از طبقه دهم یعنی آخر سینما آزادی ( که من اصلا با اسمش حال نمی کنم) دو تایی وایستادیم پایین رو نگاه کردن چهارراه شلوغ با ماشین های رنگ به رنگ و آدمهای عجول و بی خیالش و چراغ قرمزها و سقف در هم ریخته ومغازه ها با جنازه جعبه خالی ها و کولرهاش.نگاه کردن به تهران از ارتفاع مثل نگاه کردن به دریاست.همین طور آدم رو می بره توی خودش.همین طور که نگاهش می کنی ساکت می شی و فکر می کنی. به این فکر می کردم که این آدمها دارن به چی فکر می کنن.همشون هم حتمایکی رو دوست دارن که یا باهاش نیستند یا اگه هستند گند زدند به روابطشون.از اون بالا آدمها همه مثل هم اند.همه جا ساختمون و شیشه و پنجره و آدمهای کوتوله عروسکی ماشین های فسقلی و اون دور دورها یه سبز چرک قشنگی پای دامنه کوه یعنی یه عالمه درخت درخت درخت. فقط یه پرنده شاید یه کلاغ بالای این چیزها می پرید و مثل ما داشت از بالا نگاه می کرد.موسیقی تنهایی پخش می شد. یه گیتار آروم.یه ترانه قدیمی از داریوش.روی شیشه هایی که ما ازش داشتیم دنیا رو نگاه می کردیم کلی لکه بود.جای بارون و گرد و خاک و خاطره.
فیلم کنعان بهم خیلی چسبید.تیکه های نابی داشت هر چند کوچیک و کم.....
کلی خندیدم دوتایی با دوست جونم.انگار زعفرون خورده باشیم.فیلم خنده دار نبود ها.موقتا دیوونه شده بودیم.باز موقع خنده اشکهام درومد.آخرین بار کی اینقدر سرخوش و خوش و بی خیال بودم و قهقهه می زدم. یادم نیومد....
آره آره خوب بوده لپ آوردم!! از بس بخور و بخواب بود اونجا.
دیروز با چه ذوق و شوقی نشستم پشت کامپیوترم تا وبلاگم رو آپ کنم اما هر چی زور زدم نشد که نشد کارت مشکل داشت یا خط تلفن یا هر چی نمی دونم نشد وصل بشم.حالا این دم ظهری توی یه کافی نت نشستم و با دستهای یخ زده دارم می نویسم.با عشق دیدن درختهای زرد طلایی یا زرد قناری برگشتم اما دریغ از یه برگ زرد.تازه اینجا این پسره مسئول کافی نت یه آهنگ از نامجو گذاشته که کلا حالم رو از این طرف به اون طرف کرده.یعنی دچار یاس فلسفی شدم باز.هر چی از صبح خوش و خرم بودم این آهنگ کاری می کنه که نباید بکنه.....
بیرون توی خیابون ماشین ها میان و می رن و آدم ها هم از توی پیاده رو رد می شن و سعی می کنم به پوچی روبط و آدم ها و دوست داشتن ها و شعر ها و همه چیز فکر نکنم.سعی می کنم یادم نباشه که "لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد" هیچ معنی نمی ده و دستهام همینطور یخ یخ به درخت زبان گنجشک اون طرف کافی نت نگاه می کنم و تق تق این صفحه کیبورد که تنهایی هام رو یادم میندازن....
اندوه این صدا و شعر ها و این دوتار تا توی خونه دنبالم می خواد بیاد؟ آهای آقا هه آهنگ رو عوض کن.تو رو خدا حرف های امیدوار کننده بهم نزنید.حالم خوب خوب خوبه.فقط یه حسه یه حس کوتاه......
کلی به این جمله فکر کردم و حالم جا اوومد.
اینجا هم بعضی شبها یه نم نم کوچولو بارون می زنه.که یه پتو سفری نازک می پیچم دور خودم و وایمیستم روی تراس.بارون تق تق می خوره روی فلزهای دور تا دور تراس و درخت های نخل و چراغ های توی شهرک و اتوبوسهای شرکت نفت از بالا یه جور دیگه ای می شن و من نگاه می کنم به اون دور دور ها به لامپ خونه ها و خیابونها و باد خنک که بغلم می کنه و دامن لباسم رو می پیچونه دور پاهام.من دلتنگ نورهای آن بلندی های دور دور را چراغهای روشن کوه عظیمیه کرج فرض می کنم و بارون سبک کمی خیسم می کنه و هیچ بنی بشری زیر بارون نیست.بعد هوس دوچرچه سواری می کنم.لباس می پوشم و توی تاریکی نازک اول شب می پرم توی کوچه و دوچرخه سوار می شم. همین طور که بارون ریز ریز می خوره توی صورتم سر بالایی را به زور بالا می رم و توی سر پایینی ها می ذارم باد گره روسری ام رو شل کنه و تمرین می کنم آروم باشم. فکرهای بد مثل این پروانه های خوشگل یهو می پرن و توی یه خط نامنظم غیب می شن.به این فکر می کنم که کی اولین بار کشف کرد بعد از هر سربالایی یه سر پایینی هست که همه سختی ها بعدش فراموش می شه.نمی دونم کی این رو کشف کرد وقتی دارم زیر نم نم خجالتی بارون اینجا رکاب می زنم و بوی گلهای جورواجور رو می شنوم و دلم واسه بارونهای مجنون تهران تنگ می شه و چتر به دست گرفتن ها و نگرفتن ها و غر غر بابام که می گه مثل بچه ها هنوز یکی باید مواظبت باشه که یادت بندازه چترت رو حتما ببری و من همیشه چترم رو یه سوراخ سنبه ام قایم می کنم واسه پاییز سال بعد که خیس خیس خیس بشم با کتونی های گلی و روسری خیسی که چسبیده به موهام مسیر خونه تا مرکز شهر رو هی پیاده برم و بیام .راستی اینجا توی جم درختها زرد نیستند.یه مشت نخل خوشگل داره و از سر دیوار هر خونه ای گلهای سرخابی کاغذی بیرون زده اند و هزار جور گل خوشبوی دیگه که اینجا فراوونه و توی شب و موقع دوچرخه سواری به آدم یاداوری می کنن که هی خره! تو خیلی خوشبختی. پس راضی و آروم باش......