تبليغاتX
انگشتان جوهري
عزیزم من زنده ام.وقت نمی کنم آپ کنم.یه جوریه انگار حوصله اینجا نوشتن رو ندارم.اما می نویسم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:56  توسط سيما   | 

رسیده بودیم به بلندی های جولان.پرده اتوبوس را کنار کشیده بودم و درختهای دو طرف جاده را نگاه می کردم و سربازهای جدی و اسلحه به دست اسرائیلی را.قدم به قدم تابلو عکاسی ممنوع گذاشته بودند.بالای بلندیها از اتوبوس پیاده شدیم. حس غریبی آمد سراغم. مثل اینکه ترسیده باشم تمام موهای تنم سیخ شد. راهنمایمان حرف عجیبی زد.راهنما مرد عرب جوان تر تمیزی بود با ریش پرفسوری و قدی بلند و فارسی را با لهجه غلیظ عرب حرف می زد و هر وقت می خواست منظره ها و ساختمانهایی را که طرف چپ اتوبوسی که ما داخلش بودیم و تند از کنارش رد می شدیم توضیح بدهد , به جای اینکه بگوید طرف چپ را نگاه کنید ....می گفت طرف شب! ضمنا برعکس تمام عرب هایی که تا آن لحظه توی آن یک هفته دیده بودم اصلا هیز نبود, وقتی که از اتوبوس پیاده شده بودیم  و داشتیم توی سکوت منظره های دور را نگاه می کردیم  به صدای بادی که می پیچید دور و برمان و می خواست چادر سیاه زنها را بکند و ببرد و  موهای مردها را می ریخت توی صورتشان. راهنما حرف عجیبش را اینجا زد :"وقتی آدم و حوا از بهشت رانده شدند به اینجا آمدند."

" اینجا" یک دشت بزرک بزرگ بود با تپه ها و سخرهای سنگی خشک و بی آب و علف و یک آسمان یک دست آبی و سکوت همیشگی و باد.بلندی های جولان.

قلبم گرفت.فکرش را بکن.خدا به تو بگوید:" اهبطوا" (یعنی هبوط کنید.)وقتی از میوه ممنوعه خورده ای و کاری از دستت ساخته نیست دیگر.پس خدا طبق قراری که با خودت گذاشته می گوید : "اهبطوا" و تو هبوط می کنی.توی یک سرزمین دوری که نمی شناسیش.اسمش را بلد نیستی و تا جایی که چشمت می تواند ببیند کوه و تپه و سخره است.زمین خشک خشک و یک آسمان صاف لج درار  و بادی که می آید و می رود و نوک برگ یک خارکه هی  آرام آرام روی سخره زیر پایت کشیده می شود و خرت خرت خرت صدا می دهد.همین الان خدا بهت گفته " اهبطوا" حالا تو اینجایی.حالا تو تنهایی , بی کسی, دلت هم گرقته.

به اینها فکر کردم.به آن لحظه هبوط هولناک و گریه ای که آدم و حوا دلشان می خواسته لابد.شاید هم نه و فقط تا ساعتها هی به دورها و دورها نگاه می کردند و به آسمان ساکت و آبی بالای سرشان و باد هم هی می پیچیده توی موهای آدم و توی موهای بلند حوا و هنوز صدای خدا توی گوش هر دوشان بوده که :" قلنا اهبطوا....گفتیم فرود آیید جملگی شما از بهشت.اگر هدایتی از من به سوی شما رسید آنها که هدایت مرا پیروی کنند و نه بیمی دارند و نه هراسی " ( آیه 38 بقره)

به هر حال شاید با این آیه کمی از دلتنگیشون کم شده.شاید.

مثنوی خوندن هم این خوبی ها رو داره.مرسی مولانا به خاطر کلمه عجیب اهبطوا...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:11  توسط سيما   | 
سردبیره یه جعبه شیرینی خریده بود گذاشته بود روی میز شیشه ای وسط اتاق.همون میزی که ماها دور تا دورش نشسته بودیم.پا رو پا انداخته بودیم.هی وسط حرفاش برمی گشت می گفت بفرمایید شیرینی.گفتم به چه مناسبته.گفت برنده شدن آقای احمدی نژاد.گفتم مگه ریاست جمهوریش حتمی شد؟ همه آدمهای اونجا( باور کن! )همه دختر پسرهای توی اون اتاق (حالا به غیر یه نفر) برگشتند و به من چشم غره رفتن.که یعنی چی معلومه دیگه...گفتم مردم....گفتند مردم چی می گن مهم اونیه که بالاست .مهم حرف اونه.گفتم آخه مردم ....

بعد با شوخی و خنده یکیشون پاشد و شیرینی رو چرخوند.به من که رسید یاد تمام آدمایی افتادم که این چند روزه مرده بودند و اسمشون شده بود اراذل اوباش. یکی مثل من.یکی مثل تو. یاد ندا افتادم که افتاده بود کف خیابون و توی ناباوری خودش داشت می مرد.اون لحظه که چشاش آروم آروم رفتند پشت پلکاش و مردم هر کاری کردند فایده نداشت.خون یه دفعه از بینی و دهنش شره کرد.از روی صورتش آروم شره کرد و ریخت  روی آسفالت سیاه خیابون ....

به شیرینی ها نگاه کردم .به شیرینی خامه ای هایی که انقدر عاشقشون هستم.اما نمی تونستم بخورم.نخوردم.....

خیلی ها مرده بودند خیلی ها کتک خوردند خیلی ها اغتراض داشتند .چطور میشه واسه اینجور چیزها آدمهایی خوشحال باشن و جشن بگیرن.

( دوست جون می گه دختره دیوونه این چیزا چیه تو وبلاگت می نویسی.دنبال شری؟ می گم من که چیزی نمی نویسم خاطره می نویسم.خاطره هم خودشون ساخته می شن.دست من که نیست.) 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:35  توسط سيما   |