بعد با شوخی و خنده یکیشون پاشد و شیرینی رو چرخوند.به من که رسید یاد تمام آدمایی افتادم که این چند روزه مرده بودند و اسمشون شده بود اراذل اوباش. یکی مثل من.یکی مثل تو. یاد ندا افتادم که افتاده بود کف خیابون و توی ناباوری خودش داشت می مرد.اون لحظه که چشاش آروم آروم رفتند پشت پلکاش و مردم هر کاری کردند فایده نداشت.خون یه دفعه از بینی و دهنش شره کرد.از روی صورتش آروم شره کرد و ریخت روی آسفالت سیاه خیابون ....
به شیرینی ها نگاه کردم .به شیرینی خامه ای هایی که انقدر عاشقشون هستم.اما نمی تونستم بخورم.نخوردم.....
خیلی ها مرده بودند خیلی ها کتک خوردند خیلی ها اغتراض داشتند .چطور میشه واسه اینجور چیزها آدمهایی خوشحال باشن و جشن بگیرن.
( دوست جون می گه دختره دیوونه این چیزا چیه تو وبلاگت می نویسی.دنبال شری؟ می گم من که چیزی نمی نویسم خاطره می نویسم.خاطره هم خودشون ساخته می شن.دست من که نیست.)