<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انگشتان جوهري</title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 20:22:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://weblog.yaghma-golrouee.com/?id=24&quot; target=_blank&gt;یه دختر تو تراس روبه رویی&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 20:22:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ا‌ي را به شاعراني كه كتاب شعر منتشر نكرده‌اند، اختصاص داد. دبيرخانه‌ي اين جايزه اعلام كرده است، با توجه به اين‌كه بسياري از شاعران بااستعداد و توانمند، بويژه شاعران جوان و خارج از تهران، تا كنون موفق به انتشار شعر خود به صورت كتاب نشده‌اند و نيز نظر به ضروري بودن معرفي آن‌ها به جامعه و تمامي علاقه‌مندان به شعر، لذا چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بخش ويژه‌ي خود را در سال ‌١٣٨٨ به داوري شعرهاي اين شاعران و معرفي اثر برگزيده اختصاص مي‌دهد. بر اساس اين خبر، علاقه‌مندان مي‌توانند آثار خود را تا پايان آبان‌ماه سال جاري (‌١٣٨٨) به نشاني اينترنتي sherekhabarnegar@gmail.com ارسال کنند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شرايط حضور در بخش ويژه به اين شرح اعلام شده است: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌١) علاقه‌منداني که در اين بخش شرکت مي‌کنند، نبايد تا کنون (چه در سال‌هاي گذشته و چه در سال جاري) كتاب شعر منتشر کرده باشند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٢) شعرها به زبان فارسي باشد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٣) هر شاعر بايد بين ‌٤٠ تا ‌٥٠ قطعه از اشعار خود را به نشاني اينترنتي ذکرشده در متن خبر ارسال کند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٤) آثار بايد در فرمت ويندوز و فونت سايز ‌١٤ و اندازه‌ي ميان سطرها ‌١/٥ سانتي‌متر باشد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٥) آثار ارسالي نبايد از ‌٥٠ صفحه كم‌تر و از ‌١٠٠ صفحه بيش‌تر شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٦) حضور در اين بخش براي تمامي شاعران فارسي‌زبان داخل و خارج كشور آزاد است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌٧) در بخش ويژه از اثر يا آثار برگزيده تقدير مي‌شود و شاعر برگزيده از طريق رسانه‌هاي گروهي به جامعه ادبي معرفي خواهد شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دبيرخانه‌ي اين دوره تأکيد مي‌کند که علاقه‌مندان به حضور در اين بخش فقط تا پايان آبان‌ماه سال جاري فرصت ارسال شعرهاي خود را دارند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 13:08:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراشه 2</title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;( این داستان تراشه رو کمی ویرایش کردم.باز می شه روش کار کرد.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;سال 1488 بود&lt;/FONT&gt;.صبح که از خواب بیدار شد کلافه بود.مدتی همان طور بی حرکت به اشیاء اتاقش نگاه کرد.دلش گرفته بود.&lt;FONT color=#ff0033&gt;احساس کرد قسمتی از مغزش درست کار نمی کند.یک قطعه یا یک عضو از بدنش .&lt;/FONT&gt;دستش را دراز کرد و از روی میز گوشی موبایلش را بر داشت.هیچ اس ام اس یا میس کالی نداشت.دلش بیشتر گرفت.خواست شماره بگیرد.می خواست صدایش را بشنود.دوست داشت دوباره پیامهایش را بخواند.چند بار آه کشید.بلند شد و درون آینه به خودش نگاه کرد به موهای بافته شده و ژولیده اش. به غمی که میان چشمان دختر داخل آینه بود. به گودی چشمهایش دست کشید.کنار پنجره ایستاد.ماشین ها و آدمهایی گهگاه عبور می کردند.حوصله انجام هیچ کاری را نداشت.&lt;FONT color=#cc0000&gt;گرسنه بود اما&lt;/FONT&gt; همانجا ایستاد و دستهایش را زیر چانه اش زد و فکر کرد.دلش او را می خواست.یاد خنده هایش افتاد.یاد صدای سرد و مهربانش.پشت سر هم آه کشید.خسته شده بود از این همه فکر و خیال و دلتنگی. چشمش به بیلبرد تیلیغاتی افتاد که آنطرف خیابان نصب کرده بودند کنار آگهی قالیشویی و کلاس کنکور.&quot; از دست خاطره هایتان خلاص شوید.&quot;شماره تلفن و  آدرس. به آدرس نگاه کرد و به شماره تلفن.گوشی را برداشت و تماس گرفت و درخواستش را سفارش داد.&lt;FONT color=#ff0033&gt;چرا زودتر به فکرش نرسیده بود اینکار را بکند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی صندلی گهواره ای اش نشست و فکر کرد.وسوسه می شد اس ام اس بزند.تلفن کند.گریه کند. سراغ لب تابش رفت که روی میز کنار پنجره بود.لب تاب را روشن کرد.روی صفحه دسک تاپ عکس مرد جوانی بود که دختر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرد. بعد آف هایش را چک کرد.آف تازه ای نداشت.بغض کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد از چند دقیقه زنگ خانه به صدا درآمد.پیک موتوری بود که سفارشش را آورده بود.بسته را گرفت و پول را داد. با دقت نگاهش کرد.کاغذ دور بسته را باز کرد.تراشه فلزی داخل بسته را بیرون آورد.صفحه صاف و براقی بود بدون هیچ نوشته و خطی. &lt;FONT color=#ff0033&gt;دستورالعمل را خواند&lt;/FONT&gt; و آنرا جایی میان سرش جاسازی کرد.تراشه کهنه را بیرون آورد.تراشه خاطراتش کهنه بود و کمی سیاه شده بود.به تراشه نگاه کرد و آنرا با تنفر میان سطل زباله پرت کرد.احساس کرد حالش بهتر شده.راحت تر نفس می کشد.با خودش فکر کرد چه روز آفتابی قشنگی .روی صندلی نشست و خودش را تاب داد.به عکس مرد جوان که روی صفحه دسک تاپش بود زل زد.هر چه فکر کرد اسم مرد یادش نیامد.چشمهایش را بست و لبخند زد.تراشه درست کار می کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 09:10:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراشه</title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>صبح که از خواب بیدار شد کلافه بود.مدتی همان طور بی حرکت به اشیاء اتاقش نگاه کرد.دلش گرفته بود.دستش را دراز کرد و از روی میز گوشی موبایلش را بر داشت.هیچ اس ام اس یا میس کالی نداشت.دلش بیشتر گرفت.خواست شماره بگیرد.می خواست صدایش را بشنود.دوست داشت دوباره پیامهایش را بخواند.چند بار آه کشید.بلند شد و درون آینه به خودش نگاه کرد به موهای بافته شده و ژولیده اش. به غمی که میان چشمان دختر داخل آینه بود. به گودی چشمهایش دست کشید.کنار پنجره ایستاد.ماشین ها و آدمهایی گهگاه عبور می کردند.حوصله انجام هیچ کاری را نداشت.همانجا ایستاد و دستهایش را زیر چانه اش زد و فکر کرد.دلش او را می خواست.یاد خنده هایش افتاد.یاد صدای سرد و مهربانش.پشت سر هم آه کشید.خسته شده بود از این همه فکر و خیال و دلتنگی. چشمش به بیلبرد تیلیغاتی افتاد که آنطرف خیابان نصب کرده بودند.&quot; از دست خاطره هایتان خلاص شوید.&quot;شماره تلفن و  آدرس. به آدرس نگاه کرد و به شماره تلفن.گوشی را برداشت و تماس گرفت و درخواستش را سفارش داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی صندلی گهواره ای اش نشست و فکر کرد.وسوسه می شد اس ام اس بزند.تلفن کند.گریه کند. سراغ لب تابش رفت که روی میز کنار پنجره بود.لب تاب را روشن کرد.روی صفحه دسک تاپ عکس مرد جوانی بود که دختر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرد. بعد آف هایش را چک کرد.آف تازه ای نداشت.بغض کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعد از چند دقیقه زنگ خانه به صدا درآمد.پیک موتوری بود که سفارشش را آورده بود.بسته را گرفت و پول داد.آنرا با دقت نگاه کرد.کاغذ دور بسته را باز کرد.تراشه فلزی داخل بسته را بیرون آورد.صفحه صاف و براقی بود بدون هیچ نوشته و خطی.آنرا جایی میان سرش جاسازی کرد.تراشه کهنه را بیرون آورد.تراشه خاطراتش کهنه بود و کمی سیاه شده بود.به تراشه نگاه کرد و آنرا با تنفر میان سطل زباله پرت کرد.احساس کرد حالش بهتر شده.راحت تر نفس می کشد.با خودش فکر کرد چه روز آفتابی قشنگی .روی صندلی نشست و خودش را تاپ داد.به عکس مرد جوان که روی صفحه دسک تاپش بود زل زد.هر چه فکر کرد اسم مرد یادش نیامد.چشمهایش را بست و لبخند زد.تراشه درست کار می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۹ شهریور۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 06:02:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description> اینجا دیگه جای موندن نیست.چار سال و نیمه اینجام.حالا همه منو می شناسن.مثل این می مونه که آدم از دیار خودش بکنه و بره تو یه شهر دور دور بی سر و صدا زندگی کنه.بعد همه سر و کلشون پیدا بشه.سر و کله اونایی که ازشون فرار می کرده یه عمری تا بتونه اون جور که می خواد زندگی کنه.حالا همه اون آدما اومدن و همسایه ام شدن.پرده ها رو کیپ کشیدم.اما باز هر کی که می رسه یه سرک می کشه  توی تنهایی هام.دوست ندارم اینطوری باشه.نمی شه دیگر اینجا نفس بکشم.پس اینجا فقط داستانهام رو می ذارم.فقط.شاید اسباب کشی کنم برم جای جدیدی که کسی منو با سرکهاش آزار نده  و شاید هم نه جای جدید نرم.همین جا داستان بذارم. دیگه نمی شه نفس کشید..............</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 19:40:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>مولانا لا به لای شعرهاش می خواد بفهمونه که مقابله با هوی و هوس مهمترین وظیفه است.مهمترین وظیفه توی راه سیر و سلوک.میگه کلا خوبه.اسمش هم هست جهاد اکبر. بعد هی میگه که از هوی و هوس و شهوات پیروی نکنید و از این حرفها.این توی فرهنگ شرقه.مال فرهنگ شرقه که همیشه برعکس فرهنگهای غربی اند.فرهنگی  که اینطوری نیست و دنبال لذات این دنیایی اند, لذات آنی.کدوم درست فکر می کنن؟به نظر مولانا وقتی آدم از هوای نفسش پیروی نکنه آسمان و خورشید و ماه جلوی او سجده می کنن.یعنی آسمون با اون همه عظمتش که تهش پیدا نیست کم میاره جلوی آدم.امیر جهان می شه و همه کائنات مطیع او می شن و می تونه تصرف کنه در کائنات.این خیلی عجیب غریبه.چطور می تونه بر کائنات تصرف کنه؟چه حالی داره؟ مثل اینایی می مونه که با قدرت فکرشون اجسام رو تکون می دن؟ یا توی هوا معلق می مونن؟خب اگه اینطور باشه ارزشش رو داره.یعنی به خوشی های این دنیا پشت کنه.بعد کائنات رو به تصرف دراره.آره کلمه درستش اینه.تصرف.اما اگه قرار باشه همه خوشی های این دنیا پشت کرد چرا اصلا از اول به وجود اومدن؟ میشه اینطوری فکر کرد که خب همه نمی خوان و نمی تونن بی خیال هوی و هوسهاشون بشن پس این خوشی ها واسه اونهاست؟واسه مردم سطحی و زندگی پوچشون؟یعنی این صوفی ها و مولانا به این نتیجه رسیدن پشت این لذات این دنیایی مثل گرسنگی و غذا خوردن . خستگی و خواب. شهوت و ارضا شدن و هزار تا دیگه از نیازهایی که داریم و تو زندگی می خوایم بهشون برسیم و مرتفعشون کنیم چیزی نیست؟ یعنی لذت واقعی نیستن؟یعنی چی که حالا مثلا فلان کار رو کردی و دلت خنک شد؟ حالا که چی مثلا؟ شاید به خاطر پوچی ای که این حس بهشون داده  و دنبالش گشتن و پیدا نکردن تصمیم گرفتن از این حرف بزنن که ای آدم نادون هوی و هوست رو کنترل کن که بعدش قاطی نکنی و دپرس نشی.به پوچی نرسی؟  پشت این زندگی و خودمون و این نیازهامون هیچی نیست .نمی دونم  کی راست می گه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 08:41:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>نه که مطلب نباشه.نه که وقت نباشه بنویسم و نه که حوصله نباشه اما موقع چت به دوست جون گفتم یه شعر بگو بذارم رو وبلاگم. اول یه شعر جوادی گفت.که خندیدیم بعد اینو گفت که کلی خاطره داشتیم ازش. پرسه های توی خیابونها. روزهای عجیب آخر و نبودن های بعدش. سنگدلا چرا دگر جور و  جفا نمی کنی  جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی. صدای خاموش شدن موتور ماشین توی پارکینک و صدای همایون که پخش می شد ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این شعر رو نوشته  واسم که اولین باره شعرش رو می خونم.از اون سر دنیا واسه منه.کاش پیشم بودی.می فهمیدی چقدر دلم گرفته است.چقدر همه چیزم قاطی پاطی شده.شعر بخون شعر بخون واسم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;shayad ashna basham ba to peyda kon mara ashna kon mara ba ghalbe mehrabunet bidar kon mara &lt;BR&gt;: peyda kon mara bidar kon mara tu in shaBE royaei tu in shabe royaei mara ke ba  to budam bia ba man yeki sho&lt;BR&gt;: avalino akharinan&lt;BR&gt;: mikham azb to bekhunam mikham ba to bemunam &lt;BR&gt;: bia ghlbamo ehsas kon&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;: khube&lt;BR&gt;: ?&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم خوبه یا نه.گریه هام اگه بذارن....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 16:38:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 423px; HEIGHT: 465px&quot; height=1632 alt=&quot; پریا جیگر خاله&quot; hspace=0 src=&quot;http://parishadokht.persiangig.com/IMG_4209.jpg&quot; width=1050 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 10:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                            &lt;A onclick=&quot;return DWait.readyLink(&apos;jms/pages/art/deviation.js&apos;, this, &apos;Deviation.zoomIn()&apos;)&quot; href=&quot;&quot;&gt;&lt;IMG id=zoomed-in-image ondragstart=&quot;if (navigator.cpuClass)return false&quot; height=391 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://th08.deviantart.net/fs49/300W/i/2009/226/4/a/Missed_me_by_vampire_zombie.jpg&quot; width=300 collect_fullview=&quot;133314504&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از گرمای هوا پناه بردیم به یه کافه.به خاطر اسمش بود اصلا که اونجا رفتیم. سفید و سیاه. خب اینجور کافه ها یه تیکه از سر و صدای بیرون خیابون نیستند. جدا شدن.اینجا آدمهایی اغلب جوون میان می شین چند تا سیگار می کشن.هی با هم حرف می زنن یا کتابی مجله ای چیزی می خونن چیزی سفارش می دن واسه خوردن بعد با کسی که نشسته روبروشون حرف می زنن. به در و دیوار و پوسترهای تئاتر که اغلب تاریخ گذشته اند نگاه می کنن یا همین طور که دارن نوشیدنیشون رو می خورن تیکه کاغذ های جور واجوری رو می بینن که دستهایی اونا رو  گذاشتنزیر شیشه میز.تیکه کاغذهایی پر شعر.پر خاطره.پر حرف.پر خوشحالی با اون بودن.یا غم نبودن کسی.نمی دون از این جور چیزها.آب پرتقالم رو آروم آروم سر کشیدم. به اتوبوسهای بی آر تی نگاه کردم که تند تند می آمدند توی ایستگاه و می رفتند و باقی ماشین ها و مردمی که گهگاه از جلوی شیشه کافه رد می شدن. هوا بوی سیگار می داد و دود از هواکش بالای در بیرون می رفت و صدای پچ پچ می اومد و دستی که دوست داشت روی یه تیکه کاغذ حالا هر چی که بود کاغذ یه فال حافظ, پاکت سیگار, دستما کاغذی, دفتر یادداشت.... بنویسه&quot; آغوشه تو اندک جایی برای زیستن , اندک جایی برای مردن....بعد اون دست به این فکر کنه آخرین بار این جمله رو به کی گفته و حالا داره به کی می گه به کی می خواد بگه.به چند نفر دیگه .هان؟ بعد دسته خودشو بکشه روی شیشه ی میز.روی شعرها.. ... روی جمله &quot;دلم آغوش بی دغدغه می خواد&quot; .بعد دسته خسته باشه. قاطی کرده باشه.احساس کنه قلبش یه حفره تو خالیه. بعد دسته هی به کلمه ها فکر کنه.به دوست داشتن و عشق و این جور چیزها و آب پرتقاله قاطی این حرفا بره پایین.بریزه توی همون حفره خالی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://vampire-zombie.deviantart.com/art/Missed-me-133314504&quot; target=_blank&gt;عکس از...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parishadokht.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ولنجک بودیم.اون شب وسط های بهار بود که نصفه شبی هوس توت کردی.توت سفیدهای   درخت امامزاده چسبیده به خونه ات که سر شاخه هاش پایین اومده بودن توی کوچه. باد می زد با قطره های درشت بارون. لباس پوشیدیم و دنبال چوب بلند و یه پارچه بزرگ خرت و پرت های گوشه انبار رو به هم ریختیم.آخرش پیدا کردیم. باد می زد همچنان. گره روسریهامون طاقت نداشت. در حیاط رو باز کردم و زودتر از تو رفتم توی تاریکی کوچه که فقط با لامپهای رنگی همسایه بغلی که وصل کرده بود بالای یه پلاکارد کمی روشن شده بود. فقط باد بود. بادی که توت های سفید رو تلپ تلپ می انداخت چلوی پام. لامپای قرمز و زردی که  آروم آروم  می خورد به دیوار و نورش کش می اومد روی پارچه که باد تکونش می داد و کعبه مکرمه اش چین برمیداشت و درخت بزرگی که من نمی دیدیمش فقط شاخه هاش از دیوار امامزاده بیرون ریخته بود و تکان تکان می خوردند و گهگاه با صدای خفه ای توت رسیده شیرینی پایین می افتاد ازش. تنها بودم توی کوچه خیس خیس و منتظر تو که بیای و یه نفر دیگه رو هم با خودت بیاری که کمک من اون طرف پارچه رو بگیره و تو با چوب محکم بزنی به توتها و اونها بیفتن توی پارچه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محکم خودم رو  بغل کرده بودم و وسط کوچه وایستاده بودم.داشتم فکر می کردم چقدر این حال و هوا آشناست.این باد وحشی قشنگ.این لامپهای رنگی این تنهاییم.این تاریکی ته کوچه.اینکه بعد اون تارکی محض ته کوچه چه خبره که تو شاد و خندون پریدی وسط کوچه از خوشحال جیغ زدی و دور خودت چرخیدی. اومدی کنارم وایستادی و با هم ته کوچه تاریک رو نگاه کردیم و سایه درختهای توتی که همه جا بودند.بعد گفتی اگه گفتی یاد چه فیلمی افتادم.خواستم بگم بوی... خودت زودتر گفتی بوی پیراهن یوسف.مثل کوچه اونا شده. ریسه های رنگی و باد و بارون.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه حال خوبی بود. بعد که رفتیم سراغ توت چینی و چیز زیادی گیرمون نیومد چون باد رسیده هاش رو انداخته بود زمین.اما باز اون توت های سفید کال چقدر مزه کرد. زندگی کنار تو خوبه.همه چیزش مسخره پیش می ره.البته نه.بهتره بنویسم ما مسخره پیش می بریمش.مسخرش می کنیم .دستش میندازیم......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 07:16:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parishadokht&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>parishadokht</dc:creator>
<guid>http://parishadokht.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
