یه تراس بزرگه.کمی بزرگتر از یه فرش شش متری. گلدون های شمعدونی با گلهای قرمز قرمز و سرخابی سرخابی دور تا دور تراس کنار نرده های سفید نشسته. سر شاخه های درخت های باغ همسایه بالا آمده اند تا نزدیکی های نرده های سفید. آسمون آبی با ابرهایی که دم به دم شکل عوض می کنه , انگار یه نقاش سرسری تیکه رنگی گذاشته و یا قلمو کشیده روش. پرستو ها و کلاغهایی که از میان آسمان بالای تراس می روند و میایند. پشت بامهای خانه های دور و نزدیک.کبوتر هایی که دو به دو روی کولر ها نشسته اند .بند رخت هایی که لباسهای رنگی رویش آرام آرام خشک می شوند و من که بی حوصله ام و کم حرف و خسته دراز می کشم روی تراس. به پرستوها و کلاغهای همیشگی و بدون اسم آسمون نگاه می کنم و ابرهایی که با خودشون شعر دار." تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن."
قرمزی شاد شمعدانی ها و بوی تازه شان و خنکی دم غروب و آسمونی که لحظه رنگ یه رنگ می شه.رنگ عوض می کنه.آبی کمرنگ.آبی پر رنگ,بنفش تیره, آبی تیره, سیاه.سیاه.شب.یه مشت ستاره نقره ای. اینها حالم را خوب می کنه.هر چند اگر ساعتی هیچ حرف نزنم و فقط صدای بغبغوی کفتر ها بیاید و صدای یکنواخت موتور کولر و بادی که برگهای شمعدانی ها و دسته موی ریخته روی پیشانی ام را تکاه می دهد.حالا دیگردلم نگرفته.باور کن.وقتی که اینجا هستم.وقتی که اینجا دراز کشیده ام.وقتی لازم نیست با کسی حرف بزنم.