تبليغاتX
انگشتان جوهري
حالا می تونم یه نفس راحت بکشم.رسیدم به اون سر پایینیه.همون سر پایینیه که باد گره روسری ام رو شل می کنه و پروانه های یه دست سفید یهو از توی گلهای صورتی کنار جاده سر و کله شون پیدا می شه و اگه من سرم رو کج نگیرم به هم می خوریم.از اینجا که نگاه می کنم البته چند تا سر بالایی دیگه هست که پا زدن می خواد و عرق ریختن و وادادن و ندادند و هزار جور حس و حال عجیب و غریب که توی این مدت دست از سرم بر نداشتند و گاهی من دست از سرشون برنداشتم.امروز بعد از هزاااار روز ! (از زمستون ۸۴ )وقتی از خواب بیدار شدم خودم رو به خواب نزدم.لبخند زدم .می دونستم که می خوام با زندگیم چی کار کنم و چی کار نکن.سبک بودم. این شعر فروغ مثل همون "پروانه های یهویی" سر و کله اش پیدا شد: من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد.و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. اما با این تفاوت که تا یه چند وقتی خیال نداره غمگین باشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:24  توسط سيما   | 
    

از طبقه دهم یعنی آخر سینما آزادی ( که من اصلا با اسمش حال نمی کنم) دو تایی وایستادیم پایین رو نگاه کردن چهارراه شلوغ با ماشین های رنگ به رنگ و آدمهای عجول و بی خیالش و چراغ قرمزها و سقف در هم ریخته ومغازه ها با جنازه جعبه خالی ها و کولرهاش.نگاه کردن به تهران از ارتفاع مثل نگاه کردن به دریاست.همین طور آدم رو می بره توی خودش.همین طور که نگاهش می کنی ساکت می شی و فکر می کنی. به این فکر می کردم که این آدمها دارن به چی فکر می کنن.همشون هم حتمایکی رو دوست دارن که یا باهاش نیستند یا اگه هستند گند زدند به روابطشون.از اون بالا آدمها همه مثل هم اند.همه جا ساختمون و شیشه و پنجره و آدمهای کوتوله عروسکی ماشین های فسقلی و اون دور دورها یه سبز چرک قشنگی پای دامنه کوه یعنی یه عالمه درخت درخت درخت. فقط یه پرنده شاید یه کلاغ بالای این چیزها می پرید و مثل ما داشت از بالا نگاه می کرد.موسیقی تنهایی پخش می شد. یه گیتار آروم.یه ترانه قدیمی از داریوش.روی شیشه هایی که ما ازش داشتیم دنیا رو نگاه می کردیم کلی لکه بود.جای بارون و گرد و خاک و خاطره.

فیلم کنعان بهم خیلی چسبید.تیکه های نابی داشت هر چند کوچیک و کم.....

کلی خندیدم دوتایی با دوست جونم.انگار زعفرون خورده باشیم.فیلم خنده دار نبود ها.موقتا دیوونه شده بودیم.باز موقع خنده اشکهام درومد.آخرین بار کی اینقدر سرخوش و خوش و بی خیال بودم و قهقهه می زدم. یادم نیومد.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:33  توسط سيما   | 
خیر مقدم می گم به خودم.انشاا... که سفرم خوب بوده.

آره آره خوب بوده لپ آوردم!! از بس بخور و بخواب بود اونجا.

 دیروز با چه ذوق و شوقی نشستم پشت کامپیوترم تا وبلاگم رو آپ کنم اما هر چی زور زدم نشد که نشد کارت مشکل داشت یا خط تلفن یا هر چی نمی دونم نشد وصل بشم.حالا این دم ظهری توی یه کافی نت نشستم و با دستهای یخ زده دارم می نویسم.با عشق دیدن درختهای زرد طلایی یا زرد قناری برگشتم اما دریغ از یه برگ زرد.تازه اینجا این پسره مسئول کافی نت یه آهنگ از نامجو گذاشته که کلا حالم رو از این طرف به اون طرف کرده.یعنی دچار یاس فلسفی شدم باز.هر چی از صبح خوش و خرم بودم این آهنگ کاری می کنه که نباید بکنه.....

بیرون توی خیابون ماشین ها میان و می رن و آدم ها هم از توی پیاده رو رد می شن و سعی می کنم به پوچی روبط و آدم ها و دوست داشتن ها و شعر ها و همه چیز فکر نکنم.سعی می کنم یادم نباشه که "لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد" هیچ معنی نمی ده و دستهام همینطور یخ یخ به درخت زبان گنجشک اون طرف کافی نت نگاه می کنم و تق تق این صفحه کیبورد که تنهایی هام رو یادم میندازن....

اندوه این صدا و شعر ها و این دوتار  تا توی خونه دنبالم می خواد بیاد؟ آهای آقا هه آهنگ رو عوض کن.تو رو خدا حرف های امیدوار کننده بهم نزنید.حالم خوب خوب خوبه.فقط یه حسه یه حس کوتاه......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:10  توسط سيما   | 
کتاب زنده ام که روایت کنم رو مثل ماشین کتاب خوان دارم تند تند می خونم.از دستم نمی افته.برام خیلی جذابه چون یه سری درسهای داستان نویسی داره لابه لاش.یه روز همین طور که داشتم تند تند می خوندم رسیدم به این جمله که مارکز به نقل از ریلکه می گه:" اگر جنابعالی می توانید بدون نوشتن زندگی کنید بی خودی زحمت نوشتن به خودتان ندهید." به غیر از این جمله چیزی که خیلی تکونم داد و با عث شد مثل خل ها یه گوشه دراز بکشم و به یه نقطه زل بزنم این جمله از مارکز بود که توی یه برهه از زندگیش باهاش دست و پنجه نرم کرده بود عین خودم: "سالها مثل برق و باد می گذشتند و هنوز حتی به شکلی مبهم نمی دانستم در زندگی چه می خواهم بکنم . باید زمانی طولانی سپری می شد تا بفهمم آن حال درماندگی برایم سودمند و بارور بود زیرا هیچ چیز این عالم نیست که برای نویسنده مفید نباشد و به کارش نیاید."

کلی به این جمله فکر کردم و حالم جا اوومد.

اینجا هم بعضی شبها یه نم نم کوچولو بارون می زنه.که یه پتو سفری نازک می پیچم دور خودم و وایمیستم روی تراس.بارون تق تق می خوره روی فلزهای دور تا دور تراس و درخت های نخل و چراغ های توی شهرک و اتوبوسهای شرکت نفت از بالا یه جور دیگه ای می شن و من نگاه می کنم به اون دور دور ها به لامپ خونه ها و خیابونها و باد خنک که بغلم می کنه و دامن لباسم رو می پیچونه دور پاهام.من دلتنگ نورهای آن بلندی های دور دور را چراغهای روشن کوه عظیمیه کرج فرض می کنم و بارون سبک کمی خیسم می کنه و هیچ بنی بشری زیر بارون نیست.بعد هوس دوچرچه سواری می کنم.لباس می پوشم و توی تاریکی نازک اول شب می پرم توی کوچه و دوچرخه سوار می شم. همین طور که بارون ریز ریز می خوره توی صورتم سر بالایی را به زور بالا می رم و توی سر پایینی ها می ذارم باد گره روسری ام رو شل کنه و تمرین می کنم آروم باشم. فکرهای بد مثل این پروانه های خوشگل یهو می پرن و توی یه خط نامنظم غیب می شن.به این فکر می کنم که کی اولین بار کشف کرد بعد از هر سربالایی یه سر پایینی هست که همه سختی ها بعدش فراموش می شه.نمی دونم کی این رو کشف کرد وقتی دارم زیر نم نم خجالتی بارون اینجا رکاب می زنم و بوی گلهای جورواجور رو می شنوم و دلم واسه بارونهای مجنون تهران تنگ می شه و چتر به دست گرفتن ها و نگرفتن ها و غر غر بابام که  می گه مثل بچه ها هنوز یکی باید مواظبت باشه که یادت بندازه چترت رو حتما ببری و من همیشه چترم رو یه سوراخ سنبه ام قایم می کنم واسه پاییز سال بعد که خیس خیس خیس بشم  با کتونی های گلی و روسری خیسی که چسبیده به موهام مسیر خونه تا مرکز شهر رو هی پیاده برم و بیام .راستی اینجا توی جم درختها زرد نیستند.یه مشت نخل خوشگل داره و از سر دیوار هر خونه ای گلهای سرخابی کاغذی بیرون زده اند و هزار جور گل خوشبوی دیگه که اینجا فراوونه و توی شب و موقع دوچرخه سواری به آدم یاداوری می کنن که هی خره! تو خیلی خوشبختی. پس راضی و آروم باش......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:54  توسط سيما   | 
اين مدت اينها رو خوندم. زن آينده از كريستيان بوبن، مثل آب براي شكلات از لورا اسكوئيل، آيا تو آن گمشده ام هستي از باربارا آنجليس و زنده ام تا روايت كنم از ماركز و فرار آليس مونرو رو دارم مي خونم. زياد به اينترنت دسترسي ندارم.بدبختم محتاطم! نه كه اينترنت نباشه چرا هست اما سرعت انقدر در حد نوره كه آدم چيز خور مي شه كانكت بشه.هنوز آف هام رو نديدم و يه عالمه چيز هست كه بنويسم اما نمي دونم چرا يه خودكار آبي گرفتم دستم با يه ورق آ چهار ! ( حوصله نكردم انگليسيش كنم) و هي زور مي زنم داستان بنويسم و فقط يه خط شده! هواي اينجا باحاله باحاله.مثل بهشته.اگه شما اون وري ها بخاري روشن كرديد من با يه تاپ نخي زير كولر گازي نشستم و اينها رو مي نويسم توي جم.حالم هم خوبه خدا رو شكر.هم خوب هم بد گاهي....چرا اينها رو مي نويسم؟شد مثه نامه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:23  توسط سيما   |