تبليغاتX
انگشتان جوهري
صبح که از خواب بیدار شد کلافه بود.مدتی همان طور بی حرکت به اشیاء اتاقش نگاه کرد.دلش گرفته بود.دستش را دراز کرد و از روی میز گوشی موبایلش را بر داشت.هیچ اس ام اس یا میس کالی نداشت.دلش بیشتر گرفت.خواست شماره بگیرد.می خواست صدایش را بشنود.دوست داشت دوباره پیامهایش را بخواند.چند بار آه کشید.بلند شد و درون آینه به خودش نگاه کرد به موهای بافته شده و ژولیده اش. به غمی که میان چشمان دختر داخل آینه بود. به گودی چشمهایش دست کشید.کنار پنجره ایستاد.ماشین ها و آدمهایی گهگاه عبور می کردند.حوصله انجام هیچ کاری را نداشت.همانجا ایستاد و دستهایش را زیر چانه اش زد و فکر کرد.دلش او را می خواست.یاد خنده هایش افتاد.یاد صدای سرد و مهربانش.پشت سر هم آه کشید.خسته شده بود از این همه فکر و خیال و دلتنگی. چشمش به بیلبرد تیلیغاتی افتاد که آنطرف خیابان نصب کرده بودند." از دست خاطره هایتان خلاص شوید."شماره تلفن و  آدرس. به آدرس نگاه کرد و به شماره تلفن.گوشی را برداشت و تماس گرفت و درخواستش را سفارش داد.

روی صندلی گهواره ای اش نشست و فکر کرد.وسوسه می شد اس ام اس بزند.تلفن کند.گریه کند. سراغ لب تابش رفت که روی میز کنار پنجره بود.لب تاب را روشن کرد.روی صفحه دسک تاپ عکس مرد جوانی بود که دختر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرد. بعد آف هایش را چک کرد.آف تازه ای نداشت.بغض کرد.

 بعد از چند دقیقه زنگ خانه به صدا درآمد.پیک موتوری بود که سفارشش را آورده بود.بسته را گرفت و پول داد.آنرا با دقت نگاه کرد.کاغذ دور بسته را باز کرد.تراشه فلزی داخل بسته را بیرون آورد.صفحه صاف و براقی بود بدون هیچ نوشته و خطی.آنرا جایی میان سرش جاسازی کرد.تراشه کهنه را بیرون آورد.تراشه خاطراتش کهنه بود و کمی سیاه شده بود.به تراشه نگاه کرد و آنرا با تنفر میان سطل زباله پرت کرد.احساس کرد حالش بهتر شده.راحت تر نفس می کشد.با خودش فکر کرد چه روز آفتابی قشنگی .روی صندلی نشست و خودش را تاپ داد.به عکس مرد جوان که روی صفحه دسک تاپش بود زل زد.هر چه فکر کرد اسم مرد یادش نیامد.چشمهایش را بست و لبخند زد.تراشه درست کار می کرد.

۱۹ شهریور۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط سيما   | 
 اینجا دیگه جای موندن نیست.چار سال و نیمه اینجام.حالا همه منو می شناسن.مثل این می مونه که آدم از دیار خودش بکنه و بره تو یه شهر دور دور بی سر و صدا زندگی کنه.بعد همه سر و کلشون پیدا بشه.سر و کله اونایی که ازشون فرار می کرده یه عمری تا بتونه اون جور که می خواد زندگی کنه.حالا همه اون آدما اومدن و همسایه ام شدن.پرده ها رو کیپ کشیدم.اما باز هر کی که می رسه یه سرک می کشه  توی تنهایی هام.دوست ندارم اینطوری باشه.نمی شه دیگر اینجا نفس بکشم.پس اینجا فقط داستانهام رو می ذارم.فقط.شاید اسباب کشی کنم برم جای جدیدی که کسی منو با سرکهاش آزار نده  و شاید هم نه جای جدید نرم.همین جا داستان بذارم. دیگه نمی شه نفس کشید..............
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط سيما   | 
مولانا لا به لای شعرهاش می خواد بفهمونه که مقابله با هوی و هوس مهمترین وظیفه است.مهمترین وظیفه توی راه سیر و سلوک.میگه کلا خوبه.اسمش هم هست جهاد اکبر. بعد هی میگه که از هوی و هوس و شهوات پیروی نکنید و از این حرفها.این توی فرهنگ شرقه.مال فرهنگ شرقه که همیشه برعکس فرهنگهای غربی اند.فرهنگی  که اینطوری نیست و دنبال لذات این دنیایی اند, لذات آنی.کدوم درست فکر می کنن؟به نظر مولانا وقتی آدم از هوای نفسش پیروی نکنه آسمان و خورشید و ماه جلوی او سجده می کنن.یعنی آسمون با اون همه عظمتش که تهش پیدا نیست کم میاره جلوی آدم.امیر جهان می شه و همه کائنات مطیع او می شن و می تونه تصرف کنه در کائنات.این خیلی عجیب غریبه.چطور می تونه بر کائنات تصرف کنه؟چه حالی داره؟ مثل اینایی می مونه که با قدرت فکرشون اجسام رو تکون می دن؟ یا توی هوا معلق می مونن؟خب اگه اینطور باشه ارزشش رو داره.یعنی به خوشی های این دنیا پشت کنه.بعد کائنات رو به تصرف دراره.آره کلمه درستش اینه.تصرف.اما اگه قرار باشه همه خوشی های این دنیا پشت کرد چرا اصلا از اول به وجود اومدن؟ میشه اینطوری فکر کرد که خب همه نمی خوان و نمی تونن بی خیال هوی و هوسهاشون بشن پس این خوشی ها واسه اونهاست؟واسه مردم سطحی و زندگی پوچشون؟یعنی این صوفی ها و مولانا به این نتیجه رسیدن پشت این لذات این دنیایی مثل گرسنگی و غذا خوردن . خستگی و خواب. شهوت و ارضا شدن و هزار تا دیگه از نیازهایی که داریم و تو زندگی می خوایم بهشون برسیم و مرتفعشون کنیم چیزی نیست؟ یعنی لذت واقعی نیستن؟یعنی چی که حالا مثلا فلان کار رو کردی و دلت خنک شد؟ حالا که چی مثلا؟ شاید به خاطر پوچی ای که این حس بهشون داده  و دنبالش گشتن و پیدا نکردن تصمیم گرفتن از این حرف بزنن که ای آدم نادون هوی و هوست رو کنترل کن که بعدش قاطی نکنی و دپرس نشی.به پوچی نرسی؟  پشت این زندگی و خودمون و این نیازهامون هیچی نیست .نمی دونم  کی راست می گه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:12  توسط سيما   | 
نه که مطلب نباشه.نه که وقت نباشه بنویسم و نه که حوصله نباشه اما موقع چت به دوست جون گفتم یه شعر بگو بذارم رو وبلاگم. اول یه شعر جوادی گفت.که خندیدیم بعد اینو گفت که کلی خاطره داشتیم ازش. پرسه های توی خیابونها. روزهای عجیب آخر و نبودن های بعدش. سنگدلا چرا دگر جور و  جفا نمی کنی  جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی. صدای خاموش شدن موتور ماشین توی پارکینک و صدای همایون که پخش می شد ....

حالا این شعر رو نوشته  واسم که اولین باره شعرش رو می خونم.از اون سر دنیا واسه منه.کاش پیشم بودی.می فهمیدی چقدر دلم گرفته است.چقدر همه چیزم قاطی پاطی شده.شعر بخون شعر بخون واسم.....

shayad ashna basham ba to peyda kon mara ashna kon mara ba ghalbe mehrabunet bidar kon mara
: peyda kon mara bidar kon mara tu in shaBE royaei tu in shabe royaei mara ke ba  to budam bia ba man yeki sho
: avalino akharinan
: mikham azb to bekhunam mikham ba to bemunam
: bia ghlbamo ehsas kon


: khube
: ?

نمی دونم خوبه یا نه.گریه هام اگه بذارن....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:9  توسط سيما   | 
 پریا جیگر خاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط سيما   |