تبليغاتX
انگشتان جوهري -

ساعت چهار و نیم صبح بود. " تازه وارد" با پدر و مادرش داشت برمی گشت خونه شون دیگه.یه جای دور دور. چمدونهاشون رو خیلی وقت بود که برده بودند توی کوچه و من نزدیک بود خواب بمونم و از مراسم ماچ کردن جا بمونم. هوا هنوز تاریک بود. لامپ های هال و اتاق ها خاموش بودند فقط اتاق" تازه وارد" روشن بود. مامان تازه وارد داشت از این ور اتاق می دوید اون ور اتاق و وسایلش رو جمع و جور

می کرد.تازه وارد بغل پدر بزرگش بیدار بیدار بود و با چشمهای خاکستری روشنش همه جا رو نگاه می کرد به غیر از موجودات زنده.یعنی ماها رو! و ضمنا دهن نیمه باز بود و هر کسی که در اون لحظه تاریخی توی اتاق بود می تونست بقایای استفراغ سفیدش رو ببیند .تازه وارد داشت می رفت.کاش زبونش کار می کرد که برگرده بگه:" خاله جون ناز من دوست دارم و دلم خیلی برات تنگ می شه. مواظب خودت باش و موهات رو شونه کن. قرصهات رو هم با آب زیاد بخور نه یه قلپ.خاک بر سرت خاله قشنگم." اما فقط  دور و بر رو نگاه می کرد و لامپ کم مصرف سقف رو.هم لجم گرفت هم اشکای فضولم اومدند و اومدند تا پشت مردمکهام. بعد بقیه اتفاقات با سرعت نور گذشت.تنها جایی از بدن تازه وارد که بابا مامانش اجازه داده اند ماچ کنیم کف پاهای صاف و فسقلی و صورتیشه.پس منم همون جا رو بوس کردم.تند  تند.لباساش بوی خوب

می داد.بویی مثل بوی نوزاد! بعد دیگه " مواظب خودتون باشید و بوس بوس.تف تف ".

 این" تازه وارده" توی پتوی صورتیش با اون چشاش یه جوری نگاهمون کرد که من تا اخر دنیا و وقتی زنده ام یادم نمی ره.(نمی تونم توصیفش کنم.اصرارر نکید.نگاهی که قابلیت این رو داشت که اشک آدم با سرعت از چشاش بزنه بیرون) بعد دیگه رفتند و ما بازمانده ها  مثل کتک خورده های بدبخت برگشتیم ادامه خوابمون رو ببینیم. اما من انقدر گریه کردم که خون دماغ شدم! اون روز تا شب سر درد داشتم.

نتیجه گیری اخلاقی: به این فکر کردم که قلب آدم به اندازه تمام کسانی که دوستشون داره تقسیم می شه

( مساوی و غیر مساوی). تیکه تیکه می شه.تیکه های بزرگ یا  تیکه های کوچیک. به هر حال تیکه می شه. و این قلبه دیگه به شکل اولش برنمی گرده.این خیلی خوبه ها......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:2  توسط سيما   |