حس خوبیه.اینکه پشت پنجره وایمیسم پرده رو کنار می زنم و می بینم ردیف ساکت و آروم نخل ها مثل همیشه از پنجره پیدان. همین طور که نگاهشون می کنم می بینم که مال هیچ کجا نیستم انگار.به جایی تعلق ندارم .بریدم.تمام و کمال.یه بریدن خوب. نه بریدنی از روی نشدن و نبودن .
هر روز که می گذره بیشتر اینو حس می کنم.خیلی هم نیست این چند روز مونده به بهار رو زندگی می کنم . نقشه می کشم و نمی کشم و بعد یادم میاد که مال هیچ کجا نیستم.حتی مثل این نخل های ساکت و دوست داشتنی به یه سرزمین گرم و خشک هم تعلق ندارم.مثل همون بادی ام شاید که لباسهای روی تراس رو آروم آروم خشک می کنه و بعد غیبش می زنه و یه شب وقتی بارون می زنه قاطی بوی مریم گلی ها بر می گرده و باز می ره.
دارم فکر می کنم دیگه اینجا ننویسم.خوبه به کلی بی خیالش شم .به کلی یا مدتی........