بچه ها این قسمت اسمش آسیاست
شکل یک گربه در اینجا آشناست
چشم این گربه به دنبال شماست
بچه ها این گربه , ایران ماست
بچه ها این سرزمین نازنین
دشمن بسیار دارد در کمین
داغ دارد هم به دل هم بر جبین
بوده نامش از قدیم ایران زمین
یادگار پاکه قوم آریاست
بچه ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بایست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر به راه مملکت باید نهاد
مام میهن عاشق صلح و صفاست
بچه ها این پرچم خیلی قشنگ
پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم زجنگ
خاره چشم دشمنان چشم تنگ
افتخاره ما به آن بی انتهاست
بچه ها این خانه ی اجدادی است
مرحم دردش کمی آزادی است
گشته ویران تشنه ی آبادی است
خسته از شلاق استبدادی است
...
بچه ها این کار فردای شماست
ضمنا روسری شالی قرمزم رو نمی تونم سرم کنم. فعلا یه مدتی توی کمدم آویزون می مونه.این روزها عجب هوس دوباره خوندن " قلعه حیوانات " جورج اورول به دلم افتاده....
از موزه هنرهای معاصر بیرون اومدیم. بابام تابلو خواهر جان را که دوماه پیش توی هفتمین نمایشگاه دوسالانه مینیاتور شرکت کرده بود زیر بغلش زده بود و حالا داشتیم کمی با احساس ناراحتی از موزه بیرون می آمدیم. ما از آنجا ناراحت بودیم که تابلو گل و مرغش را که با رنگ سفید روی کاغذ سرمه ای کار شده بود به بخش نمایشگاه راه نداده بودند! خیلی عجیب بود.
وقتی رفته بودیم از طبقه پایین پایین موزه تابلو را از قسمت امور مربوط به نمایشگاه بگیریم. هزار ها هزار تا تابلو بود که کنار دیوار چیده بودند. آقاهه که اونجا مسئول بود گفت :" جا خیلی کم است و تابلو هم زیاد و استادها نقاشی های شاگردهای خوشان رو انتخاب می کنن برای نمایش."
یعنی اگر کار خواهر جان نمایش داده نشده به خاطر ضعف کاریش نیست به خاطر اینه که کسی پارتیش نبوده. بابا جانم کلی دمغ بود.به خاطر این باند بازی مسخره که توی هنر هم هست حتی.بعد همین طور که پیاده داشتیم می اومدیم طرف انقلاب توی شلوغ پلوغی پیاده روی های کارگر شمالی , همین طور که از کنار مغازه های لباس فروشی, ساندویچی, کتاب فروشی و آشغال پاشغال فروشی های مورد نیاز زندگی می گذشتیم یهو یه بابا و دختری جلون سبز شدند.دختر نوجوان عقب افتاده که بابای پیرش براش پیراشکی خریده بود و دختره همین طور که کج کج راه می اومد و روسری اش نامرتب روی سرش بود و پاهاش را بد می گذاشت روی زمین و باباهه نگرانش بود.بابا جانم یه پوزخند زد به خودش.گفت ببین من واسه چی ناراحتم این مرد بیچاره واسه چی؟ ناراحتی آدمها در مقابل ناراحتی دیگران چقدر کوچیک می تونه باشه و ناپایدار. کاش اون بابای نگران و پیر هم شاد بود.غصه دخترش رو نمی خورد.پس من و بابام متنبه شدیم( در آخر ماجرا).
هر چند این رو هیچ وقت فراموش نمی کنیم که هیچ کس سر جای خودش نیست و این پارتی بازی احمقانه و باند بازی هم هست.اونهم توی هنر!
یه تراس بزرگه.کمی بزرگتر از یه فرش شش متری. گلدون های شمعدونی با گلهای قرمز قرمز و سرخابی سرخابی دور تا دور تراس کنار نرده های سفید نشسته. سر شاخه های درخت های باغ همسایه بالا آمده اند تا نزدیکی های نرده های سفید. آسمون آبی با ابرهایی که دم به دم شکل عوض می کنه , انگار یه نقاش سرسری تیکه رنگی گذاشته و یا قلمو کشیده روش. پرستو ها و کلاغهایی که از میان آسمان بالای تراس می روند و میایند. پشت بامهای خانه های دور و نزدیک.کبوتر هایی که دو به دو روی کولر ها نشسته اند .بند رخت هایی که لباسهای رنگی رویش آرام آرام خشک می شوند و من که بی حوصله ام و کم حرف و خسته دراز می کشم روی تراس. به پرستوها و کلاغهای همیشگی و بدون اسم آسمون نگاه می کنم و ابرهایی که با خودشون شعر دار." تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن."
قرمزی شاد شمعدانی ها و بوی تازه شان و خنکی دم غروب و آسمونی که لحظه رنگ یه رنگ می شه.رنگ عوض می کنه.آبی کمرنگ.آبی پر رنگ,بنفش تیره, آبی تیره, سیاه.سیاه.شب.یه مشت ستاره نقره ای. اینها حالم را خوب می کنه.هر چند اگر ساعتی هیچ حرف نزنم و فقط صدای بغبغوی کفتر ها بیاید و صدای یکنواخت موتور کولر و بادی که برگهای شمعدانی ها و دسته موی ریخته روی پیشانی ام را تکاه می دهد.حالا دیگردلم نگرفته.باور کن.وقتی که اینجا هستم.وقتی که اینجا دراز کشیده ام.وقتی لازم نیست با کسی حرف بزنم.