوالهاش رو دادم و خودم كلي ذوق زده و مشتاق نشون دادم.اين چيزها اصلا مهم نيست. مهم اينه كه توي اون دوران تب وتاب عاشقي،اين دختر عاشق يه پسري بود و بالاخره چند سال پيش با هم ازدواج كردند .يكي از معدود دخترهاي كلاس كه به عشقش رسيد.
حالا آدرس خونش رو گرفتم كه يه روز حتما برم خونش ، بعد از مدتي كه نشستيم حرف زديم،از معلمها و همكلاسي ها و ناظم دبيرستان كه اسمش رو "ستم" گذاشته بوديم، بدون اينكه خجالت بكشم بهش بگم :« راستي حالا كه با عشقت ازدواج كردي اوضاع چه جوريه؟ يا آرزو مي كني كاش باهاش ازدواج نكرده بودي و اون رو واسه هميشه توي خاطراتت داشتي. پر از حسرت.حسرت هميشگي؟ حسرت خوب؟ »
توي استخر بي خيال همه چيزهايي كه هست و نيست وآزارم مي ده و نمي ده ،يه آدم ديگه اي مي شم و به صداي قهقهه هاي دوستم گوش مي كنم كه مي پيچد توي سالن استخر و شلپ شلپ آدمهايي كه شيرجه مي رن توي آب.رنگ شاد مايوها،جيغ بچه كوچولو همه آرومم مي كنه. يه آدم ديگه اي ميشم، يادم مي افته كه مي شه خيلي آدم شاد و خل و ديووانه اي بود.با دوستم شاد و خل وديوانه مي شم و مثل همون دوره دبيرستان كه هم كلاس بودم شروع مي كنيم مسخره بازي و يك ساعت و نيم بي دليل مي خنديم.تا و قتي كه از آب بيرون مي آييم مايوهايمان را عوض مي كنيم، لباس مي پوشيم، موهايمان را خشك مي كنيم و همان طور كه حرف مي زنيم از استخر مي زنيم بيرون.توي خيابان باد با روسري هايمان بازي مي كند و مي خواهد دست بزند به موهاي فر شده خيسمان كه نمي تواند.
چند روز پيش رفتم شيش تا عكس سه در چها ديجيتالي انداختم.از عكسم خوشم اومده.خال هاي اضافي رو برداشتند و در نتيجه اون خال سياه زير لب پايينيم خوب به چشم مياد.كمي موهام از بالاي مقنعه سياهم بيرون زده.جون به جونم كنن روسري مقنعه هنوز بلد نيستم سر كنم.ابروهام پاچه بزي! لبام صورتي كمي خندون.چون لبخند زدم لبم مثل هميشه قلنبه نيست.بعد يه جوري دارم نگاه مي كنم خيلي آروم.مثل اينكه همه چيز سر جاشه.راضي و مهربون.
اولين بار كه اين عكسموديدم با خودم گفتم جون مي ده واسه اينكه بميرم و گوشه سمت چپش يه ربان سياه براق بزنن! بعد به اين فكر كردم كه هر آدمي كه مي ميره يكي از عكساشو بزرگ مي كنن و ربان سياه مي زنن و مي ذارن رو ميز و جلوش خرما و شمع و از اين چيزا مي ذارن.يا معمولا آخرين عكس هر كسي رو كه مرده مي دن به چاپخونه و مي گن روي اعلاميه اش چاپ كنن.اين همه عكس و اين همه آدم.خودشون يعني نمي دونستند كه اين آخرين عكسشون بوده؟ بهشون الهام نشده بوده؟
حيف شد كه عكس خانم ها را نمي زنن روي اعلاميه ختم. يا توي يه مستطيل دراز مي نويسند مادر فداكار رنجديده، يا بانو فلان يا دوشيزه فلان.در هر صورت عكسشو چاپ نمي كنن.مهم نيست مهم اينه كه گنده اش مي كنن و مي ذارن توي طاقچه و يه ربان سياه براق خوشگل مي زن گوشش.آخيييييييي!

ديروز ديگه به آخرش رسيده بودم به آخر همه چيز. آرزوي مرگ كردم و هي به اين جمله فكر كردم."من دلم مي خواد بميرم" با تشديد روي ب بميرم!
با دو سه نفر دعوا كردم، موقع ناهار خلق بابا مامانم رو تنگ كردم.به هيشكي محل نذاشتم.حتي دوش گرفتم اما حالم رو بهتر نكرد.بعد با استيصال تمام گرفتم دراز كشيدم و آرزوي مرگ كردم و خوابيدم.كلي هم ملافه بالشم كه گلهاي آبي داره خيس شد از اشكام.بعد غروب كه از خواب بيدار شدم.احساس كردم از يك خطي،مرزي ،چيزي رد شدم. با خودم فكر كردم نهايت بريدنت چيه دختر از اين زندگي و همه چيز؟ ديدم هيچي.هيچ نهايتي ندارم.ديدم اين منم كه دارم اشتباه مي رم.ديدم آرزوهام شايد واقعا اون چيزي كه من دنبالش نيست.اين همه جنگ با خودم با خودم با خودم.گفتم اگه اين طور ادامه بدم صد در صد ديوانه مي شم.رواني مي شم و بايد توي يه تيمارستان بستري ام كنن.
خب پس سعي كردم اصلا فكر نكنم.در واقع نمي تونم چي شد كه بعد از اون همه جنگيدن با خودم اين همه آروم شدم.نمي دونم.اما ديدم ته خطي كه من دارم مي رم خودكشيه.حتي بهش فكر كردم.نه كه ترسيدم از خودكشي اما ديدم راه من نيست انگار.نمي دونم دارم از كجا انرژي مي گيرم اما خدا را شكر.دارم عاقل مي شم.شايد اين هم زود گذر باشه.شايد هم نه موندني!
امروز موقع ناهار ، وقتي من و بابا و مامان دور هم نشسته بوديم غذا مي خوريم.به چهره بابا مامانم نگاه كردم ديدم خوشحال اند.بابا سر حال بود مامانم غذاش رو مي خورد، ياد خواهرم افتادم كه تنهاي تنها توي خونه اش توي جم داشت واسه خودش و شوهرش غذا مي پخت و تا ساعت 8 شب كه شوهرش از سر كار بر مي گردد هيچكس نيست كه باهاش حرف بزند.مگه كسي تلفن كند بهش.بعد با بغض غذام رو خوردم. موقع ظرف شستن اشكام مي ريخت توي سينك و قاطي كف ورنگ زرد خورش قيمه چسبيده به بشقاب ها و قاشق ها مي شد و از سوراخ سينك مي رفت و مي رفت و گم مي شد.
بچه كه بودم، عروسي كه مي رفتيم.آخر عروسي كه دست عروس رو مي ذاشتن تو دست داماد و" جون تو و جون دخترمون مي كردن" و عروس شروع مي كرد به گريه كردن و تمام ريملهاش با كرم پودر صورتش قاطي مي شد و تمام آرايشش خراب مي شد و عروس شبيه هيولاها مي شد ! خواهر و مادر عروس هم گريه مي كردند .من مسخره مي كردم و نمي فهميدم اين چيز ها رو.با خودم ميگفتم خوب شوهر نمي كردي كه حالا داري آبغوره مي گيري؟!!
اما الان با پوست و استخوونم مي فهمم كه خواهرت شوهر كنه بره غربت يعني چي؟ اونم يه جاي دوري مثه عسلويه و جم.هر چي هم با هواپيما يك ساعت باشه .اما اينا همه اش حرفه.دلم كه براي دوريش مي گيره ، گريه مي كنم مثه ديروز كه انقدر گريه كردم واسش كه تا امروز صبح سرم درد مي كرد.وقتي هم ما زنگ بزنيم يا اونا ، با خوشحالي و انرژي حرف مي زنيم كه يه وقت غصه دار نشه كه دلمون واسشون يه ذره شده.اما اون دفعه كه برگشته بود و داشت واسه دوستش تعريف مي كرد كه وقتي سيما بعد از دو هفته كه پيشم مونده بود برگشت تهران، هنوز به فرودگاه عسلويه نرسيده بود كه من شروع كردم به گريه كردن تا يك ساعت تموم گريه كردم.بعد من كلي غصه خوردم و به روش نياوردم و گفتم كه خيلي خلي بابا.
حالا من حواسم هست به اون گل رزهايي كه خشك كرده و توي يه سبد حصيري گذاشته و زده روي ديوار و من هميشه سرم مي خورد بهشون و ريز ريز مي شد و مي ريخت رو فرش و خواهرم از دستم حرص مي خورد ! الان ديگه مواظبم مواظبشونم.حالا كه اتاقمون كاملا مال من شده.كتابا و بعضي از لباس خوشگلاش و حالا كه تمام اتاق رو به سليقه خودم چيدم دلم نمياد جاي بعضي چيزها رو كه خواهرم گذاشته عوض كنم مثل اون جعبه چوبي منبت كاري شده كه رو ميز تواته به نظرم فقط جا تنگ كرده و توش رو پر كرده كش مو و رژ لب و گردنبندهاي نقره اي و برق لب و گير آبشاري و چيزهايي كه نمي دونم از كجا كنده شده اند و ته جعبه با سليقه هميشگيش چيده.
الان چند روزه دلم خيلي گرفته ، خيلي پره ، خيلي تنهام هر چند توي عكسش با اون لباس قرمز چيني اش كنار شوهرش وايستاده و روز شب، روز شب و با چشماي نگرانش منو مي پاد.
این داستانم توی شماره جدید مجله عروسک سخنگو چاپ شده...
كرم كتاب خيلي خيلي ريز درشتي بود كه توي يك كتاب به اسم ‹بر آب رفته› زندگي مي كرد او هر چند ماه يكبار كه از كتابش خسته مي شد مي رفت و توي كتاب ديگري زندگي مي كرد.او همه چيز مي دانست؛ او مي دانست چطور مي شود قلاب باقي كرد و براي خودش هم يك كلاه خوشگل بافته بود كه روزهاي سرد سرش مي گذاشت.
كرم كتاب مي دانست خوشمزه ترين دسرها و كيك و شيريني را براي خودش بپزد.پايتخت همه كشورها را مي دانست.حالا چند روزي بود كه حوصله اش سر رفته بود و از خانه اش خسته شده بود.
او تصميم گرفت تولدش را جشن بگيرد.او داشت 365 روزش تمام مي شد.
شب تولدش خيلي به خودش رسيد .بهترين لباسش را كه پليور سرمه اي بود با راه راه هاي زرد تنش كرد و سه دانه مويش را شانه زد.
دوستهايش كه يك كرم دندان بودند و يك كرم خاكي و و يك كراوت دراز و يك متر خياطي و يك كرم ميوه از راه رسيدند و هي زدند و رقصيدند و حسابي بهشان خوش گذشت.
همه با هم يك كتاب گنده هديه دادند به او. كرم كتاب خيلي ذوق كرد ،آنقدر كه دو تا از كشبافهاي لباسش در رفت.مهمانها كه رفتند او پريد روي كتابش .روي كتاب با رنگ طلايي نوشته شده بود "داستانهاي عاشقانه 21 قاره".
او بدون اينكه متوجه گذر زمان بشود خواند و خواند و خواند و روزها و ماهها و فصلها.نه غذا مي خورد ،نه مي خوابيد نه جواب تلفن را مي داد نه با دوستهايش به سينما مي رفت، نه مدرسه مي رفت ،نه براي خودش بافتني مي بافت و نه غذاي جديد مي پخت ،نه دستشويي مي رفت نه سه دانه مويش را شانه مي زد، نه هيچ كار ديگر .فقط كتاب مي خواند و مي خواند و مي خواند.وقتي كتاب تمام شد او كتابش را بست و شروع كرد به گريه كردن.دو ماه تمام گريه كرد.
شبها به جاي لامپ و مهتابي فقط شمع معطر روشن مي كرد با بوي فرمه سبزي و فقط آه مي كشيد.
يك روز كرم ميوه كه اسمش اي ي ي ي بود و توي يك سيب قرمز درشت روي درخت سيب همسايه زندگي مي كرد آمد ببيند چرا كرم كتاب جواب تلفن هايش را نمي دهد.آمده بود سرش داد بكشد كه :اوهوي حداقل جواب smsهام رو بده.مگه الاغي؟ كه ديد دوستش دارد فقط گريه مي كند و آه مي كشد و روي كتاب نشسته و توي اشكهاش دارد غرق مي شود و
اي ي ي هاج و واج مانده بود.زنگ زد كرم دندان كه اسمش آقاي دكتر بود ،.او با عجله آمد و بلا فاصله براي دردش خمير دندان با فلورايد تجويز كرد.
چند دقيقه بعد همه دوستانش آنجا آنجا جمع شده بودند و داشتند كرم كتاب را نگاه مي كردند كه هنوز داشت گريه مي كرد و مثل رابينسون كروزوئه روي يك كتاب معلق مانده بود و دور تا دورش امواج خروشاني در حركت بود.كرم خاكي كه پيچي به بدنش داد و باز و بسته شد جمع شد و فكر كرد.
آقاي دكتر گفت:" شايد خمير دندون ژله اي خوراكي حالش رو خوب كنه."
كرم خاكي گفت:" ايم م م م ..
اي ي ي كه از همه ريزه تر بود و براي اينكه يك جمله بگويد بايد 6 بار بالا پائين مي پريد گفت:" هر ...چي ...هست...زير... سر...اون ... چيزه ...كه ... نشسته ...روش!
گفت اين طوري نميشه.كرم خاكي با سرش سوراخ گنده اي درست كرد تا زير زمين و اشكهاي كرم كتاب از سوراخ هورتي رفتند توي زمين و كرم كتاب با بيرون رفتن آب پرت شد يه گوشه و كتاب هم پاره پوره افتاد كف اتاق.حالا همه مي خواستند بدانند كه چه اتفاقي افتاده؟
كرم كتاب توي دستمالش كه روش نوشته بود « k » اول كلي فين كرد،بعد صدايش را صاف كرد و تو 6 تا چشم دوستاش نگاه كرد و سرش را انداخت پايين، فس فس كرد :" فكر كنم،اينجور احساس مي كنم،كه شايد ممكنه، احتمالا امكان داره عاشق شده ام !"
آقاي دكتر،اي ي ي ،كرم خاكي، با 6 تا چشم گشاد شده و 6 تا سوراخ بيني باز شده و سه تا دهان كه زبان كوچولويشان هم معلوم شده بو داد زدند...
كرم كتاب گفت مي خواهيد عكسش را نشانتان بدهم؟
بعد دويد و كتاب پاره پوره اش را آورد و يك صفحه اي را باز كرد.وسط كتاب عكس يك شاهزاده زيباي مو طلايي بود با تاج براقي روي سرش.شاهزاده داشت به آنها نگاه مي كرد و مي خنديد.كنار بركه كوچكي ايستاده بود.كرم كتاب به محض ديدن شاهزاده خانم دوباره به گريه افتاد و چشمهاي قرمزش آبي تر شد.
كرم خاكي حيف كه دست نداشت وگرنه حتم مي كوبيد توي سرش .گفت :" تو عاشق يه شاهزاده آدمي شده اي؟"
آقاي دكتر گوشي اش را گذاشت روي قلب خودش و آرام گفت:" تو عاشق يك شاهزاده آدمي شده اي؟ "
اي ي ي نفس بلندي كشيد و شروع كردبه استارت زدن: " تو... چي ... كار...كرده اي؟عا...شق..يه ...شاهزاده...آدمي...شده اي؟... "
كرم كتاب 18 بار پلك زد و انگشت شست نداشته اش را گذاشت روي صورت شاهزاده زيباي خندان و گفت: " هي رفقاي خنگ ، من عاشق ايشون شده ام. "
بعد انگشت نداشته اش را برداشت.6 تا چشم از آن طرف اتاق آامدند تا بالاي كتاب و نگاه كردند به ده باز شاهزاده خانم و دندانهاي سفيدي كه برق ميزد و ناگهان چيز ديگري به چشمانشان خورد.
كرم كوچولويي با موهاي طلايي و مژه هاي مصنوعي و رژ لب صورتي رنگ، از لاي دندان شاهزاده خانم داشت آن سه تا خنگ را تماشا مي كرد.
كرم كتاب كه دوباره چشمش افتاد ه بود به كرم دندان زيباي مو طلايي آه كشيد و 5 ونيم قطره اشك از چشماش ريخت پايين.
دوستهاي كرم كتاب فكر كردند فكر كردند فكر كردند اما به هيچ نتيجه اي نرسيدند.چون مغز انها از يك نخود پخته شده له شده كوچكتربود.
خود كرم كتاب عكس كرم زيباي مو طلايي را داد به روزنامه ها و پايين عكس نوشتند:" گمشده در فلان تاريخ براي خريد نيم كيلو سيب زميني از منزل مراجعت كرده و و هنوز كه هنوز است برنگشته وما را سر كار گذاشته."
بلا فاصله مردم به آنها تلفن زدند براي ابراز همدردي و اعلام گراني سيب زميني .عاقبت يك نفر زنگ زد. وگفت دنبال چي مي گرديد
- همين ايشونه .
- اين شاهزاده خانمه؟
- نه جناب جان اين كرمه
- اين كرم نيست فتوشاپه
- فتوشاپ يعني يه گونه نوع خاصي از كرم؟
- بله البت...من درستش كردم.
اين طوري بود كه اي طور شد و كرم كتاب دنبال كرم جيگولو موطلايي رفت و رفت و رفت كه با نيم كيلو سيب زميني برگردد.
هر وقت توي اتوبوس مي شينم ، مخصوصا روزهايي كه هوا گرمه و دلم مي خواد روسريم رو از پنجره پرت كنم توي خيابون و هيچكس خوشحال نيست و من همانطور كه هدفون توي گوشم آهنگ گوش مي كنم و عرق مي ريزم و بند هدفونم رو قايم مي كنم كسي پي به حالم نبره به اين فكر مي كنم چقدر از جايگاهي كه بايد باشم دورم بعد عرق مي ريزم و دلم آشوب مي شه . اتوبوس با سر و صدا توي همه ايستگاهها نگه ي داره و من همانطور كه صورتم رو توي دستهايم گرفته ام به اين فكر مي كنم كه به هيچ چيز فكر نكنم.به اين فكر نكنم كه دارم از همه چيزها مي برم .بذارم اتوبوس راه خودش رو بره.منم سرم رو بندازن پايين از لاي عرق و ادكلن مردم راهي به پياده رو پيدا كنم و همينطور كه سرم رو اندداخنم پايين با يه اخم گنده توي صورتم از لابه لاي آدمها خودم رو برسونم به جاييكه آروم بشم.
دلم واسه يه خوشحالي بي حد و مرز و بي دليل تنگ شده.تنگ شده.
يه دختري تازه اومده تو شركت. سر تا پا سياه مي پوشه و اخموست.معلومه كه سن زيادي نداره.وقتي مي بينمش يه حسي بم دست مي ده.انگاربا سكوتش داره مي گه "من دارم با زندگيم مي جنگم." خيلي غمگينه .
امروز ساعت يك بعد از ظهر كه هيشكي توي دفتر نبود و داشتم كارامو مي كردم ، هي از اتاق غذا خوري اومد بيرون و دعوتم كرد واسه ناهار.منم هي گفتم ديگه الان مي رم خونه غذا مي خورم.هي چند بار با لب و دهان چربش اومد بيرون.بوي خوبي ازاتاق غذا خوري مي اومد.آخرش گفت :"من تنها نمي تونم غذا بخورم هيچوقت."بعد احساس كردم به يكي احتياج داره باش حرف بزنه.قبول كردم شريك غذاش بشم.داخل اتاق كه شدم ديدم روي زمين روزنامه پهن كرده و توي يه بشقاب كوچولو نصف بيشتر غذاشو ريخته واسه من.در قابلمه غذاش رو باز كرد بوي قرمه سبزي جا افتاده خورد توي صورتم و گيج ويج شدم.توي دلم گفتم خب زودتر مي گفتي خره كه غذات قرمه سبزيه!
الكي با غذام بازي بازي كردم تا اون حرفهاشو بزنه. از توي بچه هايي كه ميان اونجا فقط با من حرف مي زنه.چند روزي نيست كه ديپلمش رو گرفته اما با چنگ و دندون داره كار مي كنه و پول پس انداز مي كنه.گفتم واسه چي كار مي كني.اصلا خجالت نكشيد گفت به پولش خيلي احتياج دارم.مي خوام برم كلاس كنكور بعدش برم دانشگاه و مديريت بازرگاني بخونم.و كلي از نقشه هاش واسم تعريف كرد.گفتم چرا از بابات پول نمي گيري .گفت :" اگه قبول نشدم خجالت مي كشم ازش."فهميدم كه وضع ماليشون درست و حسابي نيست.
گفت:" تا چند وقت پيش يه جايي كار مي كردم از سالمندان و مريضها مواظبت مي كردم .خيلي سخت بود.اين كارم راحت تره."كله ام سوت كشيد. چون كار الانش وحشتناك زجر آوره .همين طور كه قاشقم برنجهاي رنگي و لوبياها رو له مي كرد نگاش كردم و بش لبخند زدم.اون از الان و چه بسا از خيلي وقت پيش شروع كرده به جنگيدن.تقريبا اشتهام كور شد وقتي گفت:" يه برادر 19 ساله و يه خواهر 11 ساله دارم كه هر دوشون معلولن.پول ويزيتشون هم هر دفعه 20 هزار تومنه.اما همه زندگيم اونان."
كاشكي كاري ازم برمي اومد. كاشكي حداقل نمي گفت :"من اصلا آدم شادي نيستم."
نذاشتم بفهمه كه چقدر دلم واسش سوخت در عوضش كلي پرت و پلا بش گفتم. گفتم:" خيلي پشتكار داري مثه آدماي موفق رفتار مي كني.اعتماد به نفست خوبه اين طوري پيش بري به هر چيزي كه بخواي مي رسي " و كلي دري وري ديگه كه تنها چيزهايي بود كه توي اون لحظه تونستم از توي مغزم بكشم بيرون و تشويقش كنم به آرزوهاش دل ببنده.
معلم دوم ابتداييم رو توي يه مراسم ختم چند روز پيش ديدم.هيچ كيفي نكردم از ديدنش.
اون موقع ها سرد بود و جدي و نامهربان. همه بچه تنبل ها رو هم هميشه مي خواست بذاره پاي ديوار و روشوم گل و آجر بذاره و باهاشون ديوار درست كنه.منم دلم واسه بچه تنبل هاي كلاس مي سوخت كه با چشماي معصوم و ساكتشون اون رو نگاه مي كردند.اونايي كه اسمشون رو يادم رفته.فقط صورت سبزه يكيشون توي يادم هست كه خيلي خيلي كم حرف بود.معلم هشت سالگيم هيچ بچه اي رو لاي جرز ديوار نذاشت اما ترسش توي دل هممون موند تا الان.
چند روز پيش معلم كلاس دومم از من كوتاه قد تر بود و همون جوري بود.سفيد رو و تپل.
گفت سيما خوبي؟ ماشا ا.. چه خانم شدي! يه ديالوگ معولي معمولي.مثلا مي تونست بگه wow: ! هنوز خال گوشه لبتو داري عزيزكم!
تنها اين دو تو را از جملهّ رنج ها مي رهاند
( اكنون برگزين )
مرگ زود هنگام
يا عشق طولاني ؟
فردريش نيچه
عاشقانه هاي آلماني/ترجمه علي عبداللهي/انتشارات مرواريد