تبليغاتX
انگشتان جوهري
این روزها که ایران این همه قشنگ و دوست داشتنی شده و همه جاش ریخته به هم و خیابونهاش پره شعار و نفس کشیدنه به جاش اینترنتم قطع شده.این روزها حس اینکه یه گوشه بشینم و آروم آروم مثنوی بخونم نیست.پس الکی این ور و اون ور می پلکم و تی وی پرشيا رو نگاه مي كنم كه از صب تا شب از داريوش آهنگ پخش مي كنه هم ياد نوجوونيام مي افتم هم ياد اين مي افتم كه " خدايا من يادم نبود چقدر كشورم رو دوست دارم!" با داريوش زمزمه مي كنم اين شعرش رو با تموم سلولهاي بدنم.

بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه ها این گربه , ایران ماست

بچه ها این سرزمین نازنین

دشمن بسیار دارد در کمین

داغ دارد هم به دل هم بر جبین

بوده نامش از قدیم ایران زمین

یادگار پاکه قوم آریاست

بچه ها از هر گروه و هر نژاد

دست اندر دست هم بایست داد

فارغ از هر زنده باد و مرده باد

سر به راه مملکت باید نهاد

مام میهن عاشق صلح و صفاست

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ

پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

هم نشان از صلح دارد هم زجنگ

خاره چشم دشمنان چشم تنگ

افتخاره ما به آن بی انتهاست

بچه ها این خانه ی اجدادی است

مرحم دردش کمی آزادی است

گشته ویران تشنه ی آبادی است

خسته از شلاق استبدادی است

...

بچه ها این کار فردای شماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:56  توسط سيما   | 
از پنجره اتوبوس چشمم افتاد به بنر تبلیغاتی احمدی نژاد که زده بودند سر خیابون نواب.یه زمینه قرمز قرمز و این  خط شعر" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد." به رنگ سفید روش. بیچاره فروغ.بیچاره آدمهایی که از خودشون و از افکارشون بهره برداری سیاسی می شه .بدون اینکه ازشون اجازه بگیرن یا روحشون خبر داشته باشه.

ضمنا روسری شالی قرمزم رو نمی تونم سرم کنم. فعلا یه مدتی توی کمدم آویزون می مونه.این روزها عجب هوس دوباره خوندن " قلعه حیوانات " جورج اورول به دلم افتاده....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:1  توسط سيما   | 

 از موزه هنرهای معاصر بیرون اومدیم. بابام تابلو خواهر جان را که دوماه پیش توی هفتمین نمایشگاه دوسالانه مینیاتور شرکت کرده بود زیر بغلش زده بود  و حالا داشتیم کمی با احساس ناراحتی از موزه بیرون می آمدیم. ما از آنجا ناراحت بودیم که تابلو گل و مرغش را که با رنگ سفید روی کاغذ سرمه ای کار شده بود به بخش نمایشگاه راه نداده بودند! خیلی عجیب بود.

وقتی رفته بودیم از طبقه پایین پایین موزه تابلو را از قسمت امور مربوط به نمایشگاه  بگیریم. هزار ها هزار تا تابلو بود که کنار دیوار چیده بودند. آقاهه که اونجا مسئول بود گفت :" جا خیلی کم است و تابلو هم زیاد و استادها نقاشی های شاگردهای خوشان رو انتخاب می کنن برای نمایش."

یعنی اگر کار خواهر جان نمایش داده نشده به خاطر ضعف کاریش نیست به خاطر اینه که کسی پارتیش نبوده. بابا جانم کلی دمغ بود.به خاطر این باند بازی مسخره که توی هنر هم هست حتی.بعد همین طور که پیاده داشتیم می اومدیم طرف انقلاب توی شلوغ پلوغی پیاده روی های کارگر شمالی , همین طور که از کنار مغازه های لباس فروشی, ساندویچی, کتاب فروشی و آشغال پاشغال فروشی های مورد نیاز زندگی می گذشتیم یهو یه بابا و دختری جلون سبز شدند.دختر نوجوان عقب افتاده که بابای پیرش براش پیراشکی خریده بود و دختره همین طور که کج کج راه می اومد و روسری اش نامرتب روی سرش بود و پاهاش را بد می گذاشت روی زمین و باباهه نگرانش بود.بابا جانم یه پوزخند زد به خودش.گفت ببین من واسه چی ناراحتم این مرد بیچاره واسه چی؟ ناراحتی آدمها در مقابل ناراحتی دیگران چقدر کوچیک می تونه باشه و ناپایدار. کاش اون بابای نگران و پیر هم شاد بود.غصه دخترش رو نمی خورد.پس من و بابام متنبه شدیم( در آخر ماجرا).

هر چند این رو هیچ  وقت فراموش نمی کنیم که هیچ کس سر جای خودش نیست و این پارتی بازی احمقانه و باند بازی هم هست.اونهم توی هنر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:31  توسط سيما   | 

یه تراس بزرگه.کمی بزرگتر از یه فرش شش متری. گلدون های شمعدونی با گلهای قرمز قرمز و سرخابی سرخابی دور تا دور تراس کنار نرده های سفید نشسته. سر شاخه های درخت های باغ همسایه بالا آمده اند تا نزدیکی های نرده های سفید. آسمون آبی با ابرهایی که دم به دم شکل عوض می کنه , انگار یه نقاش سرسری تیکه رنگی گذاشته و یا قلمو کشیده روش. پرستو ها و کلاغهایی که از میان آسمان بالای تراس می روند و میایند. پشت بامهای خانه های دور و نزدیک.کبوتر هایی که دو به دو روی کولر ها نشسته اند .بند رخت هایی که لباسهای رنگی رویش آرام آرام خشک می شوند و من که بی حوصله ام و کم حرف و خسته دراز می کشم روی تراس. به پرستوها و کلاغهای همیشگی و بدون اسم آسمون نگاه می کنم و ابرهایی که با خودشون شعر دار." تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن."

قرمزی شاد شمعدانی ها و بوی تازه شان و خنکی دم غروب و آسمونی که لحظه رنگ یه رنگ می شه.رنگ عوض می کنه.آبی کمرنگ.آبی پر رنگ,بنفش تیره, آبی تیره, سیاه.سیاه.شب.یه مشت ستاره  نقره ای. اینها حالم را خوب می کنه.هر چند اگر ساعتی هیچ حرف نزنم و فقط صدای بغبغوی کفتر ها بیاید و صدای یکنواخت موتور کولر و بادی که برگهای شمعدانی ها و دسته موی ریخته روی پیشانی ام را تکاه می دهد.حالا دیگردلم نگرفته.باور کن.وقتی که اینجا هستم.وقتی که اینجا دراز کشیده ام.وقتی لازم نیست با کسی حرف بزنم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:17  توسط سيما   | 
گاهی اوقات رفیق بازی ( با کسره روی ر) خیلی بهتر از آپ کردن وبلاگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط سيما   |