اول مهر سالي كه رفته بودم سوم راهنمايي باهاش دوست شدم.تازه از بروجرد برگشته بوديم شهر خودمون دوباره. توي يه مدرسه شاهد ثبت نام كردم.دم خونمون.چادر مشكي اجباري بود.اما توي اون سن معني اجبار رو نمي فهميدم و بي هيچ غر و لندي سر مي كردم.مدرسه مون كلي با كلاس بود.وسط يه باغ ساخته بودندش.معلم ها كه درس مي دادند از پنجره بلند و بزرگ كلاس پرواز كلاغها رو نگاه مي كردم و برگهاي درختهاي سپيداري كه نوك شاخه هايشان را مي توانستم ببينم و زرد زرد طلايي بودند. ميز دوم رديف كنار پنجره مي نشستم. كنار دختري كه دليل نوشتن اين يادداشت شد.مانتوي سرمه اي و مقنعه سياه و چشمان كشيده بي مانندش. كنار هم پي برديم كه طبع شعر و شاعري داريم هر دويمان! مدرسه مان ، پشت مدرسه مان، كه سر شاخه هاي درخت "به " باغ كناري از ديوار مدرسه سرك كشيده بودند داخل حياط مدرسه و ما زير شر شاخه مي نشتيم وبي خيال با مانتوهاي خاكي حرف مي زديم و خودمان و دنياي دور و برمان را كشف مي كرديم.اولين بار هم همان موقع ها بود كه فروغ را كشف كرديم و سهراب را.كتاب شعرشان توي كيفمان كنار كتابهاي علوم تجربي و عربي و ادبيات براي هميشه هميشه جا خوش كرد.
روز آخري كه ايران بود يعني ديروز يك روز كامل با هم بوديم. هر دومون بغض داشتيم. توي خيابونهاي گوهر دشت با ماشينش كه خيلي دوستش داشت و قرار شده بود بفروشتش كلي بالا پايين كرديم و با ستاره ها رو گوش داديم.
" سنگدلا چرا دگر جور و جفا نمي كني جور و جفا بكن اگر مهر و وفا نمي كني..."
تمام نوار ها و سي دي هاي شجريانش رو اين جا جا گذاشت.داشت خالي خالي مي رفت بدون تمام خاطره هايي كه داشت و رنجش مي دادند و نمي دادند.
حالا اين دختر ساكت و آرام يك جايي توي اين دنياي بزرگ توي يك هواپيما نشسته و بالاي ابرها است. كتاب انگليسي اش روي پاهايش و گاو سفيد پشمالويي كه من موقع خدافظي دادم بهش توي بغلش بي حال و شل وا رفته نشسته.
دنبال آرزوهايش ، كشف آدمها و زندگي جديدش دارد مي رود. دختري كه اين آخريها نه ديگر آرام و ساكت كه پرخاشگر و عصبي و به قول خودش " پر از تجربه هاي پريده رنگ " بود.
شايد خيلي ها ندونن اما يه كلنيك دندون پزشكي حوالي ميدون وليعصر هست كه بيشتر شبيه امامزاد است تا دندان پزشكي!
اين كلينيك مخصوص خانواده هاي ارتشي و سپاهيه البته.اما خيلي جالب و خوب و دوست داشتنيه كه خانم هاي بدون چادر رو راه نمي دن تو.حالا تو از درد دندون هم هي به خودت بپيچي بدون چادر حق نداري وارد بشي. جالب ترين قانوني كه در عمرم ديدم( شما بخونيد مضحك ترين). جلوي در به يه پسره كارت شناسايي ات رو مي دي، اگه چادر نداشته باشي البته، بعد يه چادر بهت مي دنه و مي توني وارد بشي و هر جايي كه مي خواي بري.
قسمت جالب و خوب ماجرا از اينجا شروع شد.مثل ماجراي من. من كه كمي دندون درد داشتم دنبال كارام طبقه ها رو بالا پايين كردم، چادر مباركم از سرم ليز مي خورد و هي عقب مي رفت .منم با يه دستم كه پرونده پزشكي ام توش بو و دست ديگه ام كه چادر را گرفته بودم از پله ها طي طريق مي كردم.هي دستم به روسري ام بود.نمي دونم چرا اون روز روسري شالي كرم رنگم رو پوشيده بودم و مثه طناب چند دور دور گردنم پيچ داده بودم.به خيال خودم هم مثل هميشه موهام تو بود و اگه يه كم بيرون بود مسئله اي نبود.اما هر ثانيه اي كه وقت مي كردم و دست مي كشيدم روي سرم مي ديدم روسري ام عقب رفته و چادره هي داره مي كشدش عقب .من مي كشيدم جلو ، روسري و چادر هي مي رفتند عقب.اسفناك ترين لحظه وقتي بود كه قرار شد برم راديولوژي از اين دندونهاي واموندم عكس بگيرم.منم گرمم شده بود، روسري ام فرم اوليه اش رو از دست داده بود ، اونجا شلوغ بود، يه چادر كثيف مزخرف عالي ! از رو سرم داشت ليز مي خورد.توي دستم همون پرودهه بود ، با چند تا بروشور كه داده بودند بهم ، قبض و شماره ويزيت و كيف خودم با اين شمايل تجسم كن صدام بزنن كه شماره فلان بيا بره تو عكسشو بگيره.منم از جام بلند شدم اين شمايل و تازه چادرم هم كوتاه بلند بود يكيش روي زمين كشيده مي شد و يكيش تا بالاي زانوم رسيده بود كم كم .داشتم وارد ااق مي شدم كه عكسم رو توي شيشه اتاق ديدم، موهام به صورت فشن از بالاي روسريم بيرون زده بود و من با زيباترين شكل جلوي مردم داشتم راه مي رفتم و احساس اين بدبخت بيچاره ها رو داشتم .فقط كم بود يكي يه 50 توماني بگذارد كف دستم.با عصبانيت توي اتاقك رفتم و نشستم و عكس انداخت.مرده فيلم راديولوژي رو مي ذاشت توي دهانم و مي گفت دندونات رو روي هم فشار بده اين جوري: "اي ي ي ي ي ي "بعد قيافه اش يه طوري شد كه اگه يه موقعيت ديگه بود مثل هميشه مي زدم زيرش زير خنده منظورمه!
همين طور كه داشتم مي گفتم : " اي ي ي ي ي " و اداي مرده رو در مي آوردم به اين فكر كردم كه چه باحاله كار آدم اين باشه كه از صبح تا شب به مريضا بگه لطفا دندونتون رو فشار بدين رو هم و بگين اي ي ي ي ي !
مثل اين دخترهايي كه مانكنن و لباسهاي عجق وجق مي پوشن و از اتاق اومدم بيرون و جلوي چشم اوناي ديگه رژه رفتم و بي خيال دندونام اومدم بيرون!
پسر جلوي در گفت كه چادر رو تا بزنم.تا زدم گذاشتم جلوش. غيظ كرد كه بذارش توي اين نايلون.عصباني بودم عصباني تر شدم چادر رو برداشتم انداختم توي كيسه اش دادم دست پسره گفتم اين ديگه كاري داشت آه آه بيا گذاشتم.بعد رو به پسره كردم گفتم :" اي ي ي ي ي ."
بيرون اومدم چادري سرم نبود كه حجابم رو به هم بريزه.توي اين كلينيك همه خانم هايي كه به زور يه چادر مسخره رفته توي سرش قيافه شون مثه خل و چلا شده.آدم نمي فهمه اينا دندونشون مشكل داره يا مشكل اعصاب و روان دارن!!
حالا كه دنبال كار نيستم .از هر چي كار كردنه بدم مياد تصميم گرفتم بشينم توي خونه و كارايي رو بكنم كه دوست دارم ،آرومم مي كنن. داستان بنويسم، بنويسم، بنويسم.حالا كه ديگه دلم شور نمي زنه كه "به هيچ جايي نرسيدم و از خودم راضي نيستم " و اين دري وري ها، حالا كه ديگه وقتي توي اتوبوس توي گرما بين گرماي تن آدما و هوا و عرقي كه از پشت گردنم ليز مي خوره تا پايين به اين فكر نمي كنم كه دارم در جا مي زنم. حالا از در و ديوار بهم كار پيشنهاد شده اونم كارهايي كه أرزوم بوده انجامشون بدم ومن واسشون به دنيا اومدم اصلا!
اصلا چرا وقتي بي خيال زندگي مي شيم همه چيز روي غلطك مي افته و خودش پيش مي ره؟ اصلا چرا وقتي حرص چيزي رو نمي خوريم، خود خوري نمي كنيم همه چيز عالي مي شه ؟ همان طور كه آرزوش رو داشته ايم؟چرا انقدر بي خيال زندگي كردن و دست انداختن اين زندگي انقدر مزه مي ده؟ اين زندگي مزخرف دوست داشتني؟!
کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه/چاپ سوم تابستان ۸۷
توي استخر همين طور كه واسه خودم شنا مي كردم و مربي ام كنار يه نجات غريق ديگه روي يه صندلي سفيد پلاستيكي نشسته بود و خودش رو باد مي زد به طناب فرمز سبز زرد بين قسمت عميق و كم عمق آويزان شدم و به زنها و دخترهايي نگاه كردم كه با شادي و سر و صدا و مايوهايي با گلها و رنگهاي جورواجور داشتند شنا مي كردند. به هيكل هاي روي فرم و قناص بعضي هايشان با شكم ها و سينه هاي بزرگي كه تا صد سال ديگر هم أب نمي شود. به شادي و سر حالي و بي خيالي بعضي هايشان . بعد به اين فكر كردم كه قبلا همه بهم مي گفتند تو دختر شاد با انرژي اي هستي اما هميشه انكار كردم.الكي انكار كردم . تا اينكه توي اين سه سال انقدر خودخور و ناراحت و ساكت شدم الكي بي خودي بي خودي .
همين طور آويزان ماندم.پاهايم را جلو و عقب تكان دادم. به تنهايي ام فكر كردم.به آدمهايي كه بين استخر و سونا و جكوزي در رفت و آمد بودند.به كلري كه توي چشمام رفته بود و نور دور لامپهاي آويزان از سقف رنگين كمان هاي گرد كوچكي شده بود.روي همه سقف بلند و دراز استخر. و عطسه هايي كه مي زدم. بعد صداي سوت آمد ناخودآگاه به طرف مربي ام برگشتم.ايستاده بود كنار لبه استخر و داشت سوتش را از لبش برمي داشت.نگاهمم مي كرد. دور مايوي سياه قالب تنش و نقشهاي زرد و نارنجي كه من نمي توانستم ببينم هاله سفيدي بود. بهم گفت : سيما جرا تمرين نمي كني؟
چرا تمرين نمي كردم و توي قسمت عميق چسپيده به طناب داشتم دنبال شادي گذشته ام مي گشتم توي خودم توي نوع زندگي كردنم توي اطمينان ازاين كه زندگي بازيچه ايه. داشتم اين آدمهاي سرحال و شاد بي خيال و مغرور رو نگاه مي كردم. باز سر خوردم توي آب .كاش يه ماهي ا بودم با مايويي پر از گلهاي صورتي و بنفش و پاي كرال ضعيف و كلاهي كه گاهي از سرش مي افتاد و موهايي كه توي آب با حركت آب اين طرف و آن طرف مي رفتند و روي صورتش خط مي انداختند و من همين طور كه شنا مي كردم توي دلم دوستم ر لعنت مي كردم كه امروز تنهايم گذاشت و با خودم مي گفتم دختر تو عاقبت كچل مي شي با اين كلاه شلت!
از اونجايي كه توي اين مملكت هيچكس سر جاي خودش نيست من با مدرك روزنامه نگاري قرار شده توي يه مدرسه غيرانتفاعي پسرانه نقاشي درس بدم ! مني كه اصلا اهل نقاشي نيستم !
مدير مدرسه ازم پرسيد با چي نقاشي مي كشي.من كمي فكر كردم نه اونقدر طولاني كه لو برم. گفتم : گواش و مداد رنگ و پاستل.
خواهرم نقاشه. عاشق نقاشي با مداد رنگ و گواش و پاستيل. .....!
ديروز توي خيابون يكي از بچه هاي دفتر تبليغاتي رو ديدم.وايساديم به هم حرف زدن .گفت موبايل آقاي فلاني رو ( يعني مدير دفتر كه چند روز پيش باهاش كل كل كردم) دزد زده.كلي جا خوردم. قبل از اينكه من بگم راست ميگن مال حروم خوردن نداره. اون پيش دستي كرد و توي بهت و حيرتم اينها رو به زبون اورد. ياد دست مزد خودم افتادم كه خورشتيش كرده بود و يك چهارم مبلغي رو كه توافق كرده بوديم به من داده بود. دختره همين طوري حرف مي زد. توي آدمهاي پياده رو كه مي رفتند و مي آمدند ساكت به حرفهاش گوش دادم و منگ اين بودم كه واي خداي من داري چيكار مي كني؟! فهميدم كه هستي....
به بهونه كاري رفتم دفتر.چند تا از دختر ها بودند و خود آقاي فلاني.با خنده و روي باز سلام عليك كردند و از اين جفنگيات كه نيستي نمي ياي .خانم فلاني قراره ال كنيم بل كنيم . واسه پروژه فلان به شما نياز داريم و .... من كه از مزخرف گفتنشون خسته شدم ، گفتم اقاي فلاني شنيدم موبايلتون رو دزد زده؟!
همين طور كه بستني عروسكيش رو گاز مي زد با ناراحتي مي خواست بگه كه آره.كه من توي حرفش پريدم راست توي چشاش نگاه كردم و گفتم: چوب خداست آقاي فلاني!
با بستني عروسكی توي دستش و چشمهايي كه گرد شده بود و ابروهايي كه بالا رفته بود هاج و واج نگام كرد و نمي دونست چي بگه. مطمئن شدم كسي تا حالا اين طوري باهاش برخورد نكرده.يه مشت غروز كاذب مسخره. بقيه دخترهايي هم كه اونجا بودند سرشون رو از توي كاري كه مي كردند بالا گرفتند و با چشمهاي گرد نگام كردند .با چشمهاشون مي گفتند : دختره پر رو بي ادب خفه شو بفهم داري با كي حرف مي زني! كمي ديالوگ بين ما رد و بدل شد.بين من و آقاي فلاني و نگاههاي گيج دخترها. خواست ثابت كنه كه حقه من رو تمام و كمال داده. اما من تمام مدت لبخند زدم و بعد از جام بلند شدم و دم در كه رسيدم خدافظي كردم .اون هنوز داشت توضيح مي داد و از اين ناراحت بود كه جلوي بقيه اين طور باهاش حرف زدم. در رو كه بستم صداي يك فحش نه خيلي بي ادبانه اي كه بشود جلوي چند تا خانم گفت از دهانش بيرون آمد و پشت دري كه مي بستم ماند.
دكمه آسانسور را زدم.توي آسانسور به اين فكر كردم كه اگه من حواسم به خودم نبود و بي خيال حقم شدم تو باز به ما حال دادي!خدايا شكرت مجبور نيستم واسه اين جونورها كار كنم.اجباري توي زندگيم نيست .نه مي خوام قلبم رو عمل كنم نه تحقق آرزوهام بسته به اينه كه هر جا كه شد پيش هر كس و ناكس كار كنم و پول جمع كنم . من مجبور نيستم اما خدا جون تو هواي بقيه رو كه با اجبارهاي نفس گير دارند زندگي ميكنند ، داشته باش.
توي اين دفتر تبليغاتي يه دختري كار مي كنه كه اوضاعش با همه فرق مي كنه. دختر خيلي آروميه.يه چادر سياه ساده سرش .مثل خيلي ها مانتو و مقنعه سياه مي پوشه.يه جفت ابروي كموني داره كه جسارت داده به صورتش . روزهاي اولي كه اومده بود اونجا هيچ جذابيتي واسم نداشت.چند روز كه گذشت طبق معمول من شروع كردم به لبخند زدن بهش.اونم فوري جواب لبخندهام رو مي داد.يخ هر دومون آب شد. يه روز كه توي دفتر نبودش بچه ها داشتند حرف مي زدند از اين در و از اون در. تا حرف به اون كشيد. يكي از بچه گفت:" مي دوني فلاني چه زندگي سختي داره.داره كار مي كنه كه پول عمل قلبش رو تامين كنه.چند سال پيش مامانش فوت كرده. خيلي غصه خورده قلبش مشكل پيدا كرده.بعد پدرش فوت كرده.حالا داره با زن باباش زندگي مي كنه.چند سال پيش هم قلبش رو عمل كردن كه موقع عمل سكته كرده.يعني مرده ! حالا داره پول جمع مي كنه كه دوباره عمل بشه.هفت ميليون هم پول عملشه. "
خودش تك و تنها داره كار مي كنه پول جمع كنه. هر جايي هم نمي ره كار چون خيلي جاها منشي نمي خوان يه چيز ديگه مي خوان! چند روز پيش آسانسور خراب شد.اون مجبور شده 4 طبقه رو خودش بياد بالا.وقتي مي رسه توي دفتر حالش بد مي شه.مي برنش بيمارستان.دكتر بهش ميگه با خودت داري چيكار مي كني؟ اونم فقط لبخند تحويل دكترش داده.
حالا خيلي نگرانشم. كار من از دل سوزوندن گذشته. با چه انگيزه اي زندگي مي كنه؟ ضمنا يكي رو هم 12، 13 سال دوست داشته اما طرف ولش كرده و با يكي ديگه عروسي كرده و اين دختره رو هم دعوت كرده به جشن عروسي اش! و باهاش رقصيده و از اين كارها.خب معلومه قلبي واسش نمي مونه!
عاقبت چند روز پيش رفتم پيش همه كاره دفتر تبليغاتي.مدير اونجا به اصطلاح. از اونجا كه از بچه ها خيلي كار مي كشه و درست حسابي دستمزد نمي ده و مي پيچونه.يه كم زمينه چيني كردم بعد بهش گفتم روز و شب دعا مي كنم كه چه خوبه من به جاي اقاي فلاني نيستم.( يعني خودش). تعجب كرد كه واسه چي .گفتم شما در برابر خدا خيلي وظيفه سنگيني داريد.يه قدم اشتباه برداري.....( مي خواستم بگم خدا مي زنه توي كله پوكت بدبخت كه ديدم خيلي بي ادبانه است.) پس حرفم رو خوردم و گفتم خانم فلاني رو كه ديديد اينجا داره كار مي كنه همون چادريه.قلبش مريضه .اگه شما ( تو هم زياديشه) بخواي يه ذره حقش رو پايمال كني خدا حسابتون رو مي رسه.شما خيلي بايد حواستون باشه و يه كم مثل اين آخوندها رفتم بالاي منبر!
ديدم رنگش رو پروندم. در نهايت گفتم هواي اين يكي رو داشته باشيد.( البته اگه انسان باشه لازم نيست من بگم و بايد با همه مثه انسان برخورد كنه.كه خيلي ها اين چيزا رو ياد نگرفتن. فقط پول پول.)اما انقدر بدجنسه گفت من نمي تونم هواش رو داشته باشم.خدا بايد اين كار رو بكنه.گفتم خره...اين خره تا پشت دندونام اومد و برگشت .گفتم آخه خره شما الان دست خدايي؟!
يه كم ديگه ادامه مي دادم شلوارش روخيس مي كرد و مرد گنده آبروش مي رفت.پس ادامه ندادم.من مثه يه پر كه خدا اين حرفها رو گذاشت توي دهنم،اونم مثه يه فيل بتوني از رو صندلي ها بلند شديم و دنبال كار خودمون رفتيم!
(چقدر سخنراني كردم....!)