تبليغاتX
انگشتان جوهري

كودكستان ما توي يه مدرسه قديمي ابتدايي بود كه يكي از اتاقهاي چسبيده به دفتر مدرسه را كرده بودند كودكستان! يه تابلوي سياه داشتيم كه خانممون هميشه برامون گل مي كشيد روش كمي قوز داشت و من اصلا يادم نمياد كه دوستش داشته باشم.پس آدم مهربوني نبوده حتمي! كلي هم پسر بچه و دختر بچه شلوغ و شاد و رنگ وارنگ ريخته بود توي كلاس.از كودكستان رفتنم زنگ خمير بازي يادم مونده كه هر چيز كه دلمون مي خواست مي ساختيم به شرط اينكه خميرهاي رنگي رو با هم قاطي نكنيم كه ما هميشه قاطي مي كرديم و رنگ خمير يه طوسي بدرنگ مي شد و معلممون دعوامون مي كرد. بعد خون دماغهاي خودم يادم مونده كه يه روز در ميون خون دماغ مي شدم، بعد تپلي خودم يادمه كه نسبت به بقيه سفيد تر و تپل تر بودم با لپ هاي قرمز! كه الان هيچي ازش نمونده خدا رو شكر.بعد همكلاسي هام كه يه مشت پسر زلزله بودن.حامد كه مثل خودم خون دماغ مي شد گهگاه و با هم همذات پنداري داشتيم !  البته ديگه هيچوقت هم نديدمش وقتي بزرگتر شدم! بعد يه پسره مو فرفري بود كه اسمش سلمان بود و بهش مي گفتند سلملن رشدي! چون دقيقا همون روزها بود كه " امام خميني حكم ارتدادش رو اعلام كرد" و هر كي كه گيرش مي آورد مي تونست كلكش رو بكنه! يه پسره تپل خيلي شيطوني هم بود كه اسمش يادم نيست و يه پسره ديگه كه زيادي با كلاس و آقا بود اسمشم زاگرس بود.از دخترها هم كيانا يادمه كه تا سوم راهنمايي يه مدرسه مي رفتيم و خير سرمون همسايه بوديم و با هم بزرگ شده بوديم اما كم كم رابطمون قطع شد.خيلي وقته نديدمش.اما شماره تلفنش رو تازه پيدا كردم.دست دست مي كنم زنگ بزنم يا نزنم.اينم خودش كشف تازه ايه. بقيه همكلاسي هام يادم نيست. اما اون كودكستان اعتماد به نفس من رو ازم گرفت. شايد هم من فكر مي كنم.الان شب اول قدره.هر كي يه گوشه داره جوشن كبير مي خونه و يا مسجده.منم دارم نبش قبر مي كنم! به اين نتيجه مهم رسيدم كه عامل اول و مهم  اسلام گريزي من از همون دوره معصوم! كودكستانم شكل گرفت.اون روز كه بايد قرآن مي خونديم و وقتي نوبت من شد كه سوره كوثر رو بخونم جابه جا خوندم و بچه هاي ديوونه و شيطون كلاس يه ده دقيقه اي بهم خنديدند! خودم رو مجسم مي كنم به موهاي تاب دار خرمايي كه نوكشون حسابي فر خورده ، جلوي كلاس وايستادم با لباسهاي رنگي شاد و سرم رو كه از خجالت انداختم پايين و لپهاي قرمزم قرمزتر شده داره به هر و كر اون ووروجكها گوش مي دم! خوب اين دليل خيلي مهم و روان شناستاخنه ايه كه من نرم مسجد و قرآن سر نگيرم و با گريه و زاري از خدا بخوام كه دست از سر من برداره و اين يك ساله من رو كه همه اتفاقاتش از پيش مقرر شده رو به سود من پچرخونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:2  توسط سيما   | 

سرگرمي جالبيه. اينكه دوستهاي دوره دبيرستان و راهنمايي و ابتدايي و حتي كودكستانت رو پيدا كني و ببيني كه چه كاره شدن.چه جور آدمي شدن.چقدر با تو سنخيت دارن.چقدر عادي شدن يا نشدن. اصلا چند نفرشون مردن يا زندن.بعد تعجب مي كني كه نه ده سال از آدمي دور بودي كه دقيقا مثل تو داره به اين دنياي ديوونه نگاه مي كنه و هي از خودش مي پرسه چرا و چرا و چرا و هيشكي هم نيست كه جوابش رو بده بعد يك دفعه سر و كله تو دوباره توي زندگيش پيدا مي شه و مي بيني كه تمام "حرفهاي مگو" رو داري واسه اين آدم غريبه كه تا يك ساعت پيش اصلا يادت نبود كه هست و زنده است مي گي!

دوست دارم بدونم تك تك اون پسرها و دخترهايي كه يه وقت همكلاسيم بودند دارند چيكار مي كنند.اصلا من رو يادشون هست؟بايد يه جور پيداشون كنم........

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:41  توسط سيما   | 

داشت مي گفت چقدر مضحكه ما دخترها هيچ وقت نبايد بروز بديم كه با پسري دوست بوديم وقتي كه ازدواج كرديم ، اما پسرها دست زنشون رو مي گيرن و اونا رو مي برن به يه كافي شاپ و وقتي منتظرن واسشون  نوشيدني شون رو بيارن رو مي كنن به زنشون و آه مي كشن و همين طور كه زل مي زنن توي چشاي زنشون مي گن كه هميشه با دوست دخترم ميومديم به اين كافي شاپ.يادش به خير.بعد زنش با يه لبخند كج و كوله بايد درك بالايي از اين حرفهاي شوهره داشته باشه و اگه زندگيش رو دوست داره بايد هيچي نگه كه چند سال پيش با دوست پسرش ميومده همين كافي شاپ اتفاقا و روي همين دو تا صندلي مي نشستن اتفاقا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:35  توسط سيما   | 
هنوز توی مسافرتم.امروز به زور تونستم وقت کنم بیام کافی نت.دلم واسه کافی نت های شهرم تنگ شده.اینجا رو خیلی دوست دارم.شهرم.شهر عزیز بچگی هام.محله بچگی هام و دوستهای بچگی هام و کلی حسهای جدید و کهنه و عجیب که با من قاطی شدن این روزها.تنفر از ساختمانهای شیک و قشنگی که به جای خونه های قدیمی همسایه هامون توی کوچمون ساختند.دوستهای بچگی هام که هر کدوم دنیای کشف نشده ای شده اند واسه خودشون.من که هیچ عوض نشدم به نظر اینا و قاصدک های شاد و سرگردان توی کوچه های قدیمی و خوشگل اینجا که همه جا هستند و هر کدامشان تکه ای از خاطرات اون موقع هایی ان که می دونستم چند روز دیگه باید بریم مدرسه و با جیغ دنبالشون می دویدم .  این روزها هر چی آدم قدیمی دوست داشتنی بود رو دیدم و فقط از این می ترسم که چند سال دیگه من توی کوچه پس کوچه های تازه و مدرن وشیک شهرم گم بشم.گم و گور.اینجا رو خیلی دوست دارم.چرا تا الان نمی دونستم؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط سيما   | 

دارم مي رم يه مسافرت توپ.الكي الكي خوشحالم. شهرستان شهيد پرور همدان! به يه  refreshدرست و حسابي احتياج دارم. از وقتي خواهرم رفت سر خونه زندگيش ، رفت جم ، حوصله خودم رو هم ندارم. همون روزي كه رفتند فرودگاه ، چند ساعت بعد همه اتاقم رو ريختم به هم.به بهونه يه خونه تكوني اساسي همه چيزها رو جا به جا كردم.بعد كه كارم تموم شد خيلي پشيمون شدم چون تمام اثرات خواهرم رو از بين بردم . انگار خواهرم از اول اصلا توي اين اتاق وجود نداشته. اما كار از كار گذشته بود، كشو اولي دراور كه مال اون بود سه سوته شد مال من! هر جا رو كه نگاه مي كنم، كتاب ها ، ميزم، آينه ، اسپري ها ، ادكن ها ، رژ لب ها، خرت و پرت هاي روي ميز هيچكدوم مال اون نيست.فقط يه تابلو رنگ و روغنش روي ديوار مونده كه زنهاي روستايي همچنان دم غروب دور آتيش نشسته اند و گوسفند ها شون هم كه نور نارنجي آتيش افتاده روي پشمهاي نرمشان دارند علف مي خورند. بعد ديگه همه جاي اتاق سليقه مزخرف خودمه.

تنها اثرش يه عكسه كه شب عروس يش هول هولكي توي تالار با هم عكس انداختيم .هنوز فرصت نكردم يه قاب خوشگل واسش بخرم.همون عكسي كه اون با لباس سفيد عروسيش و تاج خوشگل روي سرش بازوي منو گرفته و منم دستهام رو گذاشته ام روي شونه هاش و يه وري وايستادم جلوي دوربين.مدل لباس مشك ام معلوم نيست . هر دومون خيلي خوشحاليم خيلي. البته سعي مي كنم يادم نيفته چند دقيقه بعد از اين عكس بود كه دختر خاله ام موقع خدافظي ازم پرسيد كه عروس مي ره عسلويه زندگي كنه ؟ كه اشكام شروع كردند به فوران! تصور اين فاصله ها و نديدن ها تلخي بد و عجيبي داشت كه تا چند دقيقه همين طور اشكام مي ريخت.توي دستشويي جلوي آينه به خط چشم زير چشمهام ! نگاه مي كردم كه با اشكهام مي چسبيد به دستمال كاغذي  و خوشحال از اين بودم كه ريمل و بقيه مزخرفات مسخره اي كه از صبح روي صورتم بود ضد آبه! و رد اشكام روي صورتم سياه نشده.

بي خيال اين حرفها.مي رم يه مسافرتي كه ديگه به اين چيزها فكر نكنم و مثه ديشب سر بابا مامانم غر نزنم چرا دختر دسته گلتون رو داديد غربت. البته داماد هم دسته گلي واسه خودش!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط سيما   | 

نيم ساعت مونده به افطار زدم بيرون.به بهانه خريد چيزي براي دوستم. هوا ابري بود. دوباره قاطي كرده بودم. به يك دليل خيلي مهم. توي پياده رو يك دفعه باد تندي برگهاي خشك رو روي سرمون ريخت.گرد و خاك بلند شد. مردم قدمهاشون رو تند كردند.نگاهم به ماشين هايي افتاد كه بي خيال راهشون رو مي رفتند. يه اتوبوس آبي پر از مسافر خسته و احتمالا گرسنه كه پشت چراغ قرمز ايستاده بود.آدمهاي داخلش با چشمهاي بي حالت ما رو نگاه مي كردند.آرزو كردم منم سوار يه ماشين مي شدم و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم. مقصد مهم نبود.با تمام وجود هوس سفر كردم. اما من توي پياده رو بودم با يه دنيا حرف و حرف و حرف كه توي مغزم بود. توي مغازه چند دقيقه اي معطل شدم تا خريد كنم. بيرون كه اومدم بارون همه جا رو به يه چشم به هم زدن خيس كرده بود! باور نكردني بود. عاشق چيزهاي غير منتظره ام .مثل بارون توي يه بعد از ظهر تابستان.هيچ چيزي در اون لحظه به اندازه اين بارون خوشگلم نمي تونست حالم رو جا بياره.

از لابه لاي ماشينها، با كيسه خريدم و شيشه عينك تقريبا مات و مقنعه سرمه كمرنگ نوي نويي كه اولين بار بود پوشيده بودمش و خيس شده بود برگشتم خونه.

تو هم عجب ترفند هايي داري حال آدم رو خوب كني ها خدا جونم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط سيما   | 

امسال سومين ساليه كه روزه نمي گيرم.به خاطر اين مريضيه بدون بو و خاصيته البته! قرصها رو هر جور تنظيم كنم نمي شه. خيلي خوبه آدم كارهاي ديگران رو تكرار نكنه.مثه همين روزه گرفتن.با اينكه ربناي شجريان دمدماي افطار حالي به حاليم مي كنه ، با اينكه سحرها با شنيدن صداي قاشقي كه مي خوره به بشقاب يا صداي صلوات فرستادن مامان وقتي كه وضو گرفته و داره چادر يه دست سفيدش رو مي پيچه دور سرش خواب و بيدار مي شم و يه حس بدون نام يقه ام رو مي گيره ، با اينكه شايد دلم بخواد دوباره روزه بگيرم، اما هي فكر مي كنم هي فكر مي كنم كه اگه من توي يه خانواده مثلا زرتشتي يا يهودي به دنيا مي اومدم اعتقاداتم چقدر واقعي بود؟ چند درصدش مال خودم بود.معلم نادون معارف و ديني ام به زور نكرده بود توي مخم يا مامانم  سعي نمي كرد كپي خودش رو درست كنه؟ هر سال ماه رمضان به اين چيزها فكر ميكنم. مي بينم همه دارند يه كار رو انجام مي دن.نمي دونم وقتي كه حالم كاملا خوب شد قراره چيكار كنم.سحرها تند تند شكمم رو پر غذا كنم؟ ختم سريع قرآن بگيرم؟! بدون اينكه معني يه كلمه اش را فهميده باشم يا بخوام توي زندگيم پياده اش كنم؟ منتظر افطار بمونم و بعد بخورم و بخورم .آخر شب هم به خودم ذوق كنم احسنت به من كه جام توي بهشته! اصلا من با اين بهشت مشكل دارم.بهشتي كه ساخته ذهن بقيه است.مال من نيست.

از اين كارهايي كه همه مثه ربات انجامش مي دن و يه ذره هم بهش فكر نمي كنن حالم مي گيره خب.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط سيما   | 

اين غروره  نمي ذاره خيلي كارا بكنم  يا  بر عكس، نمي ذاره خيلي كارا نكنم. حالا اسمش هر چي كه مي خواد باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:38  توسط سيما   | 

دست چپم رو لاك زدم.يه طلايي كمرنگ كمرنگ كه فقط وقتي انگشتام رو كج مي گيريم رو به نور به چشم ميان. تازه لاك زدن رو دارم ياد مي گيرم.شايد همه از ناخن هاي لاك زده ام تعجب بكند و بگن تو كه مي گفتي لاك روي ناخن هات خفه ات مي كنه.پس اينا چي ان؟! اما هيشكي خبر نداره به ناخن هاي رنگيم كه نگاه مي كنم تو رو مي بينم كه ناخن هات رو نقره اي مي كردي و كشيدگي و زيبايي عجيب ناخن هات با لاكهاي خوشگل رويشان حسي به آدم مي داد كه ناخودآگاه آدم مي گفت چه دستاي خوشگلي داري و تو مي خنديدي و از دلشوره هات واسم مي گفتي .فقط واسه من.حالا كه نيستي. اين همه از هم فاصله داريم.اين همه كشور اين همه ساعت اين همه راه. ناخنهام رو لاك مي زنم انگار دستهاي توئه كه كتابم رو ورق مي زنه و هر وقت دستم روي كلمات كتاب آرام گرفته دستهاي توئه كه گرمي و خنكي شون رو احساس مي كنم. انگار دستهاي توئه كه داره باهامزندگي مي كنه. ديروز دوباره با ستاره ها رو گوش دادم، اما اين دفعه تو نبودي كه آهنگهاش رو جلو عقب كني و از تك تك واژه هاش آتيش بگيري.كلي حرف مونده رو دلم.......

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:53  توسط سيما   | 

دكتر كه دندون عقلم رو كشيد همين طور كه روي دفترچه بيمه ام خم شده بود و چيز مي نوشت ،گفت غذاي سرد و شل بخور.با پنبه ي توي دندان و دهاني كه مزه خون مي داد و لبي كه  هنوز سر بود و واژه ها را كشدار بيرون مي داد گفتم سرد و شل؟! بعد تا خونه به غذاي سرد و شل فكر كردم.يك دفعه ياد شير برنج افتادم.غذاي محبوب بچگي هام! مامانم معمولا وقتي كه مريض مي شديم شير برنج درست مي كرد. خواهرم بدش مي آمد اما من نه . از رنگش خوشم مي آمد.از دانه هاي برنج توي شير كه نرم بودند و مزه ديگري گرفته بودند. هر روز غروب مامان چادر مشكي اش را سر مي كرد و  منم به دنبالش چند كوچه آن طرف تر مي رفتيم شير بخريم. شير فروش زن جواني بود كه حياط خانه شان بوي عجيب خوبي مي داد.هميشه حياط شان آب پاشيده و جارو شده بود.زن ظرف را از مامانم مي گرفت و مي رفت ته حياط .بعضي وقتها ما هم دنبالش مي رفتيم و زن همانطور كه از آن گاو گنده شير مي دوشيد ظرف ما را پر مي كرد و كمي از شير هم هميشه روي زمين مي يخت.گاو هم آرام و  خونسرد علف مي جويد و دم درازش را تكان تكان مي داد.من هم دستم توي دست مامانم بود كه داشت با زن شير فروش حرف مي زد و زن برايش درد و دل مي كرد. با ظرف پر از شير به خانه بر مي گشتيم. شير روي اجاق گاز مي جوشيد. ما مواظب بوديم سر نرود.بعد وقتي خنك مي شد با چند حبه قند مي خورديمش كه  مزه خاصش ديگر تكرار نشد وقتي كه بزرگ شديم!

اما  توي همه اين سالهايي كه گذشت  چيزي  از آن موقع توي خاطره هايم جا مانده. بوي حياط آن زن شير فروش ، مزه شير برنجهاي آن موقعي كه مامان مي پخت ، هم بازي ها و اسباب بازي ها و مادر بزرگم با صورت پر از چروكش و چادر سياه پر از گلهاي زرد ريز ريزش.

با اين خيالات به در خونه كه رسيدم سِري دندونم از بين رفته بود و همين طور از درد مثه بچه كوچولو ها اشكم در آمده بود و يادم رفت شير بخرم بدهم مامان يه شير برنج برام درست كنه.شل وسر!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:24  توسط سيما   | 

از مهمون زياد خوشم نمي آد كه بيان و آرامش و خلوتم رو به هم بريزن. اما اين يه هفته گذشته كلي مهمون اومد خونمون و ريختن و پاشيدن و سر و صدا كردن و رفتن. الان جاي هيچ كدامشان خالي نيست! دلم هم براي هيچ كدامشان تا مدتهاي مديد تنگ نمي شه.فقط دلم براي خواهرم تنگ مي شه كه عروس شده بود و همه اين شلوغي ها و بي نظمي ها را به خاطر اون تحمل كردم.تحمل كه نه، خوبه آدم گاه گاهي از دنياي خودش بيرون بياد و به دنياي ديگران سرك بكشه. فهميدم كه شر و شور چند سال پيش رو ندارم، و  كامپيوترم حتي يك دونه آهنگ شاد نداره كه مهمونها باهاش برقصند! جشن عروسي فقط به مهمونها خوش مي گذره ، اونهايي كه فقط ميان و مي رقصن و مي خورن و مي رن. و خبر ندارند كه خانواده عروس و داماد چي مي كشن. خبر ندارن كه پاهاي خواهر عروس همه اش شده تاول. خبر ندارن عروس دو ساعت توي آرايشگاه معطل بوده كه پيك لباس عروسش رو بياره و وقتي اورده اشتباهي اورده !

همه شلوغي ها تموم شد فقط خاطراتش موند و تجديد ديدار با فاميلهايي كه توي عروسي ها همديگر رو مي بينيم هميشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:12  توسط سيما   |