تبليغاتX
انگشتان جوهري

                    

شب يلدا واسه من يعني آخر امير آباد، خوابگاه فاطميه ، ساختمان 3، اتاق 305.

امشب هم باز شب يلداست. دلم مي خواست سر راه از دانشكده يه عالمه پفك نمكي و نيم كيلو شايد هم يه كيلو انار مي خريدم و مي بردم اتاق.بچه ها دوباره دوربين هاشون رو فيلم انداختند لباس خوشگل هاشون رو پوشيدند و حسابي به خودشون رسيدند كه توي عكس يه كم خوشگل به نظر بيان!! ضمنا اتاق رو جارو زدند، مرتب كردند، فقط آماده ايم كه ساعت ده بشه.احتمالا از اتاقهاي ديگه مهمون هم داريم.توي استكان هاي لب پريده هزار مدل چايي مي خوريم و مي گيم و مي خنديدم.حتما هم با يه آهنگ شاد احتمال زياد كامران هومن، مي رقصيم.اداي رقصيدن مردها رو در مياريم، كردي مي رقصيم، تانگو مي رقصيم. دقت مي كنيم آهنگي انتخاب كنيم كه براي هيچكسي خاطره اي غم انگيز و عشقي مشقي نداشته باشه! و اگه وضع پوليمون خوب باشه پول مي ذاريم رو هم هندونه مي خريم. شتري مي بريم و تمام هيكلمون چسپ و چيلي مي شه. شب يلدا بدون هندونه نمي شه.هر چند كلا از هندونه بدم مياد اما دور هم صفا مي ده.

سعي مي كنيم  يادمون بمونه فال حافظ  بگيريم! احتمالا صفورا با اون اعتماد به نفس خركيش! و صدا قشنگش فالهامون رو مي خونه.

امسال شب يلدا خونه ام.پيش بابا مامانم.مهمون هم داريم.خوبه امااز همه دوستام دورم. توي تهران، بابل، سمنان،اراك،يزد،شيراز،مشهد پخش و پلان.

مي گن آدمها وقتي مدتي يه جا زندگي مي كنن و بعد از اونجا مي رن، تكه هايي از وجودشون شايد هم روحشون همون جا ، جا مي مونه به زندگي خودش ادامه مي ده.مثل تكه هايي از روح ما كه امشب توي خوابگاه طرف هاي ساعت نه و نيم و ده، توي اتاق يكي از بچه ها جمع مي شه.حالا امشب ما هم اونجاييم.............

عکس از

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:43  توسط سيما   | 

                 

پاييز يه خوبي قشنگ داره. درخت ها رو اول زرد مي كنه بعد طلايي، بعد شرابي و يه عالمه رنگ ديگه . بعد لختشون مي كنه. حالاست كه اسكلت واقعي اش به چشم مياد ريزترين شاخه ها و برگهايي كه هنوز چسبيدن به شاخه.شكل خميدگي  تنه شون، بلندي شاخه هاشون، سكوتشون، خوابشون. بعد نزديك بلند ترين شاخه، جايي كه بشه طلوع خورشيد رو نگاه كرد و غروبش رو ديد يه لونه پرنده مي بيني كه توي تابستون پيدا نيست، معلوم نيست، به چشم نمي آد. پاييز اين خوبي رو داره.حالا درخت هاي توي خيابونها، توي كوچه ها، توي پياده رو ها، توي پاركها پر مي شه از لونه پرنده ها. حالا مي توني ببينيشون و دلت می خواد كه يه روز دم غروب اونجا كنار لونه بشيني و اگه دلت خيلي گرفته بود 43 بار مثل شازده كوچولو غروب خورشيد رو نگاه كني . اون روز بايد دلت خيلي گرفته باشه.بعد پاهات رو از روي شاخه تكون تكون بدي.پرنده ها هي بيان و برن و آدمها هم از زير پاهات از روي جاده آسفالتي كه واسه خودشون و ماشيناشون درست كردن رد بشن و تو همين جوري خورشيد رو نگاه كني كه داره مي ره و رنگ سرخ و كبود و نيلي آسمون حالت رو جا بياره يا خون به دلت كنه يا دلت رو تنگ تر كنه.................. 

عکس از...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:35  توسط سيما   | 

              

ديروز غروب كه از بيرون اومدم خونه خسته بودم.هيچ كاري هم نكرده بودم.فقط توي فرهنگسرا يه جا نشسته بودم و با چند تا از بچه ها حرف زده بودم و شعر و داستان نقد كرده بوديم . تا اين قرص ها اثر كنه دوباره، نمي دونم چقدر طول مي كشه تا دوباره احساس خستگي و خواب آلودگي نكنم.

 انقدر بي حوصله بودم كه حتي فيلم سينما اقتباس رو نگاه نكردم.(در مورد داستانهاي آلن پو بود. مريم!).بعد جلوي بخاري دراز كشيدم و با دقت تلويزيون نگاه كردم. اما چيزي نمي ديدم.چشمهام مي سوخت. دوباره كاغذ و خودكار به دست بايد  بلايي سر دختر و پسر داستان جديدم مي آوردم.شايد مامان فكر كرد مشكلي برام پيش اومده.چون چند ساعت اصلا حرف نزدم و بعد رفتم كه بخوابم.مامان گفت از الان؟! بعد هر دو كله هامون رو هم زمان چرخونديم طرف ساعت:9 و نيم. بعد با نگراني نگاهم كرد. كه يعني چته؟ گفتم خسته ام شايد. سرم هم درد مي كنه. اما تا  ساعت12 كه قرص بخورم بيدار بودم. هي موهاي چسبيده به گلهاي پتو را بر مي داشتم و دوباره سر جايشان مي گذاشتم. چند تا چيز كوتاه نوشتم تا حس خوبي نسبت به خودم پيدا كنم كه پيدا نكردم.عاقبت چراغها خاموش شد.هي از شانه راست به شانه چپ.از شانه چپ به شانه راست.هي پا جمع كردن توي شكم، هي پا صاف كردن، هي طاق باز خوابيدن، هي روي شكم خوابيدن.هي دست دراز كردن و از روي موبايلم ساعت را نگاه كردن.12 و 5 دقيقه . 12 و 10 دقيقه.12 و كوفت.كسي جمجمه ام را فشار مي داد. بايد بلند مي شدم و پشت پنجره مي رفتم.رفتم.باغ جلوي خانه يه دست سياه.درختهاي لختش پيدا نبودند.دور دورها تا  آخر باغ درختهاي سپيدار يا همان تبريزي بلند و خدنگ بودند.از پشتشان چراغهاي روشن خانه ها و كوچه هاي شهرك پاييني پيدا بود. توي آسمون هفت هشت تا ستاره.خوب نگاهشان كردم.از پشت نفسم كه به شيشه سرد خورده بود و كدر شده بود.همان ستاره هاي دوران بچگي بود.همان ستاره هايي كه شب هاي تابستان از گوشه آسمون بالاي سرمان يك دفعه پيدا مي شدند.من و خواهرم دم غروب رخت خواب ها را پهن مي كرديم تا براي موقع خواب خنك شوند.بعد تق تق عصاي فلزي مادربزرگم كه از پله ها بالا مي آمد.بعد مزه ترش ترش قوره هاي درخت همسايه كه از روي پشت بامشان مي شد چيد و ما مي چيديم و نشُسته مي خورديم و مي خنديديم. بعد همين ستاره هايي كه الان بالاي سرم هستند ، بودند با همين شكل منظم كه دنبال سر هم ايستاده اند. ستاره ها همان ستاره ها هستند  بدون ذره اي جابه جايي و فرق و من كه حالا بيست و پنج ساله هستم با اين همه تفاوت.روز به روز. سال به سال.مي ترسم.

به باغ نگاه مي كنم.هيچ بادي نيست.زمان ايستاده.زمان همين جا توي اين باغ بي برگ قشنگ توقف كرده.مثل يه عكس.با چراغهاي روشن اون دورها و چراغهاي روشن همسايه هاي اين نزديك. و مني كه سرم درد مي كنه از بس فكر كردم و فكر كردم و به جايي نرسيدم.خوشحالم كه انقدر تنهام.چون نمي تونم با كسي حرف بزنم.‌....

عکس از....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:22  توسط سيما   | 

پيدايم كن از اثر انگشت روي فنجان ها

توي كافه ها

از ايستادن پشت ويترين ها

چسبيدن به عروسك ها

به درخت گيلاسي كه به نامم بود

نيمكتي زرد   رزي سفيد    روزي برفي

پيدايم كن از لرزيدن زير ترس     توي گريه   

 وسط رقصي بندري    استكان كمر باريك         شبي تاريك

حافظه ام كجاست؟

خانه ام كجاست؟

خنده ام كجاست؟

پيدايم كن از پاورچين زير پنجره

پنج شنبه     مترو     ايستگاه آخر

آخر اسمم چه بود؟

اسمم چه بود؟

پوستم چه رنگي بود؟

پيدايم كن از ردپاي كلمات

جلوي سينما    توي پارك    انتهاي خيابان دراز

خياباني دراز

ديروزي دراز

روزي دراز

رازم چه بود؟

سايه ام كجاست؟

تهران   ميدان ولي عصر   جنب بانك ملي ايران

قسمت اشياء گمشده

پيدايم كن

از ميان سايه هاي بي نشان اشياء گمشده.

 

 

روجا چمنكار

از كتاب با خودم حرف مي زنم.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:4  توسط سيما   | 

          

مامان كه نيست يعني كلي از وقت آزادم مي ره واسه آشپزي، جارو كشيدن، گردگيري، جمع و جور كردن خونه،توالت شستن، به گداي دم در پول دادن، جواب همسايه ها رو از پشت آيفون دادن،تلفن جواب دادن، لباسهاي خشك رو از تو تراس برداشتن،گشتن راهي واسه سر به نيست كردن مورچه هاي طلايي كه نمي دونم چطور توي طبقه سوم سر و كله شان پيدا شده،ظرف شستن و باز ظرف شستن و باز هم ظرف شستن،عوض كردن آب لاك پشت بيچاره، پاك كردن لكه هاي آب از روي آينه دستشويي، ياد آوري به بابا كه فلان چيز و فلان چيز رو نداريم، و باز آشپزي كه چقدر وقت مي گيرد با وجود اينكه كار جالبيه!

 اما كارهاي مخصوص به خودم: كتاب خوندن ( يه رمان، يه رايانه كار درجه 2 و يه آموزش فتوشاپ)،خيال بافي براي پيدا كردن سوژه داستانهام ( كه شامل دو دسته مي شه 1- بزرگسال 2- كودك)، زبان خوندن، اس ام اس به دوستام، تلفن به دوستام، خواب بعد از ظهر، رفتن توي اينترنت كه رفتنش با خودمه بيرون آمدنش وقتيه كه كل فاميل  هر كدوم چند سري به موبايلم  miss مي ندازن! يا برق بره يا كارتم تموم بشه .به هر حال دست خودم نيست.

حالا كه مامان نيست پاراگراف اول رو بايد مو به مو انجام بدم.البته بابام معمولا آشپزي مي كنه چون دستش درد گرفته از بس غذاهام بي و مجبوره نمك بپاشه روي غذاش!

پارگراف دوم رو چند روزيه كه خيلي هاشون رو نمي رسم انجام بدم.كتاب خودن كه ذهن آزاد مي خواد و با غذايي كه روي گاز در حال جز و ولزه بي خيالش مي شم.ياد دوستام مي افتم وقتي دارم يه سينك پر از ظرف چرب و چيلي مي شورم، اينترنت كم مي رم چون يا بايد ظرف بشورم يا ظرف كثيف كنم واسه آشپزي.اما يكي از اين كارهاي مخصوصم رو كه نمي تونم فراموش مي كنم ، خيال بافي واسه داستان نوشتنه .موقع جارو كشيدن زير مبل ها، دولا مي شم و آدمه كوچولوهايي رو كه به اندازه دو تا بند انگشت اند نگاه مي كنم،

لاك پشت توي آب دماغش رو مي چسپونه به تنگ آبش و داد مي زنه كه :" سيماآ آ آ آ  نمك و زرد چوبه يادت نره!"، مورچه ها ي طلايي اون پشت واسه خودشون بي سر و صدا يه كارهايي مي كنن.سطل آشغال آشپز خونه رو كه هل مي دم اون طرف تر مي بينم چند وجبي ديوار رو سوراخ كردن و ركورد بلندترين نقاشي عمودي رو شكستن، از توي پاركينگ تا پشت سوراخ سطل آشغال طبقه سوم! موقع ظرف شستن هم  نگاه مي كنم مي بينم كلي شبح چرب و چسبناك چشبيدن پشت قابلمه ها و با زور ردشون مي كنم از توي سوراخ برن و گم و گور بشن.بيشترين خيال پردازي مال موقع غذا درست كردنه كه مردم سرزمين پيازها دخترشون رو نمي دن به پسر سرزمين گوشت چرخ كرده ها و جنگ مي شه و از سر و كول هم بالا مي رن و توي برف سفيد نمك و برف نارنجي زردچوبه هي مي جنگن و هيچكدوم برنده نمي شن چون ظهر من و بابام مي خوريمشون و باز فردا جنگ شروع مي شه!  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:15  توسط سيما   | 

                 

به كامپيوترم حسوديم مي شه. به دكمه delete روي صفحه اش.به كيليك راست و دستورdelete به تمام كلمه هاي delete كه توي كامپيوتر هست، بالاي صفحه، گوشه صفحه.... به delete  delete delete . به سكوتي كه وقتي آشغالهاي توش رو پاك مي كنم، به انگار از اول نبودن فايل ها و عكس ها و هر چيز اضافه اي كه سر از سطل آشغال در آوردند. اما تو نه اضافي بودي نه آشغال. چرا سر از سطل آشغالم در آوردي؟! كه نه پاك مي شي نه غيب مي شي نه delete  مي شي؟ مي خوام يه كامپيوتر باشم...........

عکس از....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:25  توسط سيما   | 
                    

 

به اين همه پنجه نيازي نبود

درخت چنار من!

به اين همه پنجه نيازي نبود

اگر چيزي در هوا بود.

محمدشمش لنگرودي/باغبان جهنم/انتشارت آهنگ ديگر/چاپ سوم ۸۷

عكس از....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:52  توسط سيما   | 

ديشب با صداي بارون يه كتاب مي خوندم.كتاب شعر خانم " روجا چمنکار" به اسم با خودم حرف مي زنم، انتشارات ثالث.شعرهاي قشنگي مي گه.پر از تخيلات شاعرانه و البته دردسترس و اين شعرهاشو قشنگ مي كنه.

مي خواستم پرنده باشي

پر بكشي و

هرگز برنگردي

 

حالا

سالهاست در من لانه كرده اي

شاخه هايم را شكسته اي

هر شب خواب هايم را ريخت و پاش مي كني و

هر روز

نك مي زني به زندگي ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:37  توسط سيما   | 
    

 

احساس دوست داشته نشدن دارم یا دوست نداشته شدن...........

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:46  توسط سيما   | 
اختراع دورغ مثل اختراع برق مهمه.همون طور که بدون برق نمی شه زندگی کرد بدون دروغ هم نمی شه.دروغ که می گم آرامش اون آدمی رو دارم که شب ها موقع خواب یه هفت تیر پر می ذاره زیر بالشش و راحت چشاشو روی هم می ذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:14  توسط سيما   | 

             

اگه آدمها هم مثل گربه هاي توي پاركينك ما بودند خيلي خوب مي شد.مامان گربهه وقتي بچه هاشو به دنيا اورد و يه دو سه هفته اي مواظبشون بود تا كمي جون بگيرن ولشون كرد و رفت پي زندگي خودش.بچه گربه ها هم كه تا در حياط باز مي مونه زود مي دوئند توي پاركينك و لا به لاي ماشين ها زندگي مي كنن. انگار نه انگار ماماني داشتند! به خودمون فكر كردم.به اينكه ما آدمها تا لحظه مرگمون بچه هامون رو عاشقانه دوست داريم و همين طور پدر و مادرهامون رو. اينقدر دوستشون داريم كه گاهي حرف روي حرفشون نزنيم و سعي كنيم دلشون رو نشكونيم. اونا هم عين بچه ها با ما رفتار كنند ونگران باشن كه امروز كه بيرون از خونه اي ناهار چي مي خوري؟ دير نياي كه دلشون شور نزنه.از يه سري شايد خيلي آرزوهات چشم بپوشي چون گفتنش اونها رو نگران مي كنه چه برسه بخواي عمل كني و روي حرفشون حرف بزني. چند شب پيش همين طوري خوش خوش با والدينم ! ( چه كلمه قلنبه بي احساسي!)  حرف مي زدم ، بعد بابام از اونجا كه خيلي خوبه و مهربون و عزيز، يه چيزهايي بهم گفت كه من دوباره سيمهام چسبيدن به هم. بعد نگاه كردم ديديم ما آدمها، بچه ها و پدر مادرها، گاهي انقدر همديگر رو دوست داريم كه اين دوست داشتنه تبديل مي شه به سلطه.سلطه عاشقانه! يه سلطه خوب. اسم اين محبته عوض مي شه سلطه.اما سلطه اي كه انقدر بار معنايي منفي نداره.

دلم بي خيالي و راحتي گربه هاي پاركينگمون رو خواست كه زندگيشون رو مي كنن و دل بابا مامانهاشون رو هم نمي شكونن!

ببين آرزوهاي پدر مادرهامون خيلي فاصله داره با آرزوهاي خودمون.با روشي كه مي خوايم زندگي كنيم، فكر كنيم، هر چي هم كه اونا بهترين آدمهاي روي زمين باشند و تمام سعيشون اين باشه كه تو رو هميشه خندون ببينن.

نه عزيزم.نمي شه يه جاي كار مي لنگه به خدا. حالا اگه گربه بوديم بهتر نبود؟! الان كلي برنامه هايي رو كه تو مخمون داشتيم عملي كرده بوديم!

 

ديوونه شدم ، بچه شدم !مي دونم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:39  توسط سيما   | 
از بختیاری ماست

شاید

که آنچه می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

مارگوت بیگل.

    

به اين شعر فكر مي كردم امروز موقع پياده روي روي برگهاي زرد و طلايي.به اين شعر فكر مي كردم همراه صداي شاملو فقط.صداي اون فقط.....

deviantart.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:45  توسط سيما   | 
ادعای نویسندگیت هم بیاد و روزها همین طوری بره و بیاد و تو چیز درست و حسابی ننویسی.یه وبلاگ ناقابل رو هم وقت نکنی آپ کنی.مهمون داشته باشی و یه لحظه نمی تونی بری توی هپروت حتی موقعی که داری تند تند برگهای سبز خوشرنگ کاهو رو خرد می کنی و یا چای دم می کنی چون تو میزبانی و باید تمام سعیتو بکنی که به مهمونت خوش بگذره.فقط جلوی آینه دستشویی وقتی که زل زدی به خودت و داری جوشهات رو می شمری و آروم آروم مسواک رو می گردونی توی دهنت و روی دندونات را خوب و با دقت تمیز می کنی می تونی چند دقیقه ای خودت باشی.لبخند نزنی یا نه شروع کنی به الکی خندیدن یاد یه چیزهایی بیفتی که جلوی بقیه نباید به زبون بیاری و بعد مثل خل ها با دهانی پر از کف سفید و آبی لبخند خمیری بزنی و خود خود خودت باشی حتی وقتی ناقافل یه تیکه از خمیر دندون بیفته روی لباست.بعد به این فکر کنی که چی باید بنویسی و به این نتیجه برسی چرا وقتی ناراحتی پر از اندوه و سرگردونی و دلتنگی هستی می تونی خوب و راحت و ساده بنویسی اما وقتی سرحالی مثل الان مثل این چند روزه سوژه ها گم شدند.شاید تو عادت نداری شاد بنویسی.خوب بنویسی وقتی که خودت خوبی.آهای دختر دهن کفی لب کفیه توی آینه!......
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:52  توسط سيما   | 
چهار ساله که دارمت.وبلاگم چهار ساله شد امروز!

مثل یه عضو از خانواده ام.مثله یه عضو از خانواده ام.مثل.....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 8:38  توسط سيما   |