تبليغاتX
انگشتان جوهري -

                     

 

خب من دلیلی برای خودکشی ام پیدا کردم. این دلیل هم وقتی پیدا شد که دیروز توی یه مراسمی بودم.وسط جمعیت نشسته بودم که یه دفعه در باز شد و یه خانمی که روسری قرمز قرمز ساتن سرش بود و پوست سفید عجیب غریبی داشت وارد مراسم شد. بعد همین طور که از جلوی ما رد می شد به دماغ سر بالاش نگاه کردم و دوباره به نوک خاکی کفشهام نگاه کردم و یکدفعه ای یادم اومد که این خانمه یکی از همکلاسی های سوم راهنماییمه. بعد رفت یه گوشه ای نشست که من از لابه لای کله آقایون فقط یه تیکه از روسری قرمزش رو می دیدم.تا آخر مراسم که گفتم برم.نرم.آخرش پاشدم رفتم پیشش. آروم دست گذاشتم روی شونه اش. با اسم کوچیکش صداش کردم. برگشت و هاج و واج نگاهم کرد.اومدم جلوش وایسادم تا خوب منو به یاد بیاره.مگه توی دنیا چند تا سیمای دراز عینکی خندون وجود داره.اما اون ظالم نه اسم من یادش بود نه فامیلیم.مدرسه مون رو هم به زور یادش اومد! می خواستم بگم همونی ام که وقتی می خندیدی بر می گشتی منو نگاه می کرد.یه عادت همیشگیش بود. موهاش مثل اون موقع هاش حنایی حنایی بود که با حوصله بهش مدل داده بود و از روسریش بیرون اومده بود.

بعد برگشت گفت: "وای سیما اصلا عوض نشدی!(فکر می کرد با این حرفش خیلی خوشحال می شم!) هر کی ندونه فکر می کنه هجده نوزده سالته! "

من از همین جا اعلام می کنم که  دیگه حالم از این جمله به هم می خوره.اگه بخوام خودم رو بکشم به خاطر این جمله است.

به دو دلیل شماره اش رو ازش گرفتم .اول اینکه توی مراسم ختم روسرس قرمز براق پوشیده بود.دوم اینکه از لحن صداش خوشم اومد.از ظرافتی که کلمه ها داخل دهانش پیدا می کردند.همین.

توی ماشین برگشتنی به حرفهاش فکر کردم.به این حرفش فکر کردم که گفت تو چه حافظه خوبی داری که اسم من و قیافه ام تو ذهنت مونده؟راستی چرا من این چیزهای ریز یادم مونده؟ بهش نگفتم هنوز جای تک تک کک و مکهاش یادمه.مانتوی گشاد سرمه ایش.قیافه معلمهامون.اسم بیشتر بچه ها.خصوصیاتی که داشتند و مهمتر از همه برگهای درخت سپیداری که از پنجره های بزرگ کلاس پیدا بود و  سایه می انداخت روی نوشته های کتابهایم  و با باد روی صفحه ها جا به جا می شد و  رنگ زرد طلایی دیوانه کننده برگها در پاییز, که دیوانه ام می کرد.آرام آرام.

عکس از...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط سيما   |