تبليغاتX
انگشتان جوهري

     

اگه آدم می خواد از همه چیز مطمئن باشه باید به روابط کوتاه مدت اکتفا کنه.روابط راحت, آشنا بی دغدغه با یک آغاز مشخص, یک وسط و یک انتها, یک راه مشخص با مراحل کاملا واضح و تعیین شده: اولین لبخندی که رد و بدل می شه , اولین قهقهه ی خنده, اولین شب, اولین جر و بحث, اولین آشتی, اولین کسالت, اولین سوء تفاهم, اولین تعطیلات خراب شده, اولین جدایی, دومین, سومین, بعدش جدایی واقعی.بعدش آدم دوباره شروع می کنه.همون بساط و ولی با یک آدم دیگه.می گن یک زندگی پر ماجرا.ولی در واقع یک زندگی بی ماجراست, یک زندگی فهرست گونه.عشق ابدی  عاقلانه نیست, این که آدم مدت ها کسی رو دوست داشته باشه دیوونگی محضه.کار عاقلانه اینه که فقط دوران شیرین عاشقی عاشق باشی.

خرده جنایت های زناشوهری/اریک امانوئل اشمیت/شهلا حائری/نشر قطره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط سيما   | 

                   

من می تونستم خدای خوبی بشم. نمی تونم بفهمم چرا بعضی ها توی ساختمون بدنشون باید عیب و ایرادی داشته باشن.چرا باید نبین. چرا نباید دست داشته باشند.چرا نباید پا  داشته باشن.

بعضی ها می گن خدا این آدمها رو اینطوری خلق کرده که ما قدر سلامتی مون رو بدونیم.خب من الان با صدای بلند اعلام می کنم من قدر سلامتی ام رو می دونم.خب حالا اونی که نمی بینه یا یه نقص مادر زاد توی بدنش داره چطور به زندگیش ادامه بده.این عادلانه نیست.این عادلانه نیست که آدم هایی باشن که نبینن و دلشون پر باشه از آرزو.آرزوی دیدن.چیزی که برای ما خیلی عادیه.آرزوی دیدن یه تیکه ابر سفید توی آسمون, سفید شدن یک دفعه دنیا توی زمستون, سبز شدن همه درختها توی بهار, دیدن خنده آدمها, اخمشون, دیدن سوراخ سمبه های همیشگی سطح کوچه ها و خیابونها, دیدن لباسها و روسری های رنگی پشت ویترین.دیدن رنگ اصلا.رنگ همه چیز. دیدن بچه ها و نگاه هاشون.دیدن عکس خود آدم توی آینه. شمردن جوشهای صورت.....

خدا رو شکر که خدا نبستم.چون خجالت می کشیدم از بغضی که همیشه با این آدمهاست.از آرزوهای ساده ای که دارن, از کارهایی که خودشون به تنهایی نمی تونن انجام بدن.....

قسمت عجیب قضیه اینجاست که وقتی به یکی از این آدمها که دوست جونمه می گم اصلا به خدا کاری نداشته باش.فکر کن که نیست بعدش می خوای چطوری فکر کنی زندگی کنی؟ اصلا خدایی وجود داره یا نه ؟

خیلی خونسرد و منطقی می گه نمی تونم بگم خدایی نیست چون متاسفانه هست.

می گم از کجا می گی ؟

می گه از این نظمی که توی همه چیز هست.از این روز و شب .

بعد هر دو مون ساکت می شیم.من به چشمهایش نگاه می کنم , چشمانی که نمی بیند.او هم بغض می کند و توی فکر می رود.

بعدش هر دو تصمیم می گیریم با خدا قهر کنیم.او به خاطرا همه چیز.من به خاطر او.

کاش من خدا بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:36  توسط سيما   | 
            

این عکس هیچ ربطی به ولنتاین ندارد.خدا دروغگوها را دوست دارد.

عکس از...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:35  توسط سيما   | 
                 

 یه چیز راجع به کتابخانه ملی نوشته بودم واسه وبلاگم.حوصله نداشتم بذارمش اینجا.خیلی تلخ بود.معلوم بود وقتی رفتم اونجا مریض بودم! ( مریض بودن ابهام داره اینجا!)

به هر حال این رو حتما می نویسم که جلوی کتابخانه ملی ! یه اتاقک حراست !هست که به حجاب آدم گیر می ده و خانم های بد حجاب و جلف! ( به خدا روی یه کاغذ خودشون زده بودند) حجابشون رو رعایت کنن و لوازم آرایش توی کیف کسی نباشه و مانتو چسب و کوتاه نپوشن و آقایون شلوار فاق کوتاه نپوشن و لباس تنگ ! اصلا فکر نمی کردم کتابخانه ملی ایران  انقدر با کلاس باشه!

به هر حال هر کی آرایش داشته باشه و شلوار فاق کوتاه بپوشه نمی تونه کتاب بخونه! اینها به هم ریط دارن.قربون امامزاده!

به هر حال ما باید همه چیزمون به همه چیزمون بیاد دیگه.من که مطمئن ام ایران هیچوقت مهد تمدن نبوده....

عکس از...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:30  توسط سيما   | 

 روزهایی  که خونه نیستم یا هستم و وقت نمی شه به اینترنت وصل بشم, حس می کنم چیزی رو گم کردم.پس از امشب تا معلوم نیست کی , یه چیزی رو گم کردم چون نیستم.

اصلا دلم یه سفر می خواد.یه جای دور که اونجا نه من کسی رو بشناسم نه کسی من رو بشناسه. یه جایی که صبح وقتی چشمم رو باز می کنم مجبور نباشم به کسی سلام کنم و کسی هم جوابم رو یده.

یه جای دور دور. یه جایی که کسی بلد نباشه حرف بزنه.آدماش فقط نگاه کنن و با چشماشون حرف بزنن.چشایی که هیچوقت دروغ نیست.

اصلا حالم بده. دوست دارم جایی باشم که کسی بلد نباشه مزخرف بگه و اسمش رو بذاره نصیحت و دلواپسی و انرژی مثبت و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:26  توسط سيما   | 

            

دلم می خواست مثه چهار سال پیش دم غروب یه دفعه می زد به کلمون می رفتیم خیابون گردی.یه سر به این مانتو فروشی یه سر به اون مانتو فروشی یه سر به کتابخونه یه سر به لوازم نقاشی فروشی و حراجی ها و بعدش هوس یه خوردنی.تو طبق معمول هوس بستنی نونی کنی و من طبق معمول قیافمو واست کج و کوله کنم وبه جای بستنی نونی یه کیم ساده بخرم و اول کاکائوهای روش رو بخورم و هی مثه بچه ها لیس بزنم دور تا دور بستنی رو و یه قطره ازز بستنی آب بشه بیفته روی مقنعه سرمه ایم یا شال صورتی ام و حرصت رو دربیارم.

بعد خریدهامون رو بکنیم و تا خونه پیاده بریم. تو با دلواپسی یادم بندازی که کیفم رو بندازم روی شونه ام که طرف پیاده روست که موتوری چیزی یه وقت نا غافل نقاپدش. حالا که به اون موقع ها فکر می کنم به زور این چیزها به یادم میاد.بعد دیگه خریدهات یادم میاد که از وقتی ازدواج کردی تبدیل شد به جانونی واسه توی یخچال, شعله پخش کن, تی واسه کف آشپزخونه, یه سری خرید ریز و درشت که دیگه با شوهر جانت می رفتی و هر روز با کلی بسته برمی گشتید خونه و از داخل کارتن ها سرویس غذا خوری, قاشق چنگال عطر و ادکلن و لباس و روتختی و کلی چیز میز بیرون می ریخت.

ازدواج آدم ها رو عوض می کنه.هر چند آدمها رو مهربون و منطقی تر می کنه به نظر من اما دیگه خرید کردن های دم غروبمون که یه دفعه ای می زد به سرمون اثری ازش نمونده تو یا وقت نداری یا با شوهرت باید باشی حتما.

امروز صبح ساعت پنج و نیم که سوار آژانس می شدید و به طرف فرودگاه می رفتید.چادر مشکی مامان رو هول هولکی پیچیدم دورم و پشت پنجره وایستادم رفتنتون رو نگاه کردم.مامان یه کاسه چینی پر آب از همون گل سرخیهامون دستش بود, بابا کمک می کرد چمدون گندهتون رو بذارید صندوق عقب.بعد همدیگر رو بوس کردید.بعد برگشتی و تند تند با من بابای کردی و من یه بوس یخ زده واست فرستادم و سوار شدید و رفتید.

خونه یه دفعه ساکت شده بود لامپ اتاقم که شما توش خوابیده بودید هنوز روشن بود. دوتا لیوان دسته دار که توش شیر خورده بودید چند دقیقه پیش, روی میز بود کنار جعبه نیمه باز شیرینی .چشمم که به لیوان ها افتاد دلم گرفت. توی اتاقم مثل همیشه که بعد ازرفتنتون انگار بمب ترکیده باشد بمب ترکیده بود!

بی سر و صدا توی رختخوابم دراز کشیدم و به لیوان دسته دار شیری خالی فکر کردم تا خوابم برد.

عکس از....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:59  توسط سيما   | 

زمستانهای خیلی سال پیش هر روز که از مدرسه برمی گشتیم انگشتهای کوچک پاهایمان میان چکمه های رنگ وارنگ قرمز و بی حس بود. هر سال زمستان من شال گردنم را موقع برف بازی توی کوچه پس کوچه های پشت خانه مان گم می کردم . بدون شال گردن به خانه بر می گشتم و مامانم که هیچوقت به خاطر این کارهایم دعوایم نکرد و نمی کند!

زمستان,  همه جا سفید و نقره ای و سرد  بود و توی هر کوچه ای کنار دیوار خانه ای آدم برفی ساکتی جا خوش می کرد. امتحان ریاضی روز شنبه موقع برف بازی و گوله ساختن و روی سر و کله همدیگر زدن و صدای جیغ پر از خوشحالیمان گم و گور و بی ارزش و مسخره می شد. برف عجیب ترین و دوست داشتنی ترین چیزی بود که داشتیم.انگار هر سال بار اول بود که برف می دیدیم و انقدر ذوق می کردیم. موقع حل تمرین های کتاب ریاضی یک دستم به چانه و ته پاک کن صورتی مداد سیاهم را می جویدم و پاهایم بی قرار توی هوا تکان می خورد و به دانه های برف نگاه می کردم و بد ترین و مزاحم ترین چیز دنیا تمرین های ریاضی بود فقط!.

زمستان هر سال غروب های یخ زده که از مدرسه برمی گشتم, جشن تولدهایی که برایم می گرفتند و من هیچوقت نتوانستم لباس عروسی قرمز رنگم را به خاطر نازکی اش بپوشم چون زود سرما می خوردم.شال گردن سبز پسته ایم که سر ظهر بی خبر از گردنم باز شد و روی برفهای یخ زده و گلی پر از جای پا گم شد و مادر بزرگم که عاشق برف بود برعکس همه پیرزن های عالم و چکمه های صورتی با گلهای سفید رویش و پولیش صورتی دورش و آدم برفی هایی که نمی دانم کجا هستند الان و باز شال گردنم که هر سال دلم برایش تنگ می شود.دلم برای آن  موقعی که شال گردن را می پیچیدم دور دهانم و شال, گرمی نفس هایم را توی خودش نگه می داشت و من همینطور که گرم و گرمتر می شدم تا مدرسه شعر می خواندم برای خودمم و آرزو می کردم و سر می خوردم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 18:31  توسط سيما   | 

                 

هشتم بهمن  هر سال باید "61 " را منهای عدد سالی کنم که تویش هستیم. امسال 61 منهای 87 می شود 26. پس 26 ساله می شوم. اما سن من سالهای زیادی است که جلو نمی رود و ثابت مانده دقیقا روی عدد 18.

مثل این است که هر سال سن مرا دختر بچه بازیگوشی در دفتر ریاضی اش منها کند و هر سال جواب سوال بشود 18. یا مثل دماسنج دیجیتالی اتوبوسی که تا میدان آزادی مرا می برد و دماسنج عددهای اشتباه را تند تندروشن و خاموش می شود.دمای هوای 26 درجه سانتیگراد را می نویسد 18 درجه سانتیگراد و نه راننده نه مسافرهای اتوبوس هیچکدامشان متوجه نمی شوند.من با عدد ها سر و کاری ندارم.عدد ها هم با من و تعیین سن درستم شاید هم غلطم سر و کاری ندارند.

تولدم مبارک.هر چند اس ام اس های تبریک تولد بی وقت روز یا بی وقت شب حسابی هیجان زده ام می کند  یا پسر بچه ای که با خودکار آبی روی پای کوچولویش را نقاسی کشیده و به من هدیه اش می دهد یا یه روز برفی آروم که همه خوشحالند یا خیلی چیزهای دیگر که برای خیلی ها معنی ندارد هنوز ذوق زده ام می کند.........

تولدم یادت باشد!  

عکس از...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:47  توسط سيما   | 
هفتان عزیزم فیلتر شده.پس من می میرم......
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:46  توسط سيما   | 
مجموعه‌ای از بهترین عکس‌های خبری  از سال ۱۹۵۵ تا ۲۰۰۵  گرفته شده......

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:43  توسط سيما   | 
من از جنگ متنفرم اما هیچ کاری واسه از بین بردنش نکرده ام تا حالا........

   Nil Nil

Nil Nil 

       Nil Nil

بقیه عکسهای خانم شادی قدیریان اینجاست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:8  توسط سيما   | 

 

میگن نویسنده های درست و. حسابی روزی چهار صفحه A4  می نوسند یا می نوشتند.

پس  امروز منم به خیلی چیزها فکر کردم که بنویسم. به گرمی هوا, مربی 4 ساعت کلاس تکمیلی آموزش رانندگی ام که یه مرد با حوصله با حال و خوش اخلاقه که هی می گه بجیر کنار !  گاز بده گاز بده گااااااااااز ! و دست اندازها رو با دنده سه سرعت زیاد می گه رد کنم.( من ناشی ترسو!)بدون ترمز گرفتن, ساختمان روبروی خانمان که دارند آروم آروم خرابش می کنن و حالا که خراب شده و یه تیکه از دیوار باغ بیرون افتاده یه دسته گل بیرون زده.گل که نه.من اسمش رو می ذارم گل.از این گیاههای خشکی که ساقه های بلندی دارند و گلهای خوشه ای تنک و من اسمشون رو بلد نیستم و کنار دیوار باغ ها همیشه,  سبز می شن.الان که بیرون افتادند توی باد این طرف و اون طرف می رن و خورشید که داره از پشت دیوار باغ غروب می کنه همه خوشه هاش یک دست سرخابی می شه, از نی نی قشنگی که تو راهه و من هر بچه کوچولویی رو که توی بغل مامان باباش یا توی کالسکه اش آروم خوابیده و داره شصتش رو می خوره نگاه می کنم یادش می افتم و می گم این شکلی می شه.نه مثل این می شه .

از صدایی که توی سکوت اتاقم میاد.انگار کسی با صدا آب دهانش رو قورت بده و ته گلوش یه صدای تقی بده  یا مثل صدای افتادن بی دلیل دکمه لباس کسی باشه روی زمین . یه صدایی شبیه به این ها که هنوز کشف نکردم از کجا میاد. یا دیدن دوباره عکسهای دانشگاه و خوابگاه و به جای دلتنگ شدن واسه تک تک آدمهای توی عکس ها, با خودم بگم چه جک و جونورهایی رو من عکسهاشون رو جمع کردم( اردوی شیرازم رو می گم مرضیه و میترا!).

راجع به خیلی چیزها می شه نوشت.اما راجع به تو هنوز جرات نکردم بنویسم.پس خودسانسوری می کنم.چه کیفی می ده خودسانسوری مثل گاز دادن ها سر پیچ هایی که هر لحظه احتمال داره با یه ماشین دیوونه تر از ماشین خودت شاخ به شاخ بشی.چه کیفی می ده شاخ به شاخ شدن و صدای ترمز بلند و صدای موتور روشن ماشین و خونی که ریخته روی شیشه جلوت. نه این تصویر خیلی نا امید کننده بود.حیف این زندگی نیست  الکی به خاطر چهار تا پیچ ناجور و یه راننده هوایی بدیش به باد.

پس زیاد می شه نوشت.حتی بیشتر از چهار تا صفحه A4.

عکس از....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط سيما   |