گویند که بطی در آب روشنایی ستاره می دید, پنداشت که ماهی است, قصدی می کرد تا بگیرد و هیچ نمی یافت.چون بارها بیامورد و حاصلی ندید فرو گذاشت.دیگر روز هرگاه که ماهی بدیدی گمان بردی روشنایی است قصدی نپیوستی. و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.
کلیله و دمنه/باب شیر و گاو/تصحیح مجتبی مینوی/انتشارات محور
دلم گرفته بهونه اش رو می ذارم پای همسایه روبه روییمان که خونه نفلی و ویلایی اش رو داره می کوبیده و به جاش یه آپارتمان سرد و بی احساس سه طبقه می خواد بسازه و داره باغ قشنگم رو ازم می گیره.کسی حواسش نیست. نه به باغ ,نه به دلتنگی من. چند ماه دیگه یه ساختمون بی ریخت, سبز می شه جلوی پنجره آشپزخونمون و من دیگه نمی تونم تا ته باغ رو ببینم.هفت هشت تا درخت سپیدار و دیوار گلی باغ و تمام درختهای باغ که نزدیکیهای بهار یه شب که پنجره رو باز می کردم بوی شکوفه هاش می ریخت توی خونه و روز بعد می دیدم درختها یکدفعه با هم شکوفه داده اند.انگار تا سه شمرده باشند و بعد یک عالمه شکوفه. دیگه نمی فهمم که کی درخت بید ته باغ سبز می شه. کی گلهای آفتابگردون وسط باغ شاد و سر حال می شن. کی کلاغها و پرستوها و کفترها که من حواسم نیست از بالای باغ می گذرند. دلم به خاطر اینهاست که می گیره. دیگه به جای اینکه پرده رو کنار بزنم و درختها رو نگاه کنم سبزی یا زردی یا خشکی پر از برفشون رو یا شکل ابرها رو و بعدش لیوان شیر توی دستم را مزه مزه کنم باید به پنجره های خاموش یا روشن ساختمان روبه رویی نگاهم بیفته و رنگ و طرح پرده های آویزان پشت پرده یا سایه آدمهای آن طرف پنجره و زندگی یکنواختشون یا رخت آویز یا طنابی که با بی سلیقگی محض روی تراس کشیده اند و لباسهای رنگی رویش که باد تکونش می ده..
کاش می شد به جایی برم که هیچ دیواری بلند تراز شانه های تو نباشه و هیچ کسی حق نداشته باشه دیوار خانه اش را آنقدر بلند کنه که دختر تنهای اون طرف پنجره با یه لیوان شیرتوی دستهاش تنهاتر از این چیزی که هست بشه...............
می نشینم روی نیمکت خالی دانشکده.کنار لیوان های کاغذی و یک پاکت سیگار مارلبرو. سیگارهای تو. نخ دراز چای کیسه ای ها از لبه لیوانها آویزان مانده است و مارک کاغذی شان در هم گره خرده با باد تکان می خورد.لبه لیوان ها به هم چسبیده و کج و کوله ایستاده اند بین فاصله های خالی نیمکت چوبی.تا ننشسته ام گربه طوسی سفیدی را که دقیقا جلوی پایم کنار درخت کاج لمیده نمی بینم.می نشینم.می بینمش.به چشمانم زل زده.به چشمانش زل می زنم.به خط عمود میان چشمهایش که یعنی مردمک.رنگ چشمهایش سبز کمرنگ یا عسلی خیلی روشن یا طوسی است.حالا چه فرق می کند این گربه احمق چشمهایش چه رنگی است.این هم مثل همه گربه های عالم طلبکارانه نگاه می کند.کیفم را می گذارم روی نیمکت بین خودم و لیوانهای خالی. دلم چای می خواهد.دو لیوان پر از آب جوش و یک چای کیسه ای که به نوبت بزنم توی آب جوش. چای کیسه ای را بالا پایین تکان بدهم توی آب جوش و آب جوش یک دفعه رنگ بگیرد.
گربه به حضور من عادت کرده.انگار اصلا نیستم.شاید هم واقعا نیستم.هوس می کنم پاکت سیگار را میان دستهایم بگیرم.تکه ای از وجود تو که جا مانده اینجا روی این نیمکت. به دور و بر نگاه می کنم که ببینم چند نفر حواسشان به من است.انگار تمام پسر ها و دخترهای دانشجوی توی حیاط دانشکده دارند مرا می پایند.زیر چشمی , مستقیم , یواشکی.انگار می خواهند بدانم با این پاکت سیگار چه کار می کنم. باد می زند و یکی از لیوان های کاغذی روی نیمکت را تکان می دهد.لیوان از جای خودش تکان می خورد.روی سطح صاف نیمکت دایره ای می کشد و به زمین می افتد.چای کیسه ای باد کرده خیس هم روی زمین می افتد.انگار از اول همان جا بوده. گربه سرش را از میان دستهایش بلند می کند و به لیوانی که باد تکانش می دهد نگاه می کند. .شاید خیال کرده موشی چیزی است.لیوان دور خودش آرام می چرخد و با باد شدیدی که می آید می دود روی چمن وسط حیاط و لابه لای شاخه های خشک درختچه رز وسط حیاط گیر می کند.این یکی لیوان همان طور محکم نشسته. انگار یکی با دقت آن را به نیمکت چسبانده.دستم را به طرف لیوان می برم که ببینم چسبیده یا نه.گربه با اخم نگاهم می کند.دستم را عقب می کشم. پاکت سیگار هم از جایش جم نخورده.با نوشته های رویش. اصلا به کسی چه, که یک دختر تنها یک پاکت سیگار گرفته میان دستهایش و با آن بازی می کند.
کمی آن طرف تر از من سه پسر نشسته اند و دارند آرام آرام حرف می زنند.نگاهشان می کنم جوری نشسته اند که موقع حرف زدن اگر بخواهند حرف بی اهمیتی را به هم بگویند که مجبور نباشند زل بزنند میان چشمهای همدیگر به اجبار باید مرا نگاه کنند. مرا نگاه می کنند اما معلوم است که نمی بینندم. پس عیب ندارد که این بسته سیگار مارلبرو را بردارم.نزدیکتر احساست می کنم اینطوری. هر کس کار خودش را می کند.دختری روی نیمکت آن طرفی نشسته و دارد با ناخنهای بلندش تند تند گربه را ناز می کند و گربه خر کیف شده و دمش را سیخ نگه داشته.دانشجوهای پسر و دختر در حال حرف زدن با هم می روند و می آیند.دوتایی , چندتایی.استادها هم مسیر بین سلف و سالن اصلی را می روند و می آیند.چند تکه ابر بی حالت مثل دود بی شکل سیگار که از دهانت بیرون می ریخت روی آسمان آبی دانشکده جا خوش کرده و لیوان کاغذی هم همانطور لابه لای درختچه رز گیر افتاده.پس در یک لحظه که انگار دکمه استپ را برای بقیه آدمها زده ام که نه می بینند نه می شنوند نه چیزی احساس می کنند پاکت سیگار را بر می دارم.این سیگارها را کی کشیده؟چه شکلی بوده ؟ هر روز صبح که می خواهد از خانه بیاید بیرون جلوی آیینه می ایستد و چه ادکلنی می زند به لباسهایش؟موهایش چه مدلی است؟ ریش می گذارد یا نه هر روز هفت تیغه می زند صورتش را؟ الان توی این هوای سرد پلیور چه رنگی پوشیده؟ وقتی روی این نیمکت نشسته بوده و تند تند سیگار آتش می زده و با رفقایش حرف می زده راجع به چی حرف می زده؟شاید هم با دوست دخترش خوش خوش نشسته بوده این جا و حرف زده و سیگار دود کرده و دودش را آرام آرام از دهانش بیرون داده و این لیوانها هم بقایای وجود آن دو تاست؟ شاید هم اینها را تو کشیده ای مثل قبل تر های خودمان که وقتی جلویم سیگار می کشیدی من ساکت محو شکل هایی می شدم که از دهانت بیرون می ریخت و مثل ارواح سرگردان توی حیاط دانشکده رها می شدند.
سردم شده.دستهایم را توی جیب پالتویم گلوله می کنم. شاید بهتر باشد بگویم این سیگارها را تو کشیده ای حتما. که می دانم هر روز چه ادکلنی می زنی و تنت چه بویی می دهد و موهای سیاه کمی بلندت را چطور شانه می زنی و ته ریشی که انقدر به صورتت می آمد. کاش می دانستم لباست چه رنگی است امروز. شاید همان پلیور طوسی یک دست تنت است که هر وقت میپوشیدی می گفتم خوش اخلاق می شوی !
در پاکت را باز می کنم.زیر کاغذ نقره ای داخل پاکت چند تا سیگار سالم باقی مانده .چرا متوجه نشدم پاکت خالی نیست؟ سیگارها را بو می کشم.بوی توتون بوی عجیبی دارد.اگر من سیگار می کشیدم قبل از اینکه تند تند سیگاری بیرون بیاورم و روشنش کنم و پک بزنم لای انگشتانم می گرفتم و بو می کشیدم.تا می توانستم بوی توتون را حس می کردم. کاری که تو همیشه می کردی.بوی خنک و ترش توتون را.اما من سیگار نمی کشم.
دختری نزدیکم می آید و جلویم می ایستد.یک لبخند هول هولکی می زند.به مقنعه سیاه و شال گردن راه راه قرمز سیاه سفیدش نگاه می کنم.لبخند می زند و به پاکت سیگار میان دستم نگاه می کند.
سلام ببخشید شما یه بسته سیگا مارلبرو ندیدید اینجا باشه؟
به چشمهای خوش حالت و سایه صورتی کم رنگ پشت چشمهایش نگاه می کنم و می مانم چه بگویم.به پاکت نگاه می کنم.
نگاهش بین سیگار میان دستهایم و چشمهایم راه می رود.به کفشهای سیاه نوک تیزش نگاه می کنم و سگک فلزی اش.صدایم به زحمت در می آید که " نه ندیدم"
دختر کمی من و من می کند و انگار با طعنه می گوید: " شما هم مارلبرو می کشید پس؟!"
لبخند می زنم و چیزی نمی گویم.
ببخشیدی می گوید می رود.پاکت را میان دستم تکان می دهم.سیگارهای سالم می خورد به دیواره پاکت.در پاکت را باز می کنم.سیگاری بیرون می آورم .بو می کشم.بو می کشم.بو می کشم.کاش از دختر فندکش را هم می گرفتم.
14 دی ماه 87
با سه تا از دوستام تصمیم گرفتیم یه بانک معروف رو توی تهرون بزنیم. همه چیز ردیفه. چهار لنگ جوراب پاریزین هامون رو کشیدیم روی صورتمون.قیافه هامون رو کسی نمی شناسه حتا خودمون. ترسناک و خنده دار شدیم. دو تا از دوستهام با اسلحه هاشون توی بانک دارند صندوق های پول رو خالی می کنن و یکی هم جلوی در وایستاده و داره همه جا رو دید می زنه و نگهبانی می ده. قراره به محض اینکه اون دو تا با کیسه های سنگین پول از در بانک دویدند طرف ماشین من ماشین رو روشن کنم و گازش رو بگیریم و در بریم. دست فرمون من از بقیه بهتره.دوستام دارند سراسیمه از در بانک می زنن بیرون نوک دراز جوراب پاریزین هاشون توی هوای تکون تکون می خوره. سوار ماشین شدن.دارن داد می زنن بجنب اومدن! من با آرامش و دقت دارم صکادرات رو انجام می دم!
پلیس نوک اسلحه اش رو گذاشته روی شقیقه من.
عشق عینکی از بلور آبی بر چشم ها می گذارد و لذت و سعادتی بی پایان می بخشد.
از کتاب داستان های کوتاه امریکای لاتین ترجمه عبدالله کوثری
چند روز پیش که حال هر دو مون خوب بود و من دنده ها رو قاطی نکرده بودم و دست چپ و راستم یادم بود هنوز لابه لای تعریف هاش گفت که وقتی شانزده سالش بوده ماشین باباش رو ور می داشته و می رفته مدرسه.حدود سی سال پیش. بعد پرسیدم کی یادتون داده با یه حالت حال به هم زنی گفت نامزدم! گقت اول باباش داشته یادش می داده اما بد اخلاق بوده و داد بیداد می کرده یاد نگرفته نامزد جان یادش داده.بعد یه خنده عاشقانه ای زد. این مال اوایل بود.اما الان که یه جاهایی اشتباه می کنم داد و بیداد راه میندازه و می زنه رو فرمون و یه چیزهایی می گه!
این چند روزه که هی دست گل به آب می دم پارک سی سانتم می شه شصت سانت اونم کج و کوله هی با خودم فکر می کنم که معلومه کیفیت یادگیری ما دو تا با هم فرق داره.یه نامزد عاشق مهربون با حوصله کجا یه پیرزن غرغروی عصبی و بد اخلاق کجا. لابد اون موقع ها که داشته رانندگی یاد می گرفته نامرد جان بهش می گفته : عسلم ! اینجا نیم کلاج نیش ترمز.بعد کمی جلوتر می گفته عشق اول و آخرم راهنمای چپ رو بزن! کمی جلوتر قربون چشات برم آینه هات رو بپا!بعد همین طوری می رفتند و می رفتند تا وقتی می خواسته پارک دوبل یادش بده قبلش کلی ماچش می کرده لابد که انرژی داشته باشه فرمون رو تند بچرخونه که نیفته تو جوب! بعد از شیشه باز ماشینشون هی قلبهای صورتی و قرمر می زده بیرون! اما من بیچاره کجا که با داد و هوار دارم رانندگی یاد می گیرم و وقتی می گه برو دنده دو کلی باید فکر کنم. بی حوصله می گه چند دفعه بگه آینه هات رو نگاه کنی؟ اینا که واسه عمه من اینجا نیستند.پس کی می خوای راهنما بزنی افسر پدرت رو در میاره.اصلا نویسنده ها و شاعرها نباید رانندگی کنن.آخه حواسشون هیچ وقت جمع نیست مثل من :(
می روم سمت در.از چشمی نگاه می کنم.همه چیز به هم ریخته کج و کوله شده.زن رو به رویی هاست.سرش یک طرف کشیده شده پایش یک طرف دیگر.چمدانش را که زمین می گذارد شکمش کش می آید.دستش نازک می شود و دکمه آسانسور را می زند.شوهرش در خانه شان را که به آن قلمبه ای است باز می کند که واقعا هنر است.بعد مثل نخ از در رد می شود.نزدیک زن که می رسد کمی پهن می شود......
در آسانسور مثل دهن ماهی باز می شود.جفتشان ساکت می شوند.زن که به آن باریکی بود آرام آرام می نشیند ولی آن پایین ها یکدفعه فلمبه می شود.....
این تیکه از کتاب " ها کردن " خیلی خوشم اومد. توصیف آدمها از چشمی در کار سختیه که پیمان هوشمند زاده انقدر راحت توصیف کرده که آدم خیال می کنه خیلی راحته.تیکه های قشنگ دیگه ای هم کتاب داشت....
از اونجا که مودمم خراب شده و هر روز وقت نمی کنم لچک! به سر کنم و برم کافی نت دیر به دیر می نویسم.حیف از اون لحظه هایی که دارم و دوست دارم راجع بهش بنویسم و نمی نویسم و یادم می ره. کاش آدم بمیره اما مودمش خراب نشه. بدبختی مودم من اینه که معلوم نیست چشه.نه سوخته نه نصب می شه. اگه سوخته بود خب درمان داشت اما تا الان که کسی سر درنیاورده.خودم هم یه پا مهندس کامپیوتر شدم دنبال این قضیه. حالا دست به دعا بردارید.خیلی افسرده ام.آخه روزی ده ساعت ای اینترنت کجا و هفته ای یک ساعت کجا.جدی جدی مریض شدم.این خوبه که اعتیادم به اینترنتم کم شده اما دور چشام حلقه انداخته و مریضم.افسرده و بدبخت!( حالا اگه کسی پیدا نشه که بگه تو همیشه همین طوری بودی قبل از مودمت هم این ریختی بودی!)
اینها رو می نویسم که حرف اصلی رو نزده باشم.......
محرم باید توی تابستون باشه نه وسط دی ماه.توی محرم روز عاشورا باید شربت زعفروون خورد و به سر و صورت زنجیر زنها و سینه زنها گلاب پاشید.توی محرم باید آدم گرمش باشه و نوحه ای که خواننده دسته ها می خونه پر باشه از تشنگی و تشنگی و تشنگی.محرم یعنی یه پیرهن نازک سیاه که همه بپوشند. محرم یعنی یکی که داره گریه می کنه وسط گریه هاش داد بزنه ...." لب تشنه ات امام حسین...."
محرم نباید توی زمستون باشه. که آدمها هیچ تشنه نمی شن و تند تند شیر کاکائو نذری بخورن و لیوان های پلاستیکی یک بار مصرفشون رو پرت کنن توی جوب.لباس سیاه هاشون زیر کاپشن های آبی و سرخابی شون گم و گور بشه و وقتی سینه می زنن یا زنجیر عرق موهاشون رو نچسبونه پیشونیشون.
محرم واسه من یعنی نذری خورش قیمه ای که مسجد سر کوچه مون می داد.مادر بزرگم که یه حالی می شد روز عاشورا. دسته هایی که از همه مسجدهای شهر بیرون می آمدند و توی خیابون اصلی جمع می شدند و من که واسه یه زنجیر که تند تند بزنم روی شونه هام هلاک بودم و هیچ وقت نداشتم چون دختر بودم.
محرم اعتقاد عجیب و غریب و فراموش نشدنی و همیشگی ام رو با زیارت عاشورا یادم می ندازه. طمع حلیم عمو حسین که برامون می آورد که پر دارچین و روغن محلی و یه مشت عالم بچگی بود.
دلم حلیم می خواد و تابسون گرم و عرق کردن و شش هفت سالگیم رو. دلم نه گریه می خواد نه عزاداری نه زیارت عاشورا نه زنجیر نه لباس مشکی تابستونی.دلم حلیم می خواد و حلیم.حلیم پر از دارچین.
بی خودی دلم می گیره. یهو یاد خواهرم می افتم که بیشتر مواقع به نبودش عادت کرده ام و احساس نمی کنم که نیست بعد بی دلیل یادش می افتم. یاد بچگی هام می افتم و موهای بلند دم اسبی هر دومان. موهای دم اسبی صاف خواهرم و موهای دم اسبی حالت دار و کمی فرفری خودم.دوچرخه طوسی نقره ای مان. همه عروسک هایی که داشتیم و الان نمی دانم کجا هستند.ب آدامس ۲ تومانی که هر روز می خریدیم.چقدر دلم برای زانوهای همیشه زخمی و خونی مان تنگ شده. برای لباس عروسی قرمزی که داشتم.اولین کفش پاشنه بلدم. ترسم از سگ های کوچه و یاس سفید همسایه که از سر دیوار توی کوچه می ریخت و بزرگترین گرفتاری مان امتحان ریاضی بود!
دلم خیلی گرفته اما دلیلش برگشتن به بچگی ها و یه دل سیر خندیدن و بی خیالی نیست. نمی دونم چیه.شاید هم می دونم و خودم رو می زنم به به ندونستن.
دلم نامه می خواد اصلا.مدت هاست که دیگه کسی برام نامه پست نمی کنه منهای بعضی از انجمن ها و هوادارهای فلان و بهمان مجله و کلینیک دانشگاهمون که واسه تبریک عید می فرستند.مدت هاست صدای موتور توی کوچه و زنگ ممتد خانه صدای موتور پستچی و زنگ پست چی نیست.جلو ی اسم فرستنده کلی ذوق و خوشحالی و خاطره نیست واسه من.
این ایمل ها این آف ها هم کلی خوب اند هم کلی بد.دلم یه تیکه کاغذ با دقت تا خورده می خواد و کمی خط خوردگی روش و یه تاریخ و امضا پایین صفحه و یه عنوان قشنگ اول نامه. دلم یه دوست خیلی قدیمی می خواد که کلی از وقتش رو گذاشته باشه پای نامه نوشتن واسه من و کاغذ بوی انگشتاش رو گرفته باشه بوی جوهر خودکار بیک آبی بوی نویی کاغذ "آ چهار" . یه تمبر با عکس یه پرنده عجیب غریب که با کلی تف چسبیده باشه پشت پاکت و وقتی آدرس گیرنده رو می خونم دلم بلرزه.مثل اون موقع ها......