از موزه هنرهای معاصر بیرون اومدیم. بابام تابلو خواهر جان را که دوماه پیش توی هفتمین نمایشگاه دوسالانه مینیاتور شرکت کرده بود زیر بغلش زده بود و حالا داشتیم کمی با احساس ناراحتی از موزه بیرون می آمدیم. ما از آنجا ناراحت بودیم که تابلو گل و مرغش را که با رنگ سفید روی کاغذ سرمه ای کار شده بود به بخش نمایشگاه راه نداده بودند! خیلی عجیب بود.
وقتی رفته بودیم از طبقه پایین پایین موزه تابلو را از قسمت امور مربوط به نمایشگاه بگیریم. هزار ها هزار تا تابلو بود که کنار دیوار چیده بودند. آقاهه که اونجا مسئول بود گفت :" جا خیلی کم است و تابلو هم زیاد و استادها نقاشی های شاگردهای خوشان رو انتخاب می کنن برای نمایش."
یعنی اگر کار خواهر جان نمایش داده نشده به خاطر ضعف کاریش نیست به خاطر اینه که کسی پارتیش نبوده. بابا جانم کلی دمغ بود.به خاطر این باند بازی مسخره که توی هنر هم هست حتی.بعد همین طور که پیاده داشتیم می اومدیم طرف انقلاب توی شلوغ پلوغی پیاده روی های کارگر شمالی , همین طور که از کنار مغازه های لباس فروشی, ساندویچی, کتاب فروشی و آشغال پاشغال فروشی های مورد نیاز زندگی می گذشتیم یهو یه بابا و دختری جلون سبز شدند.دختر نوجوان عقب افتاده که بابای پیرش براش پیراشکی خریده بود و دختره همین طور که کج کج راه می اومد و روسری اش نامرتب روی سرش بود و پاهاش را بد می گذاشت روی زمین و باباهه نگرانش بود.بابا جانم یه پوزخند زد به خودش.گفت ببین من واسه چی ناراحتم این مرد بیچاره واسه چی؟ ناراحتی آدمها در مقابل ناراحتی دیگران چقدر کوچیک می تونه باشه و ناپایدار. کاش اون بابای نگران و پیر هم شاد بود.غصه دخترش رو نمی خورد.پس من و بابام متنبه شدیم( در آخر ماجرا).
هر چند این رو هیچ وقت فراموش نمی کنیم که هیچ کس سر جای خودش نیست و این پارتی بازی احمقانه و باند بازی هم هست.اونهم توی هنر!