تبليغاتX
انگشتان جوهري
وقتی "نیستی" و باید باشی یا بهت احتیاج دارم و " ندارمت"  مثل اینه که واقعا وجود نداری.وجود خارجی"نداری".پس اینطوری راحت تر فراموش می شی.عزیزم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط سيما   | 

                     

 

خب من دلیلی برای خودکشی ام پیدا کردم. این دلیل هم وقتی پیدا شد که دیروز توی یه مراسمی بودم.وسط جمعیت نشسته بودم که یه دفعه در باز شد و یه خانمی که روسری قرمز قرمز ساتن سرش بود و پوست سفید عجیب غریبی داشت وارد مراسم شد. بعد همین طور که از جلوی ما رد می شد به دماغ سر بالاش نگاه کردم و دوباره به نوک خاکی کفشهام نگاه کردم و یکدفعه ای یادم اومد که این خانمه یکی از همکلاسی های سوم راهنماییمه. بعد رفت یه گوشه ای نشست که من از لابه لای کله آقایون فقط یه تیکه از روسری قرمزش رو می دیدم.تا آخر مراسم که گفتم برم.نرم.آخرش پاشدم رفتم پیشش. آروم دست گذاشتم روی شونه اش. با اسم کوچیکش صداش کردم. برگشت و هاج و واج نگاهم کرد.اومدم جلوش وایسادم تا خوب منو به یاد بیاره.مگه توی دنیا چند تا سیمای دراز عینکی خندون وجود داره.اما اون ظالم نه اسم من یادش بود نه فامیلیم.مدرسه مون رو هم به زور یادش اومد! می خواستم بگم همونی ام که وقتی می خندیدی بر می گشتی منو نگاه می کرد.یه عادت همیشگیش بود. موهاش مثل اون موقع هاش حنایی حنایی بود که با حوصله بهش مدل داده بود و از روسریش بیرون اومده بود.

بعد برگشت گفت: "وای سیما اصلا عوض نشدی!(فکر می کرد با این حرفش خیلی خوشحال می شم!) هر کی ندونه فکر می کنه هجده نوزده سالته! "

من از همین جا اعلام می کنم که  دیگه حالم از این جمله به هم می خوره.اگه بخوام خودم رو بکشم به خاطر این جمله است.

به دو دلیل شماره اش رو ازش گرفتم .اول اینکه توی مراسم ختم روسرس قرمز براق پوشیده بود.دوم اینکه از لحن صداش خوشم اومد.از ظرافتی که کلمه ها داخل دهانش پیدا می کردند.همین.

توی ماشین برگشتنی به حرفهاش فکر کردم.به این حرفش فکر کردم که گفت تو چه حافظه خوبی داری که اسم من و قیافه ام تو ذهنت مونده؟راستی چرا من این چیزهای ریز یادم مونده؟ بهش نگفتم هنوز جای تک تک کک و مکهاش یادمه.مانتوی گشاد سرمه ایش.قیافه معلمهامون.اسم بیشتر بچه ها.خصوصیاتی که داشتند و مهمتر از همه برگهای درخت سپیداری که از پنجره های بزرگ کلاس پیدا بود و  سایه می انداخت روی نوشته های کتابهایم  و با باد روی صفحه ها جا به جا می شد و  رنگ زرد طلایی دیوانه کننده برگها در پاییز, که دیوانه ام می کرد.آرام آرام.

عکس از...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط سيما   | 

ساعت چهار و نیم صبح بود. " تازه وارد" با پدر و مادرش داشت برمی گشت خونه شون دیگه.یه جای دور دور. چمدونهاشون رو خیلی وقت بود که برده بودند توی کوچه و من نزدیک بود خواب بمونم و از مراسم ماچ کردن جا بمونم. هوا هنوز تاریک بود. لامپ های هال و اتاق ها خاموش بودند فقط اتاق" تازه وارد" روشن بود. مامان تازه وارد داشت از این ور اتاق می دوید اون ور اتاق و وسایلش رو جمع و جور

می کرد.تازه وارد بغل پدر بزرگش بیدار بیدار بود و با چشمهای خاکستری روشنش همه جا رو نگاه می کرد به غیر از موجودات زنده.یعنی ماها رو! و ضمنا دهن نیمه باز بود و هر کسی که در اون لحظه تاریخی توی اتاق بود می تونست بقایای استفراغ سفیدش رو ببیند .تازه وارد داشت می رفت.کاش زبونش کار می کرد که برگرده بگه:" خاله جون ناز من دوست دارم و دلم خیلی برات تنگ می شه. مواظب خودت باش و موهات رو شونه کن. قرصهات رو هم با آب زیاد بخور نه یه قلپ.خاک بر سرت خاله قشنگم." اما فقط  دور و بر رو نگاه می کرد و لامپ کم مصرف سقف رو.هم لجم گرفت هم اشکای فضولم اومدند و اومدند تا پشت مردمکهام. بعد بقیه اتفاقات با سرعت نور گذشت.تنها جایی از بدن تازه وارد که بابا مامانش اجازه داده اند ماچ کنیم کف پاهای صاف و فسقلی و صورتیشه.پس منم همون جا رو بوس کردم.تند  تند.لباساش بوی خوب

می داد.بویی مثل بوی نوزاد! بعد دیگه " مواظب خودتون باشید و بوس بوس.تف تف ".

 این" تازه وارده" توی پتوی صورتیش با اون چشاش یه جوری نگاهمون کرد که من تا اخر دنیا و وقتی زنده ام یادم نمی ره.(نمی تونم توصیفش کنم.اصرارر نکید.نگاهی که قابلیت این رو داشت که اشک آدم با سرعت از چشاش بزنه بیرون) بعد دیگه رفتند و ما بازمانده ها  مثل کتک خورده های بدبخت برگشتیم ادامه خوابمون رو ببینیم. اما من انقدر گریه کردم که خون دماغ شدم! اون روز تا شب سر درد داشتم.

نتیجه گیری اخلاقی: به این فکر کردم که قلب آدم به اندازه تمام کسانی که دوستشون داره تقسیم می شه

( مساوی و غیر مساوی). تیکه تیکه می شه.تیکه های بزرگ یا  تیکه های کوچیک. به هر حال تیکه می شه. و این قلبه دیگه به شکل اولش برنمی گرده.این خیلی خوبه ها......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:2  توسط سيما   | 
 

           

... تو را چون میدانی از مین های خنثی نشده

بغل می کنم....

( سطرهادر تاریکی جا عوض می کنند/گروس عبدالملکیان)

عکس از...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:28  توسط سيما   | 
شهرـ منهای وقتی که هستی ـ حاصلش برزخ خشک و خالی...

شاعر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:12  توسط سيما   | 

این" تازه وارده" آروم خوابیده بود.رفتم یواش کنارش دراز کشیدم.به صدای نفس هاش گوش دادم.به طرح لبهاش که نیمه باز بود و آدم رو به وسوسه بوسیدنش مینداخت.خواستم دست بکشم روی تیغه دماغش. روی گونه های صورتیش.چونه اش, لبهاش. لبهای خشکش. دلم نیومد.ترسیدم بیدار بشه. توی خواب یک دفعه اخم می کرد یک دفعه چین می افتاد روی پوست صورتش. بعد بی خیال لبخند می زد. بهش گفتم جوجوی من باشو کلی حرف دارم باهات.پاشو دلم گرفته.تو به حرفهام گوش بده. قشنگ ِ قشنگ باشو. صورتی پاشو. تا کی می خوای بخوابی؟ دنیا پر قشنگیه.پر چیزهای خوب.البته تا وقتی که کسی پیدا نشه که تو دوسش داشته باشی.اما اگه یکی پیدا شه که تو خیلی دوسش داشته باشی همه چیزت می ریزه به هم.داغون می شی پاشو فسقلی با هم حرف بزنیم......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط سيما   | 

                 

اتفاقی از توی نوشته های پارسالم این شعر حسین منزوی به چشمم خورد دوباره (چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید/که آنچه زنده و زیباست نفس این سفر است) .

بعد به آدمی فکر کردم که این شعر رو خونده بود برام روزی. تا کی باید تن من پر این زخم هایی باشه که هی جا میندازه رو تنم رو روحم.تا کی باید تو خودت رو پشت این شعرهای قشنگ قشنگ قایم کنی و فلسفه زندگیت اینها باشن.همین شعر ساده. نه .نمی شه.یه لحظه هایی این شعرها هم مرهم خوبی نیستند.دل آدم رو ساکت نمی کنن. دلتنگی وحشتناک هست و تنهایی و تنهایی و تنهایی...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:29  توسط سيما   | 

توی پیاده رو.بارون نم نم می زد , داشتم  همین جوری پی کاری می رفتم  که یه دختری از کنارم رد شد و بعد وایساد و با بلند ترین صدایی که می تونست از خودش دربیاره و همه رو متوجه خودش کنه داد زد : سیییییممممممممااااااا ! منم تو عالم خودم چسبیدم سقف خیابون. یکی از دخترهای کلاس زبان اموزشگاه بود که پارسال با هم همکلاس بودیم. کلی ماچ رد و بدل کردیم . اولین چیز که پرسیدم حال دوست پسرش بود که کلی قضیه داشت. همدیگر رو خیلی دوست داشتند (طبق معمول) اما چون سنشون کم بود و عقلشون کامل رشد نکرده بود خانواده ها مخالف ازدواجشون بودند( طبق معمول) سر راه مدرسه دوست شده بودند( طبق معمول) به هم قول داده بودند یا با هم ازدواج کنن یا با هم بمیرن( طبق معمول). پرسیدم خب بگو؟ گفت ازدواج کردم.گفتم با فلانی؟ بعد نیشم کلی باز شد وسط خیابون.گفت نه نشد. بعد گفت:" می دونی چیه سیما توی این دنیا اونایی که همدیگر رو دوست دارند هیچوقت به هم نمی رسن".  تو جوابش گفتم" آره  این یه قانونه".

بعد دختره تند تند خدافظی کرد و رفت. فکر کردم که :

یک) چرا دخترها به محض اینکه ازدواج می کنن انقدر آروم و بی جنب و جوش و خانم می شن.

دو) چرا توی این دنیا اونایی که عاشق همن به هم نمی رسن؟

سه) چرا انقدر بارون میاد امسال که هی جورابهای من خیس بشه؟

چهار) چرا از توی این همه آدم, این همه آدم, این همه آدم  یه نفر آشنا یهو سر و کله اش پیدا نمی شه که من با دیدنش نفسم به شماره بیفته؟

پنچ) یادم رفت چی می خواستم بنویسم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط سيما   | 

از دم لحظه سال تحویل تا الان یه مرض جدید گرفتم. همه اش هم تقصیر حال و هوایی که سال تحویل  به آدم میده با اون شمع های روشن مسخره قشنگی  که همیشه با اضطراب خوب و هول هولکی روشن میشن.حرکت نرم ماهی های ساکت توی تنگ.  سبی هایی که من انقدر دوستشون دارم چون نماد عشق ان و بقیه مخلفات سفره هفت سین.

مرض جدید از اونجا شروع شد که تنهایی جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و کنترل تلویزیون توی دستم از این کانال به اون کانال. سعی می کردم حرف تازه ای بشنوم که نمی شنیدم. بعد یهو این فکر رسید به ذهنم که " خب دختر خوب, بگو ببینم امسال چیکارا کردی؟ مثبت و منفی فرقی نداشت. دیدم شاید به ظاهر حرکتی نکردم که شق القمر باشه ,  یه سری حرکات مورچه ای که خودم حسشون کردم فقط. مثلا خودم رو بیشتر شناختم , دنبال خودم گشتم و هنوز هم کلی جا داره.تموم نشده باز!

بعد هی فکر و دلشوره . خب دختر بشین فکر کن چی می خوای که با سعی و تلاش بهش برسی(عقققق) .اینجا بود که پی به عمق فاجعه بردم.در واقع من هیچ چیز نمی خواستم.هیچ آرزویی نداشتم و به چیزی دلم نمی خواست برسم و این خیلی وحشتناک بود. شاید هم نبود. البته کلا از بیخ عرب نیستم ها.به دو تا چیز یا موقعیت دوست دارم برسم حتما و سعی( عقققق) می کنم برسم اما بدبختی اینه که بعدش که چی .نه که افسردگی داشته باشم.نه.اتفاقا روز به روز هم حس زندگی بیشتر در من به وجود میاد به خدا! بعد دیدم همه چیز توی هواست در مورد من.خودم هم روی هوام.خب دختر بشین ببین چی می خوای بعد زور بزن بهش برس دیگه.نه.اوضاعم خیلی خرابه......واقعا چی منو راضی می کنه؟ به کجا می خوام برسم.به کجا نمی خوام برسم که بقیه سرشون رو انداختندد پایین و با تمام سرعت و انرژی دارن می رن.دختر دیوونه بیچاره .....

خدا خودش شفام بده......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:27  توسط سيما   | 

چند روز پیش دم دمای یکی از این غروبهای خنک بهاری رفتیم که عقد نامه رو بگیریم. طبقه دوم رفتیم.در محضر باز بود.چند نفر مرد و زن مسن و جوون  نشسته بودند روی مبلهای رنگ و رو رفته اونجا.به حاجی آقا سلام کردیم.بدون عمامه و عبا بود و کچل.اما توی عکس بالای سرش عبا و عمامه داشت.بدون این چیزها لخت بود انگار! دفتر ازدواج را جلوش گذاشت و دنبال اسم مورد نظری که ما گفته بودیم گشت.دفتر بزرگ ازدواج.امضاهای پررنگ یا کمرنگ دختر پسرهای احتمالا عاشق. طوری وایساده بودم که حاج آقاهه وقتی ورق می زد نگاهم می خورد به " نوع عقد : دایم" " نوع عقد: دایم".... دایم دایم....با خودم فکر کردم بیچاره تو قراره دایم با کسی زندگی کنی.زندگی تازه؟مگه چقدر می شناسیش؟ هی کلمه " دایم " توی کلمه رژه رفت.

تا حاج آقاهه بجنبه و عقد نامه و شناسنامه های عروس و داماد رو بذاره توی یه جلد کاهی که روش نوشته بود پیوندتان مبارک و با بده دستمون من سرم رو چرخوندم به عروس دامادی نگاه کردم که تا چند دقیقه دیگه ازدواج می کردند.دختر خوشحال بود.لبجند می زد.خوشحالی نماد عینی پیدا کرده بود و شده این دختره. پسره هم خندون بود.دختر یکی از این شالها و مانتوهایی سبز بد رنگی که تازه مد شده تنش بود.پسره ذوق مرگانه حرف می زد و می رفت و میومد و کله اش رو می کرد توی اتاق عقد که با کفش نمی شد وارد شد.تا چند دقیقه دیگه همه چیز تموم می شد شاید هم شروع می شد. این خوشحالی چقدر موندنیه؟ انتخابشون چقدر درسته؟ چقدر مطمئنن به موندگاری حسهای خوبشون. کار سختی خب. یکی رو دربست قبول کنی. دربست که نمی شه خب یه جاهایی روی مخ هم می رن صد درصد.دلم می خواست به اون دوتا بغبغوی! جوون زل بزنم و حسشون رو کشف کنم که نمی شد.همکار حاجی آقا بقیه کارها رو راست و ریست کرده بود که شبیه سیاوش قمیشی بود.دلم خواست بوسش کنم! انقد تمیز و پیر و گوگولی بود.

ما بیرون اومدیم. روی هوا بودم از شک از ترس از نفهمیدن.شاید اگه یکی رو خوب بشناسی بعد بفهمی دوستش داری بعد بخوای مثلا بیشتر لحظه هات رو باهاش باشی( از این مزخرفات ) بهتر باشه. شاید هم ازدواج فقط شش ماه دوام داره.واقعا بقیه اش یه روزمرگی محضه.مثل الان ....

شاید هم به قول شاعر و احسان " هنوزم می شه عاشق شد.... هنوزم حال من خوبه....ببین دنیا پر از رنگه...هنوزم عشق محبوبه.....................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:26  توسط سيما   | 
دور از تو من شهری در شب ام

ای آفتاب!

و غروب ات مرا می سوزاند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط سيما   |