تبليغاتX
انگشتان جوهري
              

گل سفید کوچیک تنها توی قصه شازده کوچولو می گه : " آدمها رو باد این ور و اون ور می بره.نه که ریشه ندارن .این بی ریشگی ام حسابی اسباب دردسرشون شده! "

حالا  منم باد این ور و اون ور می بره.نیست که ریشه ندارم انگار.دارم  می رم دوباره مسافرت.یه ماه هم نیستم.یعنی یه ماه درست و حسابی نمی تونم اینجا چیز بنویسم.باد من رو می بره.این ور و اون ور.  این بی ریشگی اسباب دردسرم شده!

۲ هزار و خرده ای کیلومتر اون ورتر.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:41  توسط سيما   | 

             

خلاصه .خلاصه چي ؟ نه كه با خودم حرف مي زنم، فكر كردم  بقيه فكر كردنمه!خلاصه ، بعد از يه هفته كه كارتم تموم شد و وقت و حوصله خريد كارت پيدا نكردم و كلي كار ريز و درشت ريخته بود روي سرم ، امروز خوش خوش رفتم خيابون تا يه عدد كارت اينترنت بخرم. چون ديشب تا 3 بيدار مونده بودم و فيلم shall we dance? رو نگاه كرده بودم و كلي حال كرده بودم و مثل خلها تنهايي با پشه هاي اتاقم خنديده بودم، صبحش تا 11 و نيم خواب بودم! شرم آور بود مي دونم. صبح اقدر قيافه و دور چشمام ضايع بود روم نشد ساعت 12 برم بيرون كارت اينترنت بخرم! خلاصه بعد از ظهر بعد از يه چرت كوچولوي 2 ساعته منگ و مشنگ و بي حال با كمي احساس سرماخوردگي و گلو درد رفتم بيرون. همين طوري مثل مشنگ ها واسه خودم راه مي رفتم و اتفاقا به چيزهاي جالبي هم فكر مي كردم.مثلا مرده شور همتون رو ببره، چقدر تنهام، خاك تو سر بي لياقتت و .... ! سر يه پيچ قاطي بقيه مردم، نمي دونستم دارم مي رم يا ميام، كه يهو قيافه خانم زبانم رو ديدم.زبان آموزشگاه . مثل هميشه خوشگل و خندون و سر تا پا سياه.سلام كردم و وايستاديم حرف زدن. هميشه كه همديگر رو توي خيابون مي بينيم يه اخمي مي كنه و بعد مي گه بي وفايي خيلي يه اس ام اس هم نمي زني بعد من توي شلوغي پياده رو هميشه به اين نتيجه مي رسم كه راستي چرا انقدر بي شعورم!؟ بعد يه خنده كج و كوله مي كنم كه به خدا سرم و شلوغ بوده و حرفهاي تكراري .گل حرفهامون هم شوهر نكرديه!!! هميشه هم هيچكدوممون شوهر نكرديم. هميشه هر وقت همديگر رو مي بينيم انگار كاربن گذاشتن روي روزها و از روش حرفها و ديالوگها و خنده و شيطنتهامون تكرار شده.با اين همه مي دونه خيلي دوستش دارم و مي دونم كه خيلي دوستم داره. اينها رو گفتم كه چي ؟ به كجا برسم؟ آهان. پيرار سال كه شاگردش بودم ، هم زبان مي خوندم و هم كلاس كنكور مي رفتم و هم داستان انگليسي مي نوشتم و هم كلي شيطنت و خنده و خنده و مسخره بازي سر كلاس با بقيه بچه هاي خل و تا حد زيادي بيق كلاس.خيلي فعال بودم ، ضمنا هم مي دونست مريضم، بعد كلي تعجب مي كرد يه بار طاقت نياورد و گفت you are very very active!  با اينكه حسابي  patient و sick بودم اما دهنم تا بنا گوش باز بود و با كتابهاي گنده زبان مي دويدم توي كلاس . خلاصه كلي حال مي كرد باهام! امروز هم كه منو ديد اولين حرفي كه بعد از تفكاري روي صورت هم كرديم گفت : واي چقدر شل و ولي؟!! انقدر اين حرف بهم خورد كه تصميم گرفتم هر روز ساعت 5 صبح با سگ و گربه هاي كوچه بيدار شم و بدوئم! ديگه نگفت اون دختره active كوشش؟ من هم يه كمي از مسير رو كه با هاش اومدم خدافظي كردم و  رفتم پي كارم.رفتم توي يه فروشگاه بزرگ و خرت وپرت بخرم و هي به اين فكر كردم كه چرا مردم انقدر زندگي رو سخت مي گيرن. خوبه كه آدم كار نداشته باشه و در 24 ساعت 14 ساعت بخوابه و هي احساس مريضي كنه و ادعاي نويسندگي كنه اما چهار ماه باشه كه هيچي ننوشته باشه و نخواد كنكور بده يا شوهر كنه يا هزار جور مدل زندگي ديگه ....

خلاصه هر وقت مي رسم به معلمم عزيزم يه جاي كارم لنگ مي زنه. فكر كنم به همين خاطر باشه كه هيچوقت بهش اس ام اس نمي زنم يا زنگ نمي زنم ، آره فهميدم چرا بي شعورم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:25  توسط سيما   | 
تا حالا وبلاگ یه دختر با استعداد نابینا رو خوندید؟!

کودک درون اسم وبلاگشه.نظر بذارید حتما.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:17  توسط سيما   | 

                   

...آخ كه چه سعادتي بود بستن چشم ها، هر گونه احساسي را درباره خود از دست دادن، مغاك ژرف خواب فرو رفتن، و سپس همگام بيدار شدن، دوباره خود را آماده از نو بافتن رشته هاي هستي خويش يافتن......

 

شواليه ناموجود/ايتالو كالوينو/ترجمه پرويز شهدي/نشر چشمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:19  توسط سيما   | 

دارم خواب مي بينم .مادر بزرگم اومده توي حياط خانه مان.توي همين خانه اي كه الان داريم و هيچوقت پاش را توش نگذاشته. خانه ما از طبقه سوم رفته طبقه اول.جوري كه من وقتي پنجره را باز مي كنم مي بينمش كه دارد با زن همسايه حرف مي زند. چادر نمازش زير بغلش است . چادر نماز هميشگي اش.همان چادر سفيد با خال هاي سياه و سياه و سياه. موهاي يك دست سفيد نقره اي اش را مثل هميشه نبافته.باز باز است.بلند مثل هميشه.با تابهاي هميشگي اش. صاف ، تاب ، صاف ، تاب. همين طور كه با همسايه حرف مي زند و من نمي فهمم چه به هم مي گويند و حسوي ام مي شود ، صدايش مي كنم، لبخند نمي زند، مي گويم:

" مادر بيا بالا نماز بخون." مادر با صورت بي حالتش نگاهم مي كند.نه خوشحال است نه ناراحت.پوست صورتش بعدا كه بيدار شدم، توي بيداري آزارم مي دهد. مي گويد: "نه روله اينجا نماز مي خونم." بعد نگاهش مي كنم كه مي رود زير پنجره و ته پاركينگ و من نمي بينمش.بعد اشكهايم بيرون مي ريزد. مثل هميشه كه خوابش را مي بينم و با گريه بيدار مي شوم.با صداي گريه خودم وگونه هاي خيسم. به اين فكر مي كنم كه مادر 11 نيست كه مرده ، اون داره توي پاركينگ نماز مي خواند و اينجا من توي اتاقم دارم اشكهايم را پاك مي كنم.ديگر خوابم نمي برد. دوستش داشتم خيلي.اما وقتي مرد فهميدم كه خييييلي عزيز بود.

شايد اگر حالا بود همانطور كه آرام آرام قلاب بافي مي كرد ، بغلش مي نشستم، دستهام رو دور تن لاغرش حلقه ميكردم و همانطور كه بوي خوبش رو نفس مي كشيدم واسش حرف ميزدم.اون هم گوش مي داد و سر تكون مي داد و با دستهاي كشيده و خوشگل و زبرش دست مي كشيد روي موهام.بعد من مي ذاشتم اشكام بي خودي راه بگيرن تا پايين.تا پايين يپايينژ.مادر هم هيچ نمي پرسيد :" روله چرا اينقدر دلت پره؟" هيچ نمي گفت.گريه هام رو كه مي كردم ، حرفهام رو كه مي زدم مي ديدم خيلي سبكتر شدم. دلم بغلش رو مي خواد كه بوي تنباكوي شيرازي اصل مي داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:28  توسط سيما   | 

از توي آرشيو وبلاگم سه ماه زمستون پارسال رو خوندم.مي خواستم ببينم چه حال و هوايي داشتم، چه طوربودم.چي شد كه اين طوري شد.بعد ديدم خيلي خاكستري نوشتم.خيلي غمدار. خيلي اعصاب خرد كن. انگار هيچ تغييري نكردم از پارسال تا امسال و چه بسا سالهاي پيش.با خودم گفتم دست بردار دختر. تو حق نداري خلق مردم رو تنگ كني، هر چند حرفهاي دلت باشه  و اصلا وبلاگت رو واسه اين ساختي كه اين چيزها رو بنويسي.اما كسي از توي خودم ، مي گفت كه حق اين طور خاكستري بودن رو نداري.....

حق اين دلتنگي بزرگ وحشتناك.........  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:11  توسط سيما   | 

فقط كافيه يه بار بشنويش تا ديوونت كنه. تعجب مي كنم چطور يه آهنگ مي تونه زندگي رو در نظرم قشنگ كنه. آهنگ آسیاب های بادی ذهنت يه كشف فراموش نشدنيه.واسه موقع هايي كه هي فكر مي كني، فكر مي كني، فكر مي كني و نبايد كم بياري اما كم مياري.

When you knew that it was over  موقعي كه مي‌دونستي اين تموم شده   

Were you suddenly aware  ناگهان متوجه شدي كه   

That the autumn leavs were turning  برگاي خزون به رنگ  

To the color of her hair?  گيسوان اون در اومده؟

 

بعد من به اين فكر مي كنم كه دو آدم نمي تونن با يه مشت خاطره خوب همديگرو فراموش كنند.پس بايد از هم برنجند و اين رنجش اونقدر بزرگ باشه كه وقتي به ياد هم مي افتند، ياد خاطره هاي خوب مشتركشون كه داشتند و قرار بود واسه هم بسازن نيفتند. دلخور و رنجيده و تلخ باشن. ياد سياهي ها و خاكستري ها بيفتند. ياد اينكه خوب شد اين طوري شد" تو آدم مزخرفي هستي"،" سرد و بي احساس و بي خودي" ، " بچه اي هنوز" ، اين حرف ها رو دو طرف وقتي دارند به هم فكر مي كنند بزنند. و اصلا توي ذهنشون از فركانسهاي مثبتي كه هر روزكلي واسه هم مي فرستادند خبري نباشه.

Words that jungle in your head  كلماتي كه سرتُ درد ميارن   

Why did summer go so quickly?  چرا تابستون اينقدر زود گذشت؟  

Was it something that I said?  اين چيزي بود كه من گفتم؟ 

Lovers walk along a shore  عاشقا قدم مي‌زنن روي ساحل

And leave their footprints in the sand  جا ميذارن جا پاشونُ روي ساحل

Was the sound of distant drumming  صداي ضرب انگشتان ِ تو بود

Just the fingers of your hand? كه از فاصله‌ها به گوش مي‌رسيد؟   

 

حالا تو هي نقش آدم بد ها رو بازي كن واسه من.منم  يه نقش تازه بازي مي كنم واست.اين طوري از هم متنفر

مي شيم زود زود زود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:23  توسط سيما   | 

به طالع بيني اعتقاد ندارم اصلا. اما يه موقعي خيلي مي خوندم.دوره دبيرستان بود. همه ماهها رو هم حفظ بودم! فقط پسرهاي فرورديني رو نشناختم چون كتابم اون تيكه اش گم شده بود! شايد يه جاهايي از طالع بيني درست بود و درست باشه.مثه شاعرانگي كه توي متولدين ارديبهشت هست، دو شخصيت بودن عجيب خردادي ها، تند بودن مردادي ها،  تودار بودن دي ماهي ها و ... . اما همه بهمني هاي سرتاسر عالم( من كه نديدمشون همه رو البته!) اما با اونهايي كه دوست هستم و مي شناسم ، از جمله خودم ،بابام، يه رفتارهايي و يه فكرهايي از توي مخشون مي گذره كه اونها رو خيلي مهربون و در بعضي موارد ساده نشون مي ده! انقدر ما مهربون و ساده و بي شيله پيله ايم كه من گاهي اوقات دلم مي خواد روي خودم بالا بيارم.وقتي بهترين دوستم كه من اعتماد صد در صد بهش كردم و چشم بسته تا ته دوستي دارم باهاش مي رم، يه دفعه معلوم مي شه كه كلي پيچيدگي و شيله و پيله داره و من توي شيله اولش گم شدم! اون وقته كه مي بينم بهمني ها خيلي ساده اند، خيلي خوب اند، خيلي خاك تو سرند، خيلي دشمن دوست نما دارند، خيلي فكرهاي بي خود راجع به همه مي كنند چون فكر مي كنن همه خوب و خوش قلب و يك دست اند.

كاش مي شد رفت دكتر و دكتر يه نسخه داد كه" مرض بهمني بودن" آدم خوب بشه! يا مثل لباس عوضش كرد و گذاشت ته ته كمد زير زير همه لباسها، كاش مي شد يه روز صبح كه از خواب بيدار بشم ببينم بهمني نيستم مثلا مردادي ام. خشن و قاطع ، يا ارديبهشتي بي خيال و هميشه موفق ! چه مي دونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:18  توسط سيما   | 

از روي لاك ناخن هاي روي پاهام مي فهمم كه چند روزه  رفتي! باور كن دختر ديوونه! آخرين شبي كه با هم بوديم و همه لاكهات رو بخشيدي به برادر زاده فسقليت و اونم همه شون رو قطار كرد جلوم كه براش لاك بزنم.منم هر كدوم از ناخن هاي پام رو يه رنگي زدم.شست پاي چپم بادمجوني خوشگل، بعديش نقره اي ، بعديش آبي ، سبز، صورتي ! برادرزاده شيطونت اين همه ديوونه بازي نديده بود يه جا! كلي ذوق كرد و ما تا آخر شب كلي رنگي رنگي شديم!

حالا كه به ناخن پاهام نگاه مي كنم، مي بينم نصف بيشتر لاكشون رفته."اينقدر" شده رفتنت. نصف يه ناخنم كه رشد كرده .نمي دونم چند روزه. همه لاك ها با رنگهاي قشنگ و شادشون دارند مي رسن به آخر ناخن هام. يعني كه خيلي وقته نيستي! يعني كه "اينقدر" با هم حرف نزديم.يعني كه "اينقدر" حالم خوب نبوده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:12  توسط سيما   | 

مي دوني چه جوري ام اصلا؟ خيال پردازي نمي كنم، آرزو نمي بافم، ذوق نمي كنم به اتفاقهاي خوبي كه ممكنه واسم بيفته.يادم رفته اين طوري هم مي شه بود، اين طوري بودم يه روزي.كاش مي دونستم اون سيماي خندون شاد ديوونه كجا غيبش زد؟توي كدوم خيابون جاش گذاشتم، توي كدوم كوچه بن بست، توي كدوم تاكسي، در كدوم مغازه؟

دختر آرزو كن! آرزو كن ! آرزو كن.آرززززززززززو.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:52  توسط سيما   | 
حوصله ندارم.حوصله ندارم.خوب نیستم.خوب نیستم خوب نیستم.............
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:28  توسط سيما   | 

اول مهرها هميشه يه بويي مي داد.بوي كتاب تازه و حس هايي كه اسم نداشتند هيچ وقت. صبح اول مهر كه قرار بود مدرسه برويم ، يه مشت قاصدك سفيد سفيد ديوونه همراه ما كوچه به كوچه مي اومدند تا دم در مدرسه، بعد ما داخل حياط مدرسه مي شديم.مدرسه رفتن بزرگترين مشغله فكري و مهمترين كاري بود كه  مي كرديم. هميشه هم اهنگ همشاگردي سلام يا از راديو تاكسي ها شنيده مي شد يا بلند گوي مدرسه ها و ما سر تا پا شوق ، كلمه درسته همينه، سر تا پا، با مقنعه سفيد تميز و يه مشت لوازم تحرير نو مي رفتيم پشت ميز نيمكت هايي مي نشستيم كه تمام روزهاي خوب و بدمون رو توي خودش قرار بود جا بده. و معلم هايي كه الان يه مشت خاطره اند.خوب يا بد به خودشون مربوطه. معلم كلاس چهارم رو دوست دارم و پنجمم رو. با بقيه ارتباط برقرار نكردم هر چند يكي از شاگرد زرنگ هاي كلاس بودم. معلم كلاس چهارم رو به اين خاطر دوست دارم كه يك روز بهاري وقتي بارون شديدي گرفت، درس دادنش را قطع كرد و پنجره هاي برزگ كلاس رو باز كرد و وايستاد كنار پنجره و دستهاش رو زد زير چونه اش و به بارون نگاه كرد و هيچ حرفي نزد. روبروي پنچره كلاسمون يه درخت انگور بود كه چند تا از شاخه هاش رو سر داده بود توي حياط مدرسه ما و خانممون داشت به برگهاي سبز انگور نگاه مي كرد كه با بارون حسابي شسته شده بودند و داشتند تكان مي خوردند .ما سي تا دختر بچه  ده ساله هم همين كار رو كرديم و ته دلمان وحشت داشتيم از اين باراني كه يك بند مي آمد و خيال تمام شدن هم نداشت. از اين خاطره ها كم برام درست كردند معلمهايي كه من شاگردشون بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:56  توسط سيما   |